خرید بک لینک

وقتی نوجوان بودم و هر اسفند مجله فیلم را میگرفتم به عشق و ولع همیشگی که به جز جز آن مجله در آن سالها داشتم ورق میزدم و از دیدن 1 های نوستالژیک احیانا غمگین و کمی پیرانه از نویسنده هایی که گهکاه واقعا هم دیگر گرد پیری بهشان نشسته بود حالم گرفته میشد. از خودم میپرسیدم این چیزها چیه؟ تا بالاخره فهمیدم شماره اسفند برای بهاریه نویسی است .فهمیدم اسفندها باید بروم در وادی دیگری تا دوباره آخر فروردین شود و مجله فیلم از آن حال و هوای عیدی در بیاید .

نه اینکه عید را دوست نداشتم ولی مفهوم بهاریه را نمیفهمیدم . الان که 17 اسفند است نشسته ام در مطب . تعدادی تقویم رومیزی که هدیه شرکتها و گهگاه همکاران است روی میزم هست و یک تابلوی نقاشی از سر یک اسب که بیماری برای ناپلئون کشیده . یک نقاشی با پاستیل که قاب طلایی قشنگی احاطه اش کرده . کمی آن طرفتر قالب گچی فکهای بیماری که اگر نجنبم برای عید دندان در دهان نخواهد داشت و شبها خوابم را از من گرفته است.استکانی چای دو گلدان روی میز و شیشه ای الکل ضد عفونی دست. باقی هم خرت و پرتهای بسیار دیگر که حال وصفش را ندارم . میزم مثل خودم آشفته است. از جمله چیزهایی که هست یک قاب کوچک با دو جای قلب که تصویر شش در چهار میکرو و ماکرو را در کودکی در خودش جا داده . ماکرو در عکس فط شش دندان جلو را دارد و میکرو مات و مبهوت به دوربین نگاه میکند. چند روز دیگر ماکرو بیست ساله میشود . من روزهای قبل از به دنیا آمدنش را خوب به خاطر دارم . شور بسیاری برای عید داشتم . این روزها متاسفم ولی واقعا به زور خودم را میکشانم .

آسمان تهران ابری بارانی گاهی آفتابی و بهاری است اما بهاریه نوشتن در این اوضاع جهان واقعا سخت است . دنیای زیر سایه جنگ . جنگ اتمی . دوشادوش تبعیض نژادی . بی تفاوتی قدرتها . آشفتگی بازار نفت. بازیچه شدن ما . تکرار قاجار قاجار قاجار . ننگهای بین المللی ما و آقایان . دروغها و دروغها. بشر جانور دوپای مخرب و درنده خو. فرقی نمیکند پوتین باشد یا دمپایی. اسمش فرق نمیکند دنیا همون دنیاست و من را بگو هنوز مات و مبهوت فیلمهای جنگ دوم جهانی و شرح اردوگاه ماتهاوزن میشوم . چطور بهاریه بنویسم وقتی ین همه تنفر و ننگ و دروغ و سیاهی و تباهی و مرگ و آوارگی و تبعیض بین ما و آنها را درنهایت درک میکنم . وقتی ننگ پشت ننگ بر ملت ما آوار میشود و پوز خند زنان به بی آبرویی یا خریت آدمهایی میخندیم که در نهایت کثافت اخلاقی برای ما موعظه کرده اند. چند صباحی در حوالی انتخابات در کلاب هاوس میچرخیدم یاد میگرفتم میشنیدم و غرق در مباحث میشدم این روزها مثل همیشه بساط کلاب هاوس را با تهدید با محدودیت و با سخیف سازی جمع کرده اند. صبح وارد کلابی شدم . این قدر فحش رکیک رد و بدل شد که یادم افتاد از این منجلاب نمیشود جست.

بگذریم آمدم بهاریه ننویسم روضه نوشتم . ولی واقعا نمیشود بهاریه نوشت. گرچه طبیعت زیبا جذاب قدرتمند بخشنده و شگفت انگیز ما را در برگرفته و من نمیتوانم انکار کنم که دلم میخواهد بشریت مثل قوم اینکا از بین بروند و جنگها بیابانها درختها و شنها باد و باران آثار ما را از کره زمین پاک کند. سکوت باشد و طبیعت . نه فلسفه نه دانش نه علم نه بشر و نه هیچ کوفت دیگری. این نیهیلیسم فراگیر دوای درد جوامع ایدئولوژیک است که باید بیاید تا ماها دست بکشیم از موعظه از مرشد از مقلد و تقلید . باید بفهمیم این دنیا دو رزه است و هیچ برتری کسی بر کسی ندارد و باقی همه هیچ در هیچ و رنج بر رنج است .

امیدارم قبل از زدن توپ تحویل من بتوانم برگردم و دوباره بنویسم از کتابهایی که خواندم و از فیلمهایی که دیدم و از چیزهایی که کمی دوستانه تر باشد بنویسم

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 0:37

صفحه بندی