
به این سال چی میشود گفت ؟ سال وبایی ؟ سال طاعونی ؟ سال کرونایی؟ سال به بن بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن؟ نمیدانم ولی میدانم که ترس در استخوانم رسوخ کرده است. هیچ جور نمیشود باور کرد که همه این بلاها و...
ادامه مطلب
امروز روز آخر مهر است . برای من که بچه دارم و به مدرسه میفرستم ماههای پائیز و زمستان و حتی بهار با یک جور زد و خورد همراه است . بیدار کردن بچه ها صبح واقعا عذاب آور است و گاهی از خودم میپرسم اصلا به من چه؟ برای چی من نباید زیر پتو باشم. من هنوز به اندازه همین بچه ها هستم . همانقدر نادان و با انبوهی مسئولیت . با مهربانی با ناز و نوازش یا موزیک ملایم با تشر با داد و فریاد با قهر و آشتی . بزرگترین همدم دوران مدرسه ام ساعت کوچک آبی رنگی بود که دو تا قواص عقربه هایش بودند. تا طرح هم که میرفتم هر روز بیدارم میکردند تا اینکه با همسرم ازدواج کردم واو ساعت شماطه ام شد از فرط سحر خیزی . بچه ها اما امروز ها فرق دارند متوقع تر و نیازمند بیشتر به توجه و البته من از توجه لحظه به لحظه مادر جانم عاجز بودم ....
ادامه مطلب
سال 96 نزدیک شده و روزهای اسفند با یک جور عشوه گری میگذرند. آفتاب گرم تر شده و باد میوزد. زنگوله ای در تزاس خانه نصب کردم که باد مشوشش میکند. اسفند آمده ماه حالی به حالی شدن ها . معمولا آخر سال که میشود یک حال متضادی دارم از یک سو از سرعت گرفتن روزها کلافه میشوم و از سوی دیگر دلم می خواهد تمام شود و...
ادامه مطلب
روز چهارده فروردین است. مثل همیشه های شنبه در مطب هستم . در میانه تعطیلات چند خطی نوشتم . تلخ و بد طعم بودند ولی تکنولوژی که مثل زنان ویاری است، همه را بلعید و جوید و برد . شاید در دلش گفت ول کن زن شب عیدی کام مردم را تلخ نکن. امسال یک کمی به زور به برنامه های عید رسیدم.یک حس بدی به من تشر میزد و میزند که قلبم خیال همکاری طولانی ندارد. شاید هم من دمار از روزگارش در آوردم .چقدر برنامه داشتم که وقتی پیر شدم تازه سیگاری شوم! حتی تا ظهر چهارشنبه سوری لخت و بد خلق نشسته بودم ولی بالاخره تکان خوردم. بچه ها حقوقی دارند. هفت سین چیدم یکی هم از پهلویش در آوردم برای لابی ...
ادامه مطلب