خرید بک لینک

اردیبهشت بهشتی است . نه از آن بهشتی ها که امروز مد شده همه به دامنش آویزان شوند. وقتی من بچه بودم البته به خاطر ندارم که ذکر خیر ایشان را زیاد شنیده باشم . کلا خانه ما خانه ذکر خیر نبود. من به طرز موروثی در یک خانواده لج باز به دنیا آمدم که فکر میکردند . بهشتی طالقانی را تو کشتی

حالا که زمانهای طویل گذشته زمزمه هست که انفجار دفتر حزب جمهوری خودش یک ابهام بزرگ است. فرقی نمیکند خاطره من از انفجار هفت تیر وحشتناکه

یادم نمیآید چرا در خانه تنها بودم احتمالا کلاس چهارم بودم . مادر و پدرم منزل دائی پدرم بودند ولی برادرم کجا بود؟ شاید خوابیده بود . حتی یادم نیست که شب سال این اتفاق بود یا خود شبش. تلویزیون با جزئیات ساختمان را نشان میداد و انبوه مردمی که برای تماشا و سرتکان دادن، روی آوارها بودند و جنازه هایی که بیرون میکشیدند. جنازه شهید قندی به یادم مانده . تیر آهن فرو افتاده و بالای پیشانی را شکافته بود کاسه سر خالی بود و لبه های پوست مثل قوطی حلبی روغن نباتی برگشته بود و افتاده بود در فضای خالی . الان اصلا نمیتوانم مرز بین کابوس و خیال و واقعیت را تشخیص دهم ولی ا ین ها در ذهنم مانده است.

همانطور که در ذهنم مانده رئیس جمهور رجایی را دوربین دنبال میکرد تا خانه اش را نشان مردم دهد. خانه و زندگی ساده . ساده تر از معمول . رجایی به سمت یک انبارک رفت و دوربین به دنبالش . خندید و گفت آقا نیا میخواهم شلوار عوض کنم. هنوز نمیدانم چرا باید رئیس جمهور با تنبان بنشیند پای سفره و لوبیا بخورد. اغراق در روح ما ایرانی ها ویرانه ای به جا گذاشته .

بعد از انقلاب بود . پدرم بیکار شده بود و مادرم در آستانه بیکار شدن بود. با او میرفتم به اداره اش . در دفتر آقای پرورش که وزیر آموزش و پرورش شده بود موکتی انداخته بودند گوشه اتاق و میز و دفتر و دستک را بی خیال شده بودند و گوشه اتاق خاک میخورد. آستینهای وزیر بالازده شده بود تا ساعت ناهار چلو کبابی به بدن بزند. شاید رجایی بود . با مادرم همشهری بودند. مادرم زیر لب میگفت . رجایی قبل از انقلاب سر بازار کاسه بشقاب میفروخت . شاید هم در مورد عسگر اولادی میگفت. شاید هم لباس زیر زنانه ؟! نمیدانم حالا دیگه خاطرات ده سالگی مثل فیلمهای هشت میلیمتری زیر خاکی کهنه و در هم و برهم هستند.

روز هشت شهریور را هم به یاد دارم که دفتر حزب جمهوری منفجر شد. بگذریم . روزهای کودکی در هر حالت عالی بودند حتی اگر تئوری های تربیتی مادرم مرگبار بوده باشد. به خصوص در مقایسه با امروز که صبح با التماس و درخواست و موزیک و ناز و نوازش میکرو و ماکرو را بیدار میکنم و بد و بیراه میشنوم و داد و فریاد و خونسردی مرگبار و بی انتهایشان سکته ام میدهد. بچه ها گستاخ کم کار و پرتوقع اند و شاید من در مسیر اشتباهی رفته ام . مسیری که بازگشت هم ندارد. خنده دار تر اینکه هر چی بچه ها به من زور میگویند بیشتر حس میکنم خودم در کودکی زیادی مظلوم و بدبخت بوده ام و دلم میخواهد بنشینم برای خودم گریه کنم. من که از کلاس سوم خودم بازیگوشانه از خواب بیدار میشدم و پیاده راهی مدرسه میشدم تا برسم به مدرسه و یادم بیاید که ای دل غافل روسری سرم نکردم و باز برگردم خانه. مدرسه ام غرب شریعتی بود و خانه شرق شریعتی . سه چهار کوچه باید راه میرفتم. خیابان شریعتی صبح خطرناک و بدون خط عابر بود همان جاده قدیم بود به واقع . ماشینها تند رد میشدند و برای نمردن باید میدویدم.

سر کوچه ها به سوی مدرسه دخترهای جوان و دبیرستانی روزنامه به دست ایستاده بودند. با چهره مصمم و یخ زده و لبهای از ترس به هم فشرده . راه کارگر . مجاهد. نگاهشون میکردم . دلم برایشان میسوخت. مزاحمشان بودم. روزنامه را میخریدم و میانداختم یک گوشه ای . درک میکردم که خطر دارد. گاهی جلوی چشم خودشان دور میانداختم. یا لوله میکردم میانداختم لای نرده های یک خانه خواب زده.

در مقیاس کودکی من سرویس مدرسه داشتن یعنی از خیابان مهناز راه بروی تا برسی به فرح . این ها اسامی کودکی هستند . از صابونچی تا سهروردی. کسی در خانه نمیدانست که فیروزه به سرویس رسید یا نرسید یا چی شد؟

عصر هم حتما برمیگشتم دیگه. کسی خیلی در گیرش نبود. یعنی رسم نبود درگیر باشند.

خنده دار است که در سن و سال من حس نوعی حسودی زیر پوستی به بچه هایت داشته باشی . رسم است که مادر در عشق مادری حل شود ولی اینطور نیست . مادرها حل نمیشوند دندان روی جگر میگذارند. درون یک مادر هنوز یک دختر بچه زنده است که هرگز کسی نمیتواند عشق کافی به او بدهد. شاید پدر هم همین است . زندگی کوتاه است و خیلی زود آدم میبیند که با مسئولیتی که از ته آن خبر ندارد در یک جاده سربالایی بی انتها در حال پای کوفتن است بی آنکه آرزو، ها فکر ها و رویاهایش هرگز مجالی پیدا کرده باشند.

همیشه وقتی زنان روستا، زنان کارگر و زنان جاهای مختلف دنیا را میبینم که شادمانه بار زندگی مشترک و بچه ها را به دوش میکشند دلم میسوزد. وقتی خانمهای شهری را میبینم که کیسه های بار بازوانشون را کش آورده مطمئنم در درونشان در حال فکر کردن هستند به دهها خیال خام جوانی که داشتند.

یک زمانی که ورزش میکردم مربی ورزش ام میگفت زنان ایرانی شانه و کت و کول ضعیفی دارند و باید ورزش کنند چون با حجم کار و بارشون فقط آرتروز میگیرند.

البته دلیل ندارد که مردها هم د راین چرخه استهلاک نباشند. و این طوری فکر میکنم و به این نتیجه میرسم که بشر برای ادامه نسل باید به یک پدیده دیگری غیر از ازدواج فکر کند . پدیده ای که آدمها زندگی کوتاهشان را این طوری ذوب نکنند. یک ساز و کاری غیر از ازدواج شاید و یک جوری که مردها مثل شیر و پلنگ فقط گامت ندهند. شاید یک جور ایده احمقانه پرورش نسلها توسط کل یک جامعه کل یک گله مثل فیلها.

بهتر است من اصلا مصلح اجتماعی نشوم آخرش یا کوره آدم سوزیست یا تولید مثل فرا جنسیتی داخل لوله.

بگذریم که بحث انتخابات و مناظره ها داغ است. روز جمعه همزمان با توئیتر مناظره ها را دیدم و کلی فحش دست اول یاد گرفتم و فرحبخش ترین عصر جمعه زندگی را گذراندم البته به لطف ملت در توئیتر . هوشیاری مردم عالی است و قالیباف یک بازنده بد و جر زن. جهانگیری با نام بردن از جناب آقای خاتمی و اصلاح طلبان در قلب صدا و سیمای متحجر حالم را جا آورد ولی خوب به طرز عجیبی از روحانی پیش افتاد. چیزی که به نظرم پیش بینی نشده بود. همین اقبال عمومی نشون میده چقدر مردم تمایل دارند از اعتدال به سوی چپ بیافتند کافیه فقط امکان داشته باشه.

انصافا سوالهای میر سلیم علی رغم ریختش خوب بودند ولی چطور میشه به نامزد موتلفه رای داد؟؟ اون هم وقتی هنوز برای رئیس حکومت فوق احمق کره شمالی هدیه میفرستد؟؟؟ حیف از میر سلیم .

هاشمی طبا نقش غرضی را بازی میکند بدون خوشمزگی های او و جناب رئیسی هم از تندی جریان اتفاقت گیج و ویج شده بود .

هنوز هم بسیاری میگویند رای نمیدهند. یکی از آشنایان میگفت شوهرم طلاقم میدهد اگر رای بدهم. خنده ام گرفت یاد دوستی افتادم که هزار سال پیش میگفت شوهرم گفته اگر به دیدن فیلم مخملباف بروی حلالت نمیکنم. هنوز این جمله مو به کله ام سیخ میکند.

بله بسیاری نمی خواهند رای بدهند. یعنی عزم دارند رای ما را پوچ کنند. دلیلشان هم واضح است تغییر گسترده و جدی میخواهند ولی از طریقی میخواهند که به هیچ چیز منجر میشود.

مثل این است که از دست دوستی یا مخاطبی خیلی عصبی هستی و میگی من بهش گله نمیکنم میفهمه که من اون روز باهاش حرف نزدم دلیلم چی بوده ! این کاریست که همه در جوانی کرده ایم . وقتی منتظر بودیم یک نفر که برایمان عزیز بوده کار خاصی برایمان بکند. سالگردی را به یاد بیاورد. نگاهی را در یابد. طرفمان در نیافته یا اگر فهمیده دلیلی نمیبیند به رویش بیاورد چون هزینه دارد. ما رنجیده تر و او زیرک تر خواهد شد. یاد میگیرد که با سکوت و به نفهمی زدن خودش از موانع روان ما عبور کند و همه میدانیم که در این مواقع در درونمان چقدر حرص خورده ایم بی آنکه اندکی از آن را طرف مقابل درک کرده باشد.

بنابر این من رای میدهم . توصیه میکنم در قهر بی حاصل فرو نرویم . ایراینت یعنی نفوذ و مستحیل کردن و رای سلاح آن است . من سلاحم را زمین نمیگذارم . شما چطور؟؟

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 14:32

صفحه بندی