خرید بک لینک

سال 96 نزدیک شده و روزهای اسفند با یک جور عشوه گری میگذرند. آفتاب گرم تر شده و باد میوزد. زنگوله ای در تزاس خانه نصب کردم که باد مشوشش میکند. اسفند آمده ماه حالی به حالی شدن ها . معمولا آخر سال که میشود یک حال متضادی دارم از یک سو از سرعت گرفتن روزها کلافه میشوم و از سوی دیگر دلم می خواهد تمام شود و برود . درست مثل اون لحظه های احمقانه قبل از سفر یا قبل از رسیدن تاکسی یا قبل از راه افتادن اتوبوس که آدم دل دل میکند راه بیافتد. چرا راه بیافتیم برای رسیدن ؟ گاهی نه برای رسیدن هم نیست آدم الکی فقط دلش میخواهد عمرش را سپری کند.

سال 95 برای من پر از چالش بود. انواع درگیریهای ممکن با بچه ها ،درک پدیده بلوغ با گوشت و پوستم و درک عقده های ادیپ با همه روحم. بالاخره داستانهایم وارد چرخه کتاب شدن شدند و درسته که زمانش معلوم نیست اما به رودخانه بزرگ افتادند. بد و خوب و ضعیف و قوی در هم رفتند تا یک کتاب شوند. برای من واقعا خوشحال کننده بود .

دو جلسه داستان خوانی که دعوتم کردند واقعا خوب بود و یک جلسه ضبط صدا برای خواندن سی دی شماره ویژه نوروز مجله داستان واقعا لذت بخش بود. سکوت اتاق ضبط و آرامشی که آدم با خودش و تنها خودش پیدا میکند. امسال در انجمن مدرسه بچه ها هم دخیل بودم . آشنائی با آدمها و برخوردها هر بار به من میفهماند که احمق جون همه مثل تو فکر نمیکنند. آدمها از من با هوش تر تواناتر سیاست مدار تر و عجیب ترند.

این روزهای آخر سال مشغول فیلمهای کاندید اسکار بودم . لالالند / بریدگی هکساو ( نمیدونم اسمش درسته یا نه )/ منچستر کنار دریا/ تونی اردمن/ ال/ حصارها/ رسیدن یا ورود/ .... از بین این ها تونی اردمن و لالالند و منچستر کنار دریا را واقعا دوست داشتم. بقیه بر خلاف خیلی هیاهو ها جالب نبودند.

برخلاف عرق ملی از اینکه فروشنده بر تونی اردمن برنده شود شاد نمیشوم و اگر هم دنزل واشینگتن بابت حصارها از کیسی افلک ببرد خوشحال نخواهم شد و شجاعانه بگویم هر کدام ببرد دلیلش ترامپ موخوشگل روانی و لج کردن با اوست.

فروشنده را دوباره دیدم و حس کردم بر خلاف ظاهر دموکراتیکش هنوز یک گیر و گرفت شدید در تفکر دارد. کافیه فیلم های اروپایی را یک مقدار بیشتر در ایران ببینیم تا درک کنیم فروشنده هنوز یک محصول اصولگرای قضاوت گر است و در نوع خود بازگشتی به عقب برای فرهادی. یک جور حس کتاب کافه پیانو به من دست داد که با وجود همه آیتمهای روشنفکر نمایی مملو از دید آبجی و همشیره بود و تاریخ مصرف داشت که سرآمد و نویسنده در هیاهویی که ساخته بود گم شد. اما فرهادی ؟؟ انگار لازمه یک دوره برود هند زندگی کند یا تایلند یک جایی با نوعی تفکر دیگر یک جایی که مردمش با زاویه و گونیا زندگی را متر نکنند. اشتباه نشود منظورم قضایای ناموسی نیست. انگار فرهادی باید از یک سری افکار شسته شود یا رها شود یا شاید هم همه فرهادی همین تفکرات است که دیگران را با صراحت گفتنش متعجب میکند ولی دستپختش غلیظ است .

اما در این سال به نظرم بزرگترین حادثه غیر قابل بازگشت مرگ آیت اله رفسنجانی بود. بر هم خوردن ترازوی حاصل از این اتفاق میتواند خطرناک باشد.

و البته پلاسکو .......................... نه از پلاسکو خاطره داشتم و نه چندان دل خوشی از ساختمانهای کثافت و تجاری دارم ولی تصور ذوب شدن آن آدمها و تلاش نا امیدانه همکارانشان و آن زجری که همه در این راستا کشیدند عمیقا متاثرم کرد. مهم نیست مقصر کیست من مطمئنم که تقصیر همه بود همه ما، همه کاسبها و عابران و مسئولین و شهردار و .... که این همبونه کرم و کثافت و مرض را در بازار در پلاسکو در کویتی ها در همه مراکز تجاری غیر استاندارد با تجارت جنون آور میبینند و نادیده میگیرند. همین ماها که بغض به گلو پلاک پلاسکو را عکس پروفایل کردیم . من شخصا و هر کس که میبیند و دم نمیزند و ادامه میدهد. ما قضا قدری ها .

و اما برای من آخرین پدیده این سال ابراهیم گلستان و داستانهای فروغ و مصاحبه داریوش کریمی با او بود. اگر چه فروغ افتاد در کانال دستمالی شبکه های اجتماعی ولی اسکلت این زن هم توان جنباندن ما را دارد . بر خلاف بسیاری، من از گلستان هم کیف کردم با همه پر گویی و ادعایش . فراموش نکنیم فروغ شانس نبودن را دارد و گلستان نه. برای ما مرده پرستان حتما باید خاک سردمان کند.

معمولا بنا براین بود که من برای عید یک داستان بگذارم. داستانها از من گریختند و رفتند و داستان در خوری ندارم بعلاوه اگر دوستم داشته باشید در مجله بیست و چهار نوشته ای در مورد فیلم دکتر ژیواگو دارم و روایت داژبال را هم در سی دی عید مجله داستان خوانده ام و در هر حال از حد خود بیشتر فضای عید را پر کرده ام . نمیدانم شاید وبلاگ برایم غریبه شده. هنوز دوستش دارم و هنوز جرات بستنش را ندارم و میدانم که از آن بسیار آموخته ام ولی ما هر دو با هم پیر شدیم از دی ماه سال 1387تا امروز 8 سال است. هشت سال زمان زیادی است و ممنونم که مخاطبینی داشتم که من را دنبال کردند. همه تان را دوست دارم.سال خیلی خوبی داشته باشید. خیلی خیلی خیلی خوب .بیایید همه فراموش کنیم که ترامپ آمده و نتانیاهو دور برداشته و تریکه زر مفت زده و امارات غلط زیادی کرده و در داخل دو تا محصور و یک گله مغضوب و یک دسته مختلس و یک ملت محتاج داریم . اصلا اهمیت ندهیم که با ندانم کاری نصف ایران را سیل برد در حالیکه نابخردان در قناتها را با سیمان بسته بودند و خاک نشست کرده بود و جایی برای نفوذ آب نبود و فکر نکنیم که معلم با مداد کرد تو مخ بچه تخس کلاس فکر کنیم که ما متولیدن سوئیس هستیم و با ناخودآگاه جمعی مان یک فانتزی رنگی هفت رنگ بسازیم . بزنیم به چاک خوشی زندگی فوق فوقش 80 ساله که من نصفش را رد کردم پس بیخیال.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 14:32

صفحه بندی