والس شماره دو شوستاکوویچ مینوازد از گوشی گرانقدر هوشمند که زندگی همه مان را در سیطره خود پیچانده به طرز مرموزی بیرون میتراود تا برسد به دستگاه پخش صورتی رنگ ریزه ای که کنار میز کارم در مطب گذاشتم. من هنوز در کف امواج رادیو مانده ام و حالا دیگه امواج ممکنه یک دفعه خودم را هم جا به جا کند. مطب عزیز محل کارخوب ،جایی که خون خونم را گاهی میخورد و آخرین هدف آدمهای گهگاه اذیت کاری که مسایل شخصی شان را با من به آنجا میکشانند. توضیحش در حد توضیح برجام پیچیده است. مدتی پیش شاید بیست سال پیش با وکیلی آشنا شدم و ایشون بیمار من شدند. همکار یا هم نامی در همکاری به جای هر چیزی در درون کانال ریشه دندانش برایش یک کاغذ لوله کرده گذاشته بود . البته شک دارم بیمار به من راست گفته باشد و نزد بهیار تجربی دندان نرفته باشد. در هر حال ایشون را در طی این سالها زیارت میکردم و هر بار به تمام پزشکها شک داشت و فحشی میداد که نگو. به تجربه میدانم کسی که به دیگران فحش میدهد به من هم شک دارد و فحش خواهد داد ولی چاره ای نداشتم.
دو دهه گذشت و من ایشون را بابت کاری به مادرم معرفی کردم که البته آشنا بودند با هم ولی محض کار وکالت و ازآن روز تا به امروز روزی 17 بار بیشتر به خودم میگویم فیروزه کاش لال بودی و اسم این انسان را نیاورده بودی.
اشتباه دومم معرفی مجددش به یکی از اقوام بود برای یک پرونده دیگر که وا ویلا.
هر آنچه تصور کنید از هر انسانی ممکن است سر بزند از ایشون زد و انوع کارهای فرمال و غیر فرمال وکالت را یاد گرفتم . خلاصه کنم سه تا وکیل دیوان لاهه لازم است تا من را از شر تلفنها تهدید ها و ...... ایشان نجات دهد.
همان کاغذ لوله شده را به یاد بیاورید ؟ کاش آدمها فقط وجدان دیگری نمیشدند و اندکی از این وجدان را برای شخص شخیص خودشان هم مصرف میکردند.
این ده روز گذشته سرشار از اتفاقات ناخوش آیند و دلخراش بوده . به طرز باور نکردنی عجیب و حیرت آور. جمعه هفته گذشته بعد از ناهار هنوز گرمای غذای مختصر در معده ام حس نشده بود که با هوار و داد و بیداد متوجه شدم دو نفر از همسایگان ساختمان در منزل فوت شدند؟؟؟!!!
از آنجا که نوسان برق منطقه آسانسور را خراب کرده بود از طبقه دوم تا نهم دویدم. گهگاه چهره زرد شده از ترس و درد همسایگان دیگر را دیدم که دست روی دست میکوفتند و با میدویدم. تصور میکردم شاید امیدی باشد شاید . کاش.
زن و شوهری میان سال در اثر بازگشت دود از دودکش اصلی موتور خانه که به جهت آلودگی شدید هوا دودش بالا نرفته بود و به سه طبقه زیر سقف نفوذ کرده بود دچار گاز گرفتگی و مرگ شده بودند. پسرهایشان ضجه میزدند. پرسنل آتش نشانی با لباسهای کثیف و داغون شرمنده به آدمها نگاه میکردند اورژانس هنوز نرسیده بود در حالیکه از منزل ما میشود آمبولانسها را حتی دید که کجا پارک میشوند. امیدی نبود. آدمها سرد خشک و از دست رفته بودند. با این همه یکی از پسرها به مادرش نفس میداد و کمی همسرم و کمی هم یکی از همسایه ها ماساژ قلبی میدادند. دست زن را گرفتم . نبض دست یا شریان گردن . هیچ . هیچ . من نمیتوانستم به پسرش چیزی بگویم. یک فاجعه تمام و کمال.
آتش نشانی سری به پشت بام زد. در طی بیست و چهار ساعت قبل دو همسایه دیگر هم علایمی داشتند رفته بودند برای درمان ولی پزشکها هر چی پرسیده بودند بخاری دارید؟ شومینه روشنه؟ هیچ کدام نبود. لوله کاغذ یادتان که هست. کسی کنکاش نکرده بود . کسی نرفته بود از این زن و شوهر بپرسد شماها چی ؟ و البته کسی حدس نمیزد گاز موتور خانه واقع در ده طبقه پائین تر کسی را بکشد.
از همان روز حس کردم به حد مرگباری میترسم . از تاریکی از جنبش بی هوای بادکنکهای میکرو در خانه از تنهایی از خواب ....این اولین ملاقاتم با جناب عزرائیل نبود . هنوز سه ماه نشده که پدر همسرم فوت شده و من هم فضول و در طی سالها و همیشه بالاخره مگه میشه ملک واقعی این جهان را ندید. ولی من یک بیماری دارم و آن تصور نا امیدی و اضطرار آدمهاست که تنم را میلرزاند. به لحظه های آخرین نفس.
صحنه های درد ناک خونی که از دهان و بینی تراوش میکرد و خشکی تن و بدن آدمهای عزیزی که فرزندانشان را مجنون کرده بود از مخم بیرون نمیرفت.
ادامه داستان مجموعه ای از شگفتی ها ست. مجموعه خلافکاری های سازنده مجموعه بی وجدانی های مهندس ناظر، شرکت گاز کوتاهی های شهرداری منطقه و لوله های کاغذی که در هر کانالی چپانده شده بود . لوله های اسکناس در منافذ وجدان آدمها .
گاز را از شرکت گاز قطع کردند در حالیکه خودمان موتورخانه را کلا بسته بودیم بنابراین شدیم بی پخت و پز . سرما به همه چیز اضافه شد. حالا کلاشها و لاشخورهای اداره برق و شهرداری و نظام مهندسی بالای سرمان پرواز میکنند. لوله های استاندارد می خواهند .استاندارد استاندارد. در حالیکه دو کوچه پائین تر سازنده در حال ساختن برج و باروی دیگری است . استاندارد استاندارد. ما مقصریم ما هم نه حتی خود آسیب دیده ها . میخواهند انتقام خودشان را از ما بگیرند.
مهندس ناظر می آید و تاسیساتی معرفی میکند. با کلی منت . بعد میگه حالا دوست ندارین به هر کسی خواستین کار را بدهید ولی این استاندارد کار میکنه؟! معنی اش را میگیرید؟؟
18 خانواده سرما زده در میان سال تحصیل بدون وسیله گرمایشی راهی جز این دارند که پیشنهاد بی شرمانه کسانی را قبول کنند که در زمان خودش کرو و کر و لال مانده اند و به سازنده میلیاردر یک کلمه نگفتند که فلانی عایق بندی کو؟ چرا لوله کنار ونت حمام ؟ چرا فلان و چرا بهمان ؟
ا زاین قضیه میگذرم اصلا نمیخواستم بنویسمش خودش سرک کشید و آمد. کما اینکه قصد ندارم چطور شرح دهم که دکتر داروساز همسایه را در همین ایام چطور زورگیرها در اتوبان حقانی خفت کرده و وارد ماشینش شدند و برایش کلت کشیدند و مکررا با چاقو زخمی اش کردند و بعد از ماشین پرتش کردند بیرون.
یکی از همسایه ها با شگفتی گفت مردونگی که تو فیلمها بود چی شد؟ قیصر و فردین ؟ این ها چرا به زن و مرد رحم ندارند؟
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم ؟ اصلا نمیدونم به چی باید فکر کنم؟ به قیصر یا به لوله کاغذ.
ازاین دل غشه ها بگذریم .
در حال خواندن هیاهوی زمان هستم و واقعا درکش میکنم. کمتر کتابی میتواند اینقدر گویا وضعیت اختناق را توضیح دهد. یک جور اختناق مخصوص. کوندرا و کلیما و یهومیل گفته اند ولی جالبه که جولین بارنز یک نویسنده انگلیسی چطور توانسته شرایط خفه رژیم استالینی را توضیح دهد. سرنوشت شوستاکوویچ است ولی میشود به جای آن هر اسمی را گذاشت . هر هنرمندی را در هر مکانی جایگزین کرد.
سالها پیش وقتی علیرضا افتخاری به بلای عجیب از دوسر طلا شدن گرفتار شد یکی از کسانی بودم که خیلی واکنش داشتم بعدها خواندم که نوشته بود طناب خریده بودم خودم را دار بزنم. با خودم گفتم هر کسی تاب مقاومت ندارد و سیستم ها همیشه میدانند چه کسانی چه قیمتی دارند و این تقصیر آدمها نیست که همه وارطان سالاخانیان نیستند.
من نیستم و خیلی من ها را هم میشناسم که نیستند. حالا هم در مورد بقیه سعی میکنم خیلی قضاوت نکنم. مشکل همه ما اینه که وارطان نیستیم . ما یک گروه آدمیم که لوله های کاغذ و اسکناس دستمان است و در سوراخها میچپانیم .
و البته قسم میخورم از این یک رقم هیچ وقت استفاده نکردم کما اینکه هنوز کلیپس کاغذ نگه دار هم در دندان کسی نصب نکردم و خیلی خیلی داستانهای ریز و درشت دیگر که ....
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی