این بهار دردناک
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 2:39
جمعه یکم اسفند 1404 است. کسی در ایران نمیتواند حدس بزند تا 1 اسفند 1405 چه تغییراتی رخ خواهد داد. به خیابانها و کوچه ها و آدمها که نگاه میکنم از خودم میپرسم یعنی چه طور خواهند شد؟ در گوشم بی وقفه صداهای عجیب میاید . هوا پیما، انفجار، وز وز پهباد. مدام موتوری های پر سرو صدای کوچه را به باد فحش میگیرم...
سلام پیچیده ها
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 2:39
بالاخره وصل شد بالاخرهاینترنت مطب را میگویم که راه ارتباط من با وبلاگ بود. وقتی اینترنت سراسری وصل شد من به مطب دسترسی نداشتم و وقتی هم آمدم سراغش اختصاصا اینترنت واحد ما قطع بود. اینطور شد که امروز مینویسم . شرمنده دوستانی هستم که حال من را جویا شدید. من هستم و یک جوری تهی از معنا شده ام که فقط یک ...
لب مرز
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 2:39
حالا دیگه رسما جنگه ما بچه های اونها را میکشیم و اونها بچه های ما. برای این اتفاق باید قرنها گریست. این خون ایرانیان چه آب مفتی است که هر کس و ناکسی باید آن را بریزد هر اذان سری به دار و هر شب گروهی غرق در خون. ای تف به این روزگار . حس میکنم چیزی مثل بختک بر فراز این کشور افتاده که روز به روز غلیظ ت...
تنها زیر میز ناهار خوری
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 10:14
دوستان عزیزممن از نسل سوسکهای حمامی هستم که بعد از انجام ام آر آی با تزریق و بی تزریق و آزمایش خون و سی تی اسکن ریه و وقتی هنوز نتیجه هایشان را یکی در میان نمیدانستم یک شب مثل همه شما در نیمه شب با صدای تندرهای بی وقفه از خواب پریدم . اولی به دومی و سومی بود که فهمیدم نه خیر این صدا از اون صداهای هم...
این آخر الزمانی که بود
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 10:14
تهش را زود لو دادم ؟ بله پیش از رفتن بچه ها را نگفتم شبی که یک دفعه هر دو فریاد زنان از خواب بیدارم کردند . گیج گیج بودم برای درمان بی حسی و گز گز انگشتان دست و پایم دارویی میخورم که تقریبا مثل بیهوش کننده خرس جنگل است. میکرو فریاد میزد مامان مامان بلند شو بلند شو. صدای وز وز کر کننده پهباد طوری وبد...
آن ستیغ لعنتی
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 10:14
قرار بود ساعت 11و نیم شب حرکت کنیم . هیچ کس برای ما درست توضیح نمیداد که ایا اتوبوسهای تهران به ایروان ما را در مرز پیاده میکند و یا در نهایت به ایروان میرساند. برای همین ما آدمهای ترسوی محتاط با یکی از آشنایانی که مسیر تهران به مرز را بارها رفته بود تماس گرفتیم . بچه ها بار را بستند و من واقعا از پ...
گفتگو
-
تاریخ: 1403/5/14 ساعت: 19:55
https://podcasts.apple.com/us/podcast/bistoori-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C/id1644497368?i=1000662271071 + نوشته شده در شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۳ ساعت 16:35 توسط ف. گل سرخی | Adblock test (Why?)
برای برف تابستانی
-
تاریخ: 1403/4/16 ساعت: 18:13
دیروز باید مادرم را میبردم خرید. زنی که مقتدرانه من را و زندگی را ساخته است و هنوز اتکای روح و روان من ،حالا با کمر درد و کندی و ضعف رو برو ست و چه کنم که صبورانه باید نگاهش کنم. به چشمهای ریز و شیطنت بارش که مثل اسکنری دقیق آدمها را دید میزند نگاه کنم و ببینم که غباری خاکستری بر هوش و توانش مینشیند...
حیا
-
تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 2:51
ما در دود غوطه وریم . آسمان در غباری نادیدنی اشباع شده است. درختها هنوز برگهای زرد و قهوه ای خود را به تن نگه داشته اند ولی چهره یک پاییز کدر کاملا هویداست. با خودم فکر میکنم چرا باز تاب این روزهای تلخ در ادبیات جلوه نمیکند ؟ کجا هستند آن هنر مندان سینه چاک ایدئولوژی زده که از هر سوراخ هنر و ادبیات ...
من را چه میشود
-
تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 13:47
بیست و یک آبان است. من انبوهی حرف دارم . هزاران حس هزاران درد دل و هزاران ایده و نظریه بی سر انجام بی حاصل. جنون گفتن و نوشتن که در تنبلی ابلوموف واری ساکت شده است. روزگارم به رفتن و آمدن و فکر کردن میگذرد. فکر فکر ذهنی مشغول . هزار توی پر دردسر بی پایان. گاهی متمدن میشوم در لظه فرو میروم دستم را رو...
123
-
تاریخ: 1401/10/25 ساعت: 18:07
اصلا نمیدانم این هایی که مینویسم را میتوانم بفرستم در این فضای مجازی که واقعیت زندگی ماست یا نه ؟ کامپیوتر اتاقم اغلب خاموش است من کمتر مینویسم . من نه قصه ای دارم بنویسم و نه حرفی برای زدن دارم . زبان ،دیگر از گفتن عاجز شده و در مغز مختصرم جز یک غصه لاینحل هیچ چیزی برای خلاقیت نمانده است. یک جور فل...
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:58
برگشتیم سر خانه اول . سال 88 که در وبلاگها اخبار را پی میگرفتم و چه حالی بود چه حال بدی بود و چه حالهای بدی داریم همیشه ؛ از سر ناچاری تنها منفذ برایم سایت الف بود . بروم آنجا کامنت بنویسم و دلم خنک شود. با ترس و لرز و خیال .منبع مهم خبرم بالاترین بود که به بدبختی بهش وصل میشدم .بعدها یک دسته مجازی ...
آن خدای رنگین کمان
-
تاریخ: 1401/9/14 ساعت: 11:38
قرنهاست بشر تولید مثل میکند. یک سوی الاکلنگ این زاد و ولد هم آغوشی بین دو انسان است که گاهی هم آغوشی روح هم همراهش هست و گاهی نیست . بشر برای هم آغوشی قرنهاست افسانه ساخته عشق را از وجوهات مختلف شرح و بسط داده و در این قرن اخیر عشق به عنوان مفهومی مستقل از زاد و ولد هم جلو زد و به حیطه هم جنس هم رسی...
خوشا وحوش
-
تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 23:43
به تهش که نگاه میکنم سیاهی عمیقی است مثل قیر . قیر چسبناک داغ . از درون این چاه عمیق بی انتها، صدای لبه های سیاه چاله میآید همان صدایی که شبیه ناله و فریادهای جهنمیان اسیر این زادن و زیستن و رنج و عقوبت است. برای من این شرح شاید اندکی از حسی باشد که دیدن و دانستن اتفاقات اخیر این ویرانه سرا ایجاد می...
غرغرغر
-
تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 5:04
سلامی چو بوی خوش آشناییبر آن دختر مو طلاییاین مطلع سلامهای پدرم به من بود. آمدم بعد از مدتها اینجا را گرد گیری کنم . مدت زیادی است که میگویم بیایم بنویسم؟ چی بنویسم . روزی که به عادت هر سال آخرین لکه برف روی کوههای تهران را رصد میکردم یاد وبلاگ افتادم . چند سال همین را نوشتم ؟ چه ارزشی داشته یا دارد...
بهاریه ؟
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 0:37
وقتی نوجوان بودم و هر اسفند مجله فیلم را میگرفتم به عشق و ولع همیشگی که به جز جز آن مجله در آن سالها داشتم ورق میزدم و از دیدن بهاریه های نوستالژیک احیانا غمگین و کمی پیرانه از نویسنده هایی که گهکاه واقعا هم دیگر گرد پیری بهشان نشسته بود حالم گرفته میشد. از خودم میپرسیدم این چیزها چیه؟ تا بالاخره فه...
سبز خواهم شد
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 0:37
بیست و یک اسفند است شنبه یکی مانده به آخر سال . یکی از آخرین شنبه خر است های قرن گذشته . قرن احمد شاه رضا شاه محمد رضا پهلوی مصدق کیانوری خمینی جنگهای جهانی خندقهای کثافت فرانسوی و آلمانی بمبهای شیمیایی لنین و استالین اووووف چقدر اسم چقدر غصه چقدر زیر و بم .تهران را با همه تنیدگی فقر و غنا با همه ...
ذو القرنین
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 0:37
سال نو و قرن نو مبارک . اینکه ما همه ذو القرنین شدیم یک نکته ملیحی است. نسل قبل تری که این گونه بود هم ننگ قاجار را دیده بود و هم بدبختی جنگ های اول و دوم را کشید و خلاصه خیلی مرارت. گهگاه به خودم یاد آوری میکنم که ما هم نه بنده خاص خداییم و نه خدا بنده خاص دارد خلاصه همه این بلاها میتواند سر خودما...
آن طرف گارد ریل
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:43
روزهای کمی از پاییز 1400 مانده . وقتی سن آدم بالا میرود و روزها تکرار مکررات است و نه رویای عاشق سوار بر اسبی هست و نه طمع داشتن فرزندی جواهر نشان و آدمیزاد دیگه دست روزگار را هم خوانده که سیندرلایی در کار نخواهد بود سالها با هم فرقی ندارند نقطه عطفها دم دستی خواهند بود و شاید از طرفی هم این سالها ب...
آب نبات
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:43
سال نو مبارک . سال نوی میلادی که از شرق به غرب آن را جشن میگیرند و بی تابانه تا ساعت 12 شب در خیابانهای سرد و گرم منتظر میمانند و وقتی توپ سالشان در میشود میپرند به سر و کول هم و یکدیگر را تنگ در آغوش میگیرند و میبوسند. یک هیجان دنیایی که با همه فراگیری و زیبایی اش من نمیتوانم لحظه تحویل سال خورشید...