خرید بک لینک

روز چهارده فروردین است. مثل همیشه های شنبه در مطب هستم . در میانه تعطیلات چند خطی نوشتم . تلخ و بد طعم بودند ولی تکنولوژی که مثل زنان ویاری است، همه را بلعید و جوید و برد . شاید در دلش گفت ول کن زن شب عیدی کام مردم را تلخ نکن.

امسال یک کمی به زور به برنامه های عید رسیدم.یک حس بدی به من تشر میزد و میزند که قلبم خیال همکاری طولانی ندارد. شاید هم من دمار از روزگارش در آوردم .چقدر برنامه داشتم که وقتی پیر شدم تازه سیگاری شوم! حتی تا ظهر چهارشنبه سوری لخت و بد خلق نشسته بودم ولی بالاخره تکان خوردم. بچه ها حقوقی دارند. هفت سین چیدم یکی هم از پهلویش در آوردم برای لابی ساختمان . دو تا به باقلوای فرد اعلای دست افشار پختم البته در ظل توجهات میکرو که مرتب از خمیر کش میرفت و میخواست با آن پیتزا بپزد. آجیلها را در هم کردم. شورجدا و شیرین جدا و بادام سوخته و . . . . کم کم که نگاه کردم دیدم با همه بی حالی و کسلی ولی خانه شبیه عید شد. حتی به سنت هر ساله ام ریسه های بالکن را فراموش نکردم. من اغلب از شروع تولد میکرو در دی ماه تا پایان تعطیلات فروردین گاهی شبها ریسه ها را روشن میکنم . چشمک که میزنند یک قلقلک خوبی به کودک درون میدهند . امسال البته همان شب عید آویزانشان کردم. شب چهارشنبه سوری هم بالاخره رشته پلوی دم دستی پختم تا مثال همه سالها رشته امور سال 95 را به دست بگیریم . ناپلئون گفت میخواهی امسال درست نکن بلکه سال دیگه بهتر بشه ؟ گفتم چه میدونی شاید رشته به دستمونه که این پُخ شدیم اگر نباشه از دست میریم ؟!

تعطیلات نوروز باستانی را در همین شهر خودمان تهران بودیم . دو روز را درسینما طی کردیم. پنجاه کیلو آلبالو و من سالوادور نیستم . بادیگارد و ابد و یک روز را گذاشتم تنها بروم. دو تای اولی مثل نخودچی لای آجیل شیرین برای رفع کُتی خوبه. برای میکرو قابل فهم بودند .بالاخره طلسم تفرعن خانواده گلستان را یکی از خودشون شکست.

باقی روزها یک روز پارک آب و آتش و پل طبیعت یک روز باغ نگارستان یک روز مسعودیه یک روز هم تور سه برج تهران؛ طغرل، آزادی و میلاد. باقی وقت به دیدن سریال و فیلم . ماکرو را نشانده بودم که فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته را ببیند یا کریمر علیه کریمر یا آنگونه که بودیم و لئون. تحملش تمام میشد . عادت نداشت فیلم برود مغز آدم را بسوزاند. به خصوص دیدن لئون برایش خیلی هیجان آور بود. از اینکه همراه من شده کیف میکردم . او هم در عوض جرعه جرعه مدرن فامیلی به خوردمان میداد که مثل راحت الحلقوم بود.

کمی دید و بازدید که همان روز اول تمام شد و مقداری شکم چرانی و مال و پاساژ گردی و دید زدن مردم. دید زدن خانمهایی که تا دو سه روز مانده به عید نمای خدمتکاری دارند و در روزهای آخر فرم پرنسسی میگیرند با صورتهای برق افتاده و ابروهای جلا خورده و موهای رنگابرنگ. امسال توجهم به رنگهای بنفش و آبی هم جلب شد . خیلی دلبرانه بودند. کلا زنهای ایرانی با همه شداید باز هم در نگه داشتن و حفظ ظاهر استادند. در شیک پوشی در عین حجاب و در داشتن حجاب در عین آرایش در تلبّس به چادر عربی با کفش پاشنه بلند . لعبتکانیم .

از شکم چرانی ها ، منهتن برگر را در دربند کشف کردم . صبحانه بی ریخت پل طبیعت را تست کردم و کتاب جز از کل را کمی پیش بردم تا بار سنگین میز بالای سرم سبک شود و علاقه ام به آن بیشتر شد. در حالت جنگ سرد میخواندمش .سه داستان اول و دوم و سوم جایزه داستان تهران را خواندم که فکر کنم اشتباهی شده بود باید سوم اول دوم میشد. تازه اگر فرض کنیم بقیه داستانها از دومی ضعیف تر بوده باشند.

با میکرو َور رفتم تا تکالیف عید را به سرانجام برساند و خواب شیرین بعد از ظهر با پنبه های داخل گوش جهت نشنیدن نوای نواختن یک میلیون شوپن که در هر مجتمع مسکونی پشت کی بوردها نشسته اند و جان مریم و گل گلدون من تمرین میکنند و لحاف تا چانه و بی خیال از قیود دنیا. سریالهای تلویزیون ایران را هم پی میگرفتم .

قرعه و زعفرانی و بیمار استاندارد. هر کدام را با همه ضعف و قوتها به دلیل متفاوت دوست داشتم. قرعه را به دلیل استیصالی که در مردها نشان میداد و واقعیت بود . برای نوعی بی تصمیمی و خاکستری بودن مردهای طبقه ضعیف جامعه شهری که اغلب در سریالهای تلویزیون از آنها شیر پوشالی میسازند و در قرعه اینطور نبود. هیچ کس به معنای واقعی کلمه ستون محله نبود . از اون آدمهای لوطی منش که صد سال پیش بذرشان را ملخ خورده و تمام شدند، نبود. ندار بزدل دهان بین و در اصل هر آنچه که واقعا هستیم .

زعفرانی احیانا ضعیف تر بود و فقط اندکی بازیها و تیپها کشش داشتند . همه آدمها به طرز درمان ناپذیری خوب بودند حتی بد داستان هم خوب بود. خلاصه بچه مثبتی .

بیمار استاندارد از همه متفاوت تر بود و بابک حمیدیان وجوه مختلفی را بازی میکرد. مدل طنزش یک کمی غریب بود و جواد عزتی گرچه ننرانه، ولی من را میخنداند. راستش مهم نبود که سریال چیه مهم این بود که دخترکان و من با آهنگ تیتراژ دُمی به خمره حرکات موزون میزدیم و بچه ها مثل جوجه های من زیر دست و بالم می نشستند تا سریال ببینیم. حتی اگر با سین سین سال کل گره و کنش و واکنش سریال باز شود. موخره های هر سه سریال چرند بود ولی شب سیزده را به در کرد.

در شهر ، بیشتر مراکز دیدنی تهران با انبوه مردم مواجه بود. از خود تهران، از اطراف و از شهرهای دورتر . در برج میلاد درست توی قارچ بالائی خسته از راه رفتنها و صف طولانی آسانسور، جائی پیدا کرده و نشستم . قبل از برج میلاد، رفته بودیم برج آزادی که پر از ظرافتها و خلاقیتهای معماری بود ولی با توجه به اینکه پاشنه پای چپم مدتیست اعتصاب کرده، مهم معماری نبود مهم پرستاری از پا بود. قبل از عید به روش مزورانه ای یقه بیمارم را که جراح ارتوپد بود گرفتم و در همان مطب از او خواهش کردم یک آمپول کورتون در پاشنه ناسور تزریق کند. البته همکار و دوست بناپارت بود وگرنه عمرا جسارت کنم. دکتر به من گفت یک جایی باید دراز بکشی وگرنه ممکنه از درد غش کنی. یونیت دندانپزشکی را ورچُپه کردیم و خلاصه چشمانم را بستم. دکتر گفت داد هم میشه بزنی . قلبم آمد توی حلقم . داد نزدم . غش هم نکردم رویم نمیشد. ولی مردم از درد.یکی از بیمارانم که در محل حاضر بود با خنده زیر لبی گفت دیدید خودتونم میترسین؟ به هر حال پاشنه آرام گرفت ولی الان سعی میکنم خیلی از وجود نازنینش کار نکشم تا دوباره درد ناک نشود . برای همین صندلی پیدا کردم و نشستم. قارچ شلوغ بود. مثل همه سازه ها و ساخته های سالهای اخیر یک جوری سردستی تزئین شده . انگار سیستم چینی یا کمونیستی. یک طور بی سلیقگی و سری دوزی.حتی به عقل کسی نرسیده که نیمکتهایی رو به پنجره نصب کند. کافی شاپ شلوغ و در هم بود . بیرون سرد و بارانی بود. به مردم نگاه میکردم به هفتاد و دو ملت.

خانمی کنارم نشسته بود که از بندر ماه شهر آمده بودند با ماشین . چند کیلومتر است ؟ خود خانم با لهجه گفت دویست تا بیشتره . به نظرش دویست تا آخر دوری بود. گفتم از هزار زده بالا دویست که تا دو کوچه آن طرفتره. آمده بودند تهران و از آموزش و پرورش یک مدرسه گرفته بودند در شهرک غرب . همسرش دبیر عربی بود. خودشان هم اصالتا عرب خوزستان بودند. احیانا شاگردها هم عرب همانجا بودند. میشود کلاس گفتمان !؟ تعدادشان زیاد بود معلوم بود همه با هم با ماشینهای متعدد راه افتاده اند.

آن روز تهران ابری و بارانی بود . زن ماهشهری گفت از سرما عاجز شدیم ما فروردین هم در ماهشهر کولر میزنیم اما اینجا سرد است ولی نه دود است نه ترافیک . این ها چی میگن تهران بده؟ فقط گرونه ؟؟ سعی میکرد لهجه عربی را بپوشاند ولی من از همان ته ته لهجه لذت میبردم.

از اون بالا اتوبان همت را نشانش دادم گفتم این را ببین؛ هر وقتِ سال، هر ساعتِ شبانه روز بخواهی سر تا ته این را بروی رب متعالی است را خواهی دید. باور نکرد. در چشمانش شک معلوم بود.

میکرو و ماکرو با غریبگی خاص خودشان، مکالمه ما را پی میگرفتند. زن گفت دخترانم هر دو درس میخوانند. چند بار این جمله را گفت یکی لیسانس گرفته و یکی رفته تجربی . اهمیت این نکته برای بچه های من و حتی خود من معلوم نبود. تکرارش من را از خواب بیدار کرد. زن دیگری که همراهش بود وارد گفتگو شد : اونجا ما زنها کار نمی کنیم . راحتیم. اینجا شماها همه کار میکنید. گفتم آره اینجا همه باید کار کنند تا زندگی بچرخد ولی خوبه . زن اولی گفت : اما دخترهای من هردو درس خواندند. یکی لیسانس داره یکی تجربیه . حالا حرفش مفهوم تر بود . حتی در بندر ماه شهر هم کم کم زنهای نسل جدید تمایل ندارند فقط نقش افزایش نسل بشر را بازی کنند. آه آزادی چقدر فرّاری . هر چقدر هم در قوطی اسیرت میکنند مثل عطر تا همه جا پر میکشی. گفتم مرحبا به دخترانت صد مرحبا و آفرین. خندید. نکته را گرفته بودم با لهجه و بی لهجه . گفت پدرشون گفته تا هر جا درس بخوانند خرجشان را میدهد. خنده خوبی کرد. بچه های من ماتشان برده بود که چرا من از درس خواندن دخترها خوشحالم . بچه های من نمیدانند چقدر داشته های بدیهی ایشان برای دیگرانی در دنیا، آرزوست و من از این بی خیالی بورژوایی متنفرم.

صحبت کوتاهمان تمام شد. باید میرفتند. زن با شوق تمام به من دست داد. بعد با میکرو و بعد با ماکرو. دستهای تپلی پر زوری داشت.از نظر من جغرافیای او دور بود ولی جذاب، حتی اگر بندر ماه شهر فقط اسکله های صنعتی باشد با دو تا بلوار و صد میلیون کولر گازی و دم و شرجی ولی نفس عمیقی کشیدم زن با آن مقنعه بنفش بوی خوش دور ترها را میداد.

از هم جدا شدیم . بقیه اقوام هم بودند. راهنمای تور برایمان توضیح داد که دوربین رو به روی شهرک غرب را مخصوصا در حالت معیوبی تنظیم کردند . گویا عده ای از آدمها کارشان پرداخت 12 هزار تومان پول و رساندن خود به دوربین ها بوده تا در تابش آفتاب مرداد ماه داغ تهران، از دوربینها استخر های شهرک غرب را دید بزنند. زن و بچه مردم را نگاه کنند که چطوری در استخر شخصی خود پیچ و تاب میخورند. شاید نوعی انتقام گیری طبقه متوسط و ضعیف از طبقه مرفه.

به راهنما گفتم شوخی میکنی؟ این تفکر مسئولین برجه . مگه کسی بیکار باشد بیاید چشم چرانی از این کله دنیا. ولی با خنده گفت باور کنید که بساطی برای خودمان داشتیم. دردسر ساز بود کار یک عده ای همین بود فقط!!! ما شالله آدم بیکارِ زن ندیده.

ماحصل چرخش در برج میلاد و برخورد نزدیک از نوع سوم با همه اقوام ایرانی یک چیز بود اینکه اگر ما به زبانهای مختلف حرف میزنیم، اگر مدل پوشش و تفکرمان متفاوت است، اگر تیره و پوست و روشن پوستیم مهم نیست. آنچه که به طور قطعا موجب اشتراک همه نسوان ایران است، حدس بزنید چیست؟ زیبائی ؟ آزادی؟ آزادی خواهی؟ حقوق زنان ؟ ..................... خیر تاتوی ابرو .

ابروهای رنگابرنگ نوک تیز و شیطانی و مربعی و . . . . ولی بی رد خور تاتو شده از هر کجای میهن اسلامی. که البته من ناقض این اتحاد مقدسم و تا کچل شدن کامل ابرو هم تن به آن نخواهم داد.

بعد از برج میلاد که کلی به اطلاعاتم افزود، راهی برج طغرل شدیم در شهر ری. متولی برج آجری هشتصد ساله ؛ مردی نازنین بود که حیاط برج را هم به خرج خودش گلکاری کرده و محیط را روح بخشیده بود . همه جا تمیز و مرتب و صمیمی. خانم راهنما گفت این آقا همه حقوقش را صرف نگهداری برج میکند و گرنه شهرداری بی خیال است. مدام هم همانجا میماند. خانه نمیرود .مردی با برجی که عاشقش بود.

آرامش شهر ری با ساختمانهایی که آسمان را نمیخراشیدند خوب بود. در همین اثنا دو پسر بچه با بابای بامزه شان رفتند در داخل برج هشتصد ساله دو سری هفت ترقه انداختند که صدا همه باغ را گرفت. همه مبهوت شدند. سکوت شد. مرد متولی منفجر شد. من متحییر ماندم. فکر کردم الان برج بر روی سر خودش و فرزندانش منفجر شود . حتی آجرها به زحمت روی هم هستند.

مرد با پسر بچه ها مثلا سرافکنده شدند . از برج راه افتادیم برویم ابن بابویه سر خاک مرحوم تختی. بر بالای خاک تختی پسر جوانی که همراهمان بود گفت فاتحه نخوانید بهش نمیرسه . خودکشی کرده ؟!بحث بالا گرفت . یک پیرمردی گریه میکرد گفت نه این را تلفش کردند. یکی گفت نه زنش خیانت کرده بود . . . .. مفاخر ایران در زیر غباری از مجهولات

راه افتادیم به سوی اتوبوس بنزقرمز کهنه که به رسم دوبی روی آن نوشته هاب آن و هاب آف. به حمد قوه الهی تقلید را خوب بلدیم .

آخرین نگاه را به برج طغرل انداختم. برجی که کسی نمیداند زیرش کی خسبیده . طغرل سلجوقی یا پسر و عروس تیمور لنگ یا اصلا کی . چی ؟ ما هم به زیرخاک فکر نکنیم . تصور سکوت و آرامش برج و آتشی که بر فراز آن میسوزد تا در تاریکی شب راه را به مسافران راه ابریشم نشان دهد سرم را به دوران انداخت.قافله ای که شبانه از گرد بیانبانهای دور میرسد. خسته، گرسنه ،خواب آلود. چقدر دوست داشتم به گذشته سفر کنم . شاید بزرگترین آرزویم. صدها بار بیشتر از سفر به آِینده یا بردن لاتاری 70 میلیون یوروئی اروپا . آرزویم سفر به تاریخ باشد. هر دو غیر ممکن هستند البته .

از عمارت مسعودیه نمیتوان گفت . دیدنیست. همه آن زیبائی دیدنی است . شاید اگر ظل السطلان به پادشاهی رسیده بود الان وضع بهتر بود. بهتری قبل از بدتر.

بگذریم توصیه میکنم اول بروید باغ نگارستان و بعد مسعودیه وگرنه توی ذوقتان میخورد. گالری عمارت نگارستان را هم اگر خیلی وطن پرست نیستید نبینید چون با کمال معذرت یک مشت نقاشی ابتدائی است حتی اگر صاحبان نام کشیده باشند. یکی دو تا کار از کمال الملک هست که کپی های اوست از موزه لوور.

حالا دیگه بیمارانم آمدند. بگذارید فقط آرزوی سالی خوش برایتان بکنم. برای ملت ایران برای ملت خاور میانه و برای دنیای اطرافمان .

s

برچسب: سال نو مبارک,سال نو مبارک translation,سال نو مبارک pronunciation,سال نو مبارک به انگلیسی,سال نو مبارک وکتور,سال نو مبارک عشقم,سال نو مبارک 1394,سال نو مبارک عاشقانه,سال نو مبارک متحرک,سال نو مبارک 2015, نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:26

صفحه بندی