خرید بک لینک

امروز روز آخر مهر است . برای من که بچه دارم و به مدرسه میفرستم ماههای پائیز و زمستان و حتی بهار با یک جور زد و خورد همراه است . بیدار کردن بچه ها صبح واقعا عذاب آور است و گاهی از خودم میپرسم اصلا به من چه؟ برای چی من نباید زیر پتو باشم. من هنوز به اندازه همین بچه ها هستم . همانقدر نادان و با انبوهی مسئولیت . با مهربانی با ناز و نوازش یا موزیک ملایم با تشر با داد و فریاد با قهر و آشتی .

بزرگترین همدم دوران مدرسه ام ساعت کوچک آبی رنگی بود که دو تا قواص عقربه هایش بودند. تا طرح هم که میرفتم هر روز بیدارم میکردند تا اینکه با همسرم ازدواج کردم واو ساعت شماطه ام شد از فرط سحر خیزی . بچه ها اما امروز ها فرق دارند متوقع تر و نیازمند بیشتر به توجه و البته من از توجه لحظه به لحظه مادر جانم عاجز بودم . نمیتوانم بگویم چه اتفاقی افتاده ولی فکر میکنم زمان تغییر کیفیت داده و روزها و سالها کم و کوتاه شده اند.

بگذریم

پائیز بالاخره با خنکی آمد . دو هفته پیش برفکی بر سر قله های تهران زد که آّب شد ولی دلم را خنک کرد. این روزها که سن و سال ناجوری پیدا کردم شبها را با انواع و اقسام وسایل کمکی برای خوابیدن سر میکنم. پنبه مخصوص برای گوشهایم تا صداها را نشنوم . چشم بند تا سینوسها و چشمانم را بپوشاند. یک جور سیلیکون برای لای انگشتان پایم تا از ایجاد قوز کنار شصت پا جلو گیری کنم . آن خواب بی هوشی نوجوانی و جوانی جایش را به ولع و خیال خواب داده و دنگ و فنگ البته اگر متهم به بی دردی نشوم و مرفهی و . . . .

داستان گوش بند ها از حضور سرایدار شرکتی درست زیر پنجره اتاق خوابم شروع شد و زندگی شبانه محییر العقولش. شبها تازه از ده شب رفت و آمد و موزیک و فوتبال و داد و بیداد بچه ها و پخت و پز و شست و شوی شروع میشود . صدای بی ملاحظه در فضای حیاط میپیچد و مخ من را میترکاند. اره و تیشه و هیزم بری و مته و . . . . گاهی در ذهن کثیف هیتلری ام فکر میکنم آمون گئورگ هستم در فیلم فهرست شیندلر و از پشت پنجره تصور میکنم با یک دو لول بزنم بساط تابه و اره و فوتبال ساعت 11 شب را بر چینم . از سوی دیگر مارکس درونم میگه اینها از صبح توی سوراخ بودند و الان آزاد شدند ولی خوب فکر میکنم هیتلر هم زور زیادی دارد.

روزهای پائیز یک چیزی در این هوای لامروت هست که حس عاشقی را بیشتر میکند . الان که از عشق و عاشقی گذشته ام این تجربه دارم که به جوانها توصیه کنم عشقهای پائیزی را جدی نگیرند. این هوا، این خنکی، این دنیا یک طوری میشود که هورمونها و اعصاب و روان آدم به هم میریزد . یک جور جنون ادواری است . این حال را از تمایلم برای شنیدن ترانه های سوزناک بی معنی میفهمم. از سرگشتگی و دلتنگی های بی دلیل. پائیزها هر کجا چشمتان در چشم کسی افتاد سرتان را پاوین بیاندازید و در دل خود زمزمه کنید . میگذرد و میرود . میگذرد و میرود. برو و به خاطر نیاور.

دنیای اطرافمان در هر بار که من مینویسم آشفته تر از قبل شده است. مسلمانها هنوز دسته دسته یکدیگر را میکشند. قومهای مختلف بر سر قومیت چرندشان با هم دیگر میجنگند. دولتها و حکومتها برای باقی ماندن همه اصول انسانی را فنا میکنند و دنیا به ما یاد آوری میکند که این چرخه قتل و جنگ و فساد و تجاوز هرگز هرگز هرگز تمام نمیشود. باید گوش گیرها و چشم بندها و احیانا دهان بند ها را ببندیم و فقط بوی پائیز را حس کنیم اگر ما را به خاطرات دردناکی فرو نبرد.

کتابِ خانه ادریسی ها تقریبا رو به پایان است . بی شک غزاله علیزاده حیف و صد حیف شده است و واقعا رمانی تکرار نشدنی نگاشته است . روحش شاد که کمتر از توانش قدر دیده .

علاوه بر کتاب، مجموعه بازی تاج و تخت را به سرعت برق و باد دیدم . حجم کار این قدر فراگیر و پر تنوع و البته خشن و عجیب و غریب است و البته آن چنان در همان سیزن اول مثل زندگی و بازی فوتبال غیر قابل پیش بینی است که ولع آدم را بیشتر میکند.

سریال را در اتاق خودم میدیدم و بچه ها را پدرشان ضبط و ربط میکرد ولی قصه سریال را برای همه تعریف میکردم . بالاخره همه در جریان داستان و افسانه بودند. بعضی جاها که اژدها داشت میکرو میامد به تماشا و جاهایی که میشد ماکرو ببیند با هم میدیدیم و ناپلئون بااینکه هیچ وقت هیچ جور ننشست به تماشا ولی همه داستان را میدانست و میشناخت.

حالا باید تا 2019 صبر کنم و با عشق کیت هرینگتون مرد افسرده و متواضع بسازم . از اون عشقهای پائیزی که الان در 46 سالگی نگران نیستم کسی بفهمد و شرمگین نمیشوم و حتی بناپارت صدایم میکند که بیا عشقت را نشان میدهند.

سن و سال یک مزیتهایی دارد که نمیشود منکرش شد البته ممکن هم هست یک دفعه مثل حال و روز ده روز پیشم پشت فرمان ماشین یک دفعه بعد از یک کل کل بی مورد با یک راننده دیگه حس کنی که تمام قفسه سینه ات را در پرس گذاشتند و عرق سرد بنشیند روی پیشانی ات و بفهمی که این درد با همیشه فرق دارد. یعنی تا بیای بفهمی عشق پائیزی کلک است و دنیا همیشه همین خواهد بود و درک کنی که تمام عرفهانها و داستانها و اسطوره ها و ایمانها کمکی به بشر نمیکند و بفهمی که عشق کیت هرینگتون وفاداری ات را خدشه دار نمیکند باید با گردن کج بروی در مطب دوستان بنشینی و لب بگزی که چرا این طور شد و چرا آن طور شد. وای از این دنیا .

در این هفته فیلم خانه دختر را هم دیدم که به خودم بابت دیدنش لعنت فرستادم . اینکه این فیلم ها را توقیف میکنند به نظرم ربطی به محتوا فقط ندارد وقتی یک فیلمی بد ساخت بد پرداخت بد بازی و بد فیلم نامه است ممیز هم نمیفهمد محتوا بد است یا ساخت. به نظرم نروید و نبینید .

فقط هر صبح پائیز نفس بگیرید و با معشوق خیالی خود زمزمه کنید و فراموش نکنید دنیا یک توهم کابوس وار است .

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 1:59

صفحه بندی