بالاخره تهران بارید. در روزهای آلودگی که روح و روانمان هم خاکستری و غبار گرفته میشود نمیتوانیم تصور کنیم که یک باران یا برف ساده عاقبت سر برسد و نجاتمان دهد. دیشب در میان سوز و سرما و بارش برف پراکنده میشنیدم که یک موتور سوار و ترک نشینش در عبور از کوچه شادمانه فریاد میزدند . برف میاد . بررررف میاد. روی موتور و در مواجهه با باد مخالف . نم دار و یخ زده صدایشان زنگ شادی داشت.
مردم شاد شده اند. دانه های برف مثل جواهری کمیاب بر تهران فرو میریزد . تهران پر هیاهو از 72 ملت، عبوس و پول پرست، شهر تفاخرها و تضادهای میلیاردی خانه های آلونکی و کاخهای مخفی حالا همه را برف کریمانه میپوشاند. میدانم که هر برف و بارانی چطور میتواند ندارها را آزار بدهد ولی فرقی نمیکند همه شاد شده اند حتی آنهایی که بالاپوش چرم و پوست و پر ندارند ولی ریه ناقابل الهی را دارند و باید نفس بکشند.
در خاطرات اعلم وزیر دربار محمد رضا پهلوی میخواندم که هر گاه در هر کجای ایران بارن میبارید به شاه اطلاع میداده و شاه شادمان میشده است. حتی شاه هم برای شادکردن بچه هایش یا با نوعی شادی این خبر را به بچه هایش میداده. خدا را شکر گیلان بارش داشتیم . خدا را شکر ایلام بارش داشتیم.
یعنی دارا و ندار ندارد در این مملکت تشنه، بارش همه را شاد میکند. من که خدا ببخشدم حتی از سیل هم خوشحال میشوم. راستی اگر آدمها در حاشیه و حریم رودها خانه نسازند چقدر سیل میتواند برایشان خطر داشته باشد. همون آدمهایی که یکی اش خودم اگر از سفرهای بیهوده درون شهری دست بکشند و تن به شلوغی و ناکارآمدی سیستم قراضه حمل و نقل شهری بدهند شاید شانس زنده ماندنمان بیشتر شود.
روز به روز بیشتر باور میکنم که جغرافیا تاریخ را می نویسد و در نهایت سرنوشت هر کدام از ما در دستان رودها و بارانها و برفها و البته خالق این جهان نا برابر است.
در مطب هستم . صدای بیمارم را از هال مطب میشنوم. یک خانم در آستانه 60 سالگی شاید. کارمند یکی از وزرات خانه های مرد سالار. خیلی جدی خیلی رسمی و خیلی والد. حرف زدن با آدمهای والد عصبی ام میکند. آدمهایی که حس میکنم ناظم مدرسه ام هستند. کسانیکه بادی در بینی انداخته و با طنین خاصی حرفم را قطع میکنند تا بگویند شما دکتری من نمیدونم ولی باید اینطوری بشه ؟ کل جمله جمع اضداد است.
پاسخ میدهم که نه من دکتر نیستم من الان شما را هم دکتر میکنم . توضیح میدهم سعی میکنم عصبی نباشم . کمکی نمیکند. دوست ندارم به کسی بگویم تو نمیدانی ولی من میدانم ولی آدمهای برعکسی هم هستند که میگویند من نمیدانم ولی درست تر میگویم.
بیمارم رفت . در اتاقم نشسته ام . بعد از هزار سال کودکی هنوز عبور یک آدم والد بر همم میریزد. کی این بالغ از درگیریهای ذهنی خلاص میشود تا به جنگ والدها برود؟. آیا من اصلا هرگز ممکنه تغییری بکنم. دیگر دیر نشده برای تغییر.
جالب این است که بعد از هزارسال باز هم گاهی از دیدن سیاست بازیها و پنهان کاریها و نگاههای نیمه بسته و گوشهای تماما باز متحیر میشوم . گاهی با خودم تمرین میکنم که بروم یک میخی بکوبم به زبانم و در چشمم و در گوشم و خفه خون بگیرم . آی آدمهای درونگرای ساکت من به شماها حسودی ام میشود.
آی آدمهای والد که چوب خط همه را تنظیم میکنید به شما حسودی ام نمیشود هرگز. من با همین کودکی که هستم خوشم.
خوشم از اینکه در سرمای نوظهور تهران بروم به تراس خانه و بوی سرما را ته ته ریه هایم فرو بدهم و با خودم بگویم پس کی من سیگاری بشوم؟ 60 نه بالاتر 70 . حالا اگر به اون سنین نرسیدم چی؟ در حسرت دو شاخه محبت کشنده. به درختها نگاه می کنم و فکر می کنم خاله ام راست میگفت که گفت طبقه دوم بهترین جاست انگار لای شاخه های درختها هستی بالاتر بروی فقط دیش قراضه و پشت بام میبینی.
در میان شاخه های درختان دنبال کلاغها دوستان دیرینه تهران میگردم یا دنبال بلبلهای عاشق و قربان صدقه میروم. یک کمی به گربه های حیاط نگاه میکنم و وسوسه میشوم مثل چند سال پیش بساط غذاخوریشان را در تراس راه بیاندازم. بساطشان را خودشان نابود کردند. بر خلاف من که خیلی در بند سابیدن و تمیز کردن نیستم . وسایل خانه ام بدبختانه سر از خانه یکی از اون با سلیقه ها در نیاورده اند همسایگانی دارم پاک تر از برگ گل که گربه های دله پوست ماهی ر از خانه من میگرفتند و میبردند در تراس خانه ایشان میل مینمودند. این قدر مایه شرمندگی ام شدند که سفره خانه پیشی را جمع کردم .
حالا گاهی می آیند در تراس و کنجی میخوابند. خیلی دوستشان دارم ولی جرات ندارم بیشتر باهاشون دوست شوم. این ترس را از بچگی داشتم . با هیچ کس و هیچ چیز نزدیک نتوانستیم بشوم به قول دوستی یک حریم خصوصی وسیع. با خنده و شوخی و صداقت شروع میکنم ووقتی میشنوم حالا بیا قرار بگذاریم هر هفته با هم برویم سینما یا راه برویم یا فلان جا جمع شویم . وحشت برم میدارد. حس اسارت میکنم. انگار یکی انگشتانش را بیخ حلقم گذاشته. ای بدبخت ترسو فیروزه . ای برونگرای درونگرا.
این جور آدمها که مثل من هستند به درد فضای مجازی میخورند. خوب و مهربانند ولی در فضای واقعی بد رفت و آمد و فراری.
خداوند عالمیان در آفرینش اختلالات خلقی ماشالله ابتکار زیاد به خرج داده است که یکیش هم من هستم ولی جالبه که دانستم بسیاری از هم مدرسه ای هایم چنین حسی دارند. انگار این مرض مشترک ما بوده ما متولدین پر برف ترین سال ثبت شده جهان در گینس. سال 50 . وقتی هنوز دنیا تصور میکرد جنگ دوم جهانی آخرین حماقت تاریخ خواهد ماند
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی