امروز که صبح به مطب می آمدم به مردم نگاه میکردم . بر خلاف همیشه که ماشین از اتوبان می آید از وسط شهر آمدیم . من اغلب با خودم اتوموبیل نمی آورم سر کار . ولی این قدر تنبل هم هستم که با اتوبوس نتوانم بیایم . از همه مهمتر حجم وقتیست که در این راه از دست میرود . این طوری شده که، اغلب رانندگان آژانس کنار منزلمان را میشناسم . یکی زنش سرطان دارد و هر شش ماه یکبار 800 هزار تومان پول تزریق داروی شیمی درمانی را میدهد. این فقط برای تزریق است و من خجالت میکشم توی رویش نگاه کنم. هیچ نمیدانم مراحل تزریق چیه و چرا این قدر هزینه داره ولی خودش میگه فقط تزریقه . از دست دکتره دلش پره . دکترش میگه اگر اینجا تزریق نکردی دیگه برای درمان پیش من نیا. نمیدونم چرا ؟نمیدونم درسته یا نه؟! و حتی خبر ندارم دکترش کیست و جوابش چیه ولی من هر بار از او خجالت میکشم. ولی خوب دزد که خبر ندارد که او چه گرفتاری های دارد . بنابراین دزدی درست بعد ازظهر یک روز گرم تیر ماه ماشینش را برد. برایم تعریف کرده که بعد از چند ماه ماشین را داغون یک جایی در مرزهای غرب کشور پبدا کرده . جنازه ماشین پژویش را دو میلیون فروخته و خلاصه با هر بدبختی یکی دیگه خریده ولی مهم این نیست. الان بابت جعل بیمه نامه ماشین قبلی که دزدها سر هم کرده بودند چند وقته میرود یک شهرستانی و سند و وثیقه گذاشته تا بشه ثابت کنه که اصلا ماشین در زمان جعل سند در اختیارش نبوده .
یکی دیگر از راننده ها از پسرش برایم گفت. گفت ناظم با آرنج زده تو گوشش . رفته بود مدرسه پدر ناظم را درآورده بود . یک بار دیگه هم معلم بچه را زده بود یک بار دیگه هم یکی دیگه .... چند بار مدرسه عوض کرده بود . فهمیدم پسرش ناسازگاره . حمایتهایش بی جا بود و میدانست. چند وقت پیش دیدمش گفت خانم یک موی دختر میارزه به کل هیکل پسرم.
یکی دیگه دنبال این میگرده ببینه من چه کتابی خواندم . از من نظر سیاسی میخواهد. دوستش دارم .
همه شون پیر مرد هستند جز یکی که پسر صاحب آژانسه . پشت رل با گوشی شعبده بازی میکند. یکبار ورشکست شده . اغلبشون سابقه یکبار به سنگ خوردن را دارند . بعضیشون بازنشست هستند و تعداد کمی کارمند.
به هر حال راننده امروز را نمیشناختم. رادیو در ماشین روشن بود. قصه ای بود که دو ثانیه بیشتر تحملش نکردم. در ظلم و جور پهلوی ها . هد فون هایم را در گوش نهادم و از محیط کنده شدم. به مردم نگاه میکردم که از متروی شهید بهشتی بیرون آمده بودند. عجیبه طبیعت مترو آدمها را عجول میکنه. همه میدوند. در راه پله در سالن قطار حتی. تا ده ها متر بعد از خروج از دهانه فرو رونده مترو هم . عجیبه ؟! دختری با گامهای تند و محکم در پیاده رو میرفت. یاد جوانی خودم افتادم . چرا این قدر سخت بودم؟
بگذریم . این ها را نوشتم تا بتوانم نصیحتی کنم. حالا اینقدر پیر شدم که نصیحت بتوانم بکنم. یک زمانی که عاشقی در حال خفه کردنم بود یکی از بدترین کارهایی که با خودم کردم ثبت کردن و به خاطر سپردن لحظه لحظه های آن ایام بود. انگار کارگردان یک فیلم باشم صحنه ها را کات میکردم یا زوم میکردم. عشق لاکردارم خیلی زود با لحن درست و درمانی به من گفت که دیگر عاشق نمیشود و بهتر است که من هم بند و بساط دل هول و بی تجربه ام را جمع و جور کنم ولی اون موقع که این اعتراف را نمود من یک گلوله ذغال گر گرفته بودم و به هیچ وجه نمیتوانستم خودم را خاموش کنم. یک کمی دیر بود. حداقل دو/سه ماه دیر..... من برای خودم سناریو را نوشته و فیلبرداری را آغاز کرده بودم . کدام فیلم سازی وسط کار ول میکند که من بکنم.
در نقش هنرپیشه /کارگردان خودم را آنت و فروغ و شیرین و تهمینه و همه عشاق سر به هوای عالم میدیدم و اصلا به مغزم خطور نمیکرد که وسط این نقش آفرینی سوزناک معشوق جا خالی بدهد. خنده دار است اگر بگویم طبیعتم این قدر شاخدار بود که درک این مسخرگی سالها طول کشید. کمیک بودن این موقعیت و تکراری بودن این وضعیت اصلا به ذهنم نرسیده بود. ذهن من که در گیر ساخت یک حماسه جاویدان به نظر میرسید. جوانی چقدر خنده دار است .
اما نکته نصیحت چیست؟ آن موقع از موسیقی سر صحنه اصلا غافل نبودم و ترانه های آن زمان بعدها مثل میخ در مخم فرو رفتند.
وقتی با ناپلئون آشنا شدم هنوز شنیدن ترانه هایی که به زور با فیلم حماسی ناموفقم میکس کرده بودم آزارم میداد. یک بار در اتوموبیلش در بیابانهای بین ورامین و تهران کاسه صبرم لبریز شد های های گریستم و بنده خدا آنچنان ترمز کرد که دود از ترمزها برخاست. شاید فکر کرد عقرب مرا گزیده ولی ترانه های ابی بود که خاکسترها را به هوا می افشاند و ذغالها دوباره با نسیم گر میگرفت.
حالا که کل آن ماجرا در دریایی از محبت و عشق و بی نهایت فداکاری و مردانگی ناپلئون محو شده است میتوانم نصیحت کنم که :
از موقعیتهای دراماتیک تئاتر نسازید. هرگز هدفون در گوشتان نگذارید و مکانها و آدمها و حس ها و بوها و ترانه ها و ابرها و برفها و هیچ کوفتی را با هیچ وضعیتی مچ نکنید.
من باید این را فرا گرفته بوده باشم ولی نمیدانستم. وقتی کتاب مادر ماکسیم گورکی را میخواندم از صبح تا شب باری وایت میشنیدم. هنوز که هنوز است باری وایت را به خاطر آندره دوست دارم. صدای کلفت و بی نظیرش من را میبرد به چمدانهای پر از اعلامیه مادر به جلسه های خانه پاول به خاکستری رفیق بازی دنیای چپ. به امیدهایی که دنیا در سر داشت و نشد. مثل معشوق من که آمد و گفت من دیگر عاشق نمیشوم. دنیا هم دیگه عاشق نمیشود. این عجوزه از این بازیهای زیاد دیده دیگر هیچ ایدئولوژی نمیتواند در بشر امید این را بیافریند که انسان آدم شدنی است.
بگذریم زیاده گفتم. در این مدت کتاب زیبا کلام را با بدبختی خواندم و تمام نشد با اینکه باریک و مختصر است ولی حجم وسیعی اطلاعات دارد و فشردگی اش از پا انداختم.
کتاب جنگ چهره زنانه ندارد ااثر سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ را تمام کردم. کتاب عزیزی بود. میکرو از کتابخانه مدرسه تهیه کرده و با مشورت کتابدار انتخاب و برایم خریده بود . یک روبان قرمز هم به مناسبت نام فامیلم دورش بسته بود. از ذوق مردم ولی کتاب دردناک بود. خاطرات زنان روس رزمنده در جنگ دوم جهانی که درد ناک بود تلخ بود و گاهی شبها کابوس میدیدم. بعضی وقایع آن قدر غیر انسانی بودند که باور پذیر نبود. اینکه روسیه 20 میلیون کشته در عرض 4 سال داده خودش معنی اش واضح است. فکر کردم چقدر جای یک چنین کتاب مستندی در ایران خالی بوده است . البته در روسیه هم کتاب به وقتش اجازه چاپ نگرفته بهتر است ایرانی ها هم بی خبال شوند .
اما کتاب آخر که دیشب تمام شد سمفونی مردگان عباس معروفی بود که مدتها بود خریده بودم و فرصت خواندن نمیشد. در عرض سه روز تمام شد. به طور وحشتناکی من را به دنبال خودش کشید. اگرچه تلخی و سیاهی از حد بی حد بود و من یاد کتابهای شسته و روفته اسماعیل فصیح میافتادم که همین قدر تاریک بودند ولی کتاب جذابیتی عجیب داشت.
یک رمان عجیب و غریب بود. پر از مرگ پر از ظلم ولی موقعیت شهر اردبیل تا حدودی زنده اش کرده است . البته نفهمیدم سورملینا چی شد . هر کس خوانده برایم توضیح دهد.
روی هم رفته جرات ندارم بگویم کتاب را دوست نداشتم ولی نمیفهمیدم چرا آدمها این قدر خبیثند. دلیلی برای این همه تباهی نمیدیدم . به خصوص پدر را درک نکردم با اینکه بسیار متداول است که پدرها آدمها را تباه کنند و مرگ آیدا را هم نمیفهمیدم . در هر حال از عباس معروفی متشکرم بعد از سالها کتاب به دستم چسبید و کنده نشد تا تمام شد. مثل نوشیدن یک نفس یک شربت که البته سمفونی مردگان شربت نیست . شوکران است در نوع خود کم نظیر.
اما فیلم . کافه سوسایتی خوب بود. بی ادعا و خوب و آلن یک ستاره کوچک همیشه روشن
کاپیتان فانتاستیک را هم ببینید. البته جلوی سر و همسر نه .اول تنها یک نگاهی بیاندازید بعد بسته به دنیای خانواده تان نگاه کنید . یک سوال بزرگ در ذهن میکارد.
اخبار هم ببینید حالا که قرار است نصیحت کنم این را هم بگویم . ببینیم دنیا بالاخره دست کیست؟ این دنیای بی سرانجام و تلخ مکرری از سمفونی جهل و ترس و ستم.
پی نوشت: ببخشیذ از بسیار فغلطهای املایی که در متن موجود بود البته قاعدتا کسانی که آن طور خوانده اند دیگر این طور نمیخوانند ولی دسترسی برای ترمیم غلطها نداشتم
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی