قرنهاست بشر تولید مثل میکند. یک سوی الاکلنگ این زاد و ولد هم آغوشی بین دو انسان است که گاهی هم آغوشی روح هم همراهش هست و گاهی نیست . بشر برای هم آغوشی قرنهاست افسانه ساخته عشق را از وجوهات مختلف شرح و بسط داده و در این قرن اخیر عشق به عنوان مفهومی مستقل از زاد و ولد هم جلو زد و به حیطه هم جنس هم رسید. شاید هم که درست باشد به ما چه ؟ ولی آن سوی این زاد و ولد؛ زایمان درد ناک و خون باری است که با همه این قرون کسی نتوانسته برای آن همه درد شرحی بدهد. زن، آبستن هر اتفاقی باشد در پستو های تاریک، درد را فریاد میزند و مرد مستاصل و حتی شاید فراری از تحمل شهادت این عذاب، دور میشود.
بر خلاف خیلی از فمنیستیها که امروزها مد هستند من که طبیعتی مد گریز دارم فکر میکنم این نه ظلم تفکر پدر یا مردسالارانه که عینا ساختار نابرابر طبیعت است که زن در درون خود و با خود دلیل درد و رنجش را حمل میکند. این تکامل فیزیولوژیک درخشان که از یک سلول به ما رسیده و از ما هم گذر خواهد کرد دلیلی برای عدالت یا برابری نداشته و اصولا بر اساس قوانین خودش از یک به بینهایت رسیده است و این تفکر آدمیزاد یا پسا آدمیزاد است که در کنجکاوی و عجز خود از درک این دنیاها، یا به دنبال عدالت گشته یا صفاتی را به ناکجایی ناشناس الصاق کرده تا خودش را بتواند راضی نگه دارد.
اینها را گفتم تا بتوانم به این نکته برسم که شرح این زایمان و درد اجتماعی برای قلم من غیر ممکن است. نوزادی که از هم آغوشی اجباری زهر آلودی در بطن اجتماع کاشته شده اکنون میدرد و میشکافد و به دنیا خواهد آمد . کسی نمیداند این کودک چگونه خواهد بود زشت یا زیبا صالح یا بد خو فرشته یا دیو ولی الان در مسیر تولد، فقط درد است.
درد که چشمهای خمار زن و هم آغوش دیروز را سرخ و خونبار و وحشتزده و ملتمس میکند . با عروق برجسته گردن و گیجگاه با دستانی که هر چه را بتواند بگیرد در هم میفشرد و تنها خشم است و درد و است و فریاد و عرق . نه راهی برای پس رفتن و نه جانی برای پیش رفتن . فقط درد . در سیر تولد زمانی میرسد که اگر ماما یا دکتر خود مسیری برای بچه باز نکند همه ساختار ویران میشود . دکتر فریاد میزند قیچی را بیاورید. زود زود . سرنگ ده میل بزرگی را از لیدوکایین یا ماده بی حسی پر میکند و میزند . این جا آنجا و بعد قیچی غریبی با هیبتی مخوف به دست میگیرد تا شکافی در پوست و عضله و مخاط بدهد. یک درد جانفرسا . برشی عمیق و سرتاسری .
وقتی شاهد این لحظات بودم دکتری برایم زیر گوشم پچ پچ میکرد. میگفت این بی حسی هیچ کمیک نمیکنه ولی اون قیچی با وجود اینکه بیمار درد میکشد یک دفعه خلاصش میکنه . دکتر خود زنی بود که همه را از سر گذرانده بود. نوزاد متولد میشود و درد از اوج فرو میافتد و فقط زن میداند که چه بود و چه شد . نه مرد نه کودک هرگز با درد و او شریک نمیشوند. این است درد اجتماعی که در حال زایش است.
درست مثل همین زایمان که کسی نمیداند با خود چه حمل میکند ما هم نمیدانیم . من نمیخواهم خوشبین باشم و میترسم از اینکه بدبین باشم . الان درد تا حدیست که ما همه منتظر آن قیچی مهیبیم . دیگر درد بیشتری نمیشود حس کرد. روح ما فلج شد از این همه زخم فریادمان در گلو مانده و شاهد چیزی هستیم که به درستی ازآن سر در نمی آوریم .
آنچه که تحمل همه این تحولات را سخت تر میکند نه فقط رنج نه فقط جوانان جگر گوشه که به خاک می افتند بلکه رذالت کسانیست که بر این خون پا میکوبند و از شتک آن به سر و صورت ما برای خود خنده میسازند. مفسرین بی مقدار تحلیل گران محلل سیاستمداراهای مغضوب و عنترهای محبوبی که با چنگالهای طمع در مغز رنجور ما به کاشت و هرس افکار مشغولند.
ما مردم معمولی که خواسته مان از زندگی به سادگی یک آفتاب پاییزی و یک نسیم تابستانی بود و به سیب سرخ و انار ترش فکر میکردیم حالا با دندانهای چفت شده بر هم به تصاویر خشونت نگاه میکنیم و هر روز ناباور تر از دیروز به ساده لوحی خودمان میخندیم . تنها تر میشویم و شبها در تاریکی تنهایی با خودمان فکر میکنیم من چه میتوانم بکنم؟ من چه باید بکنم ؟ چطور میشود؟ آن 1 1 1 کجاست؟
این است دنیای این روزهای ما . باشد که فردا در طلوع صبح درد فرو افتد و رخوت و سکوت باشد و نور .
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی