خرید بک لینک

امروز 17 تیر است . کم کم تهران وارد روزهای 40 و 41 میشود . آدمها انگار ذوب میشوند تا دوباره از نو در پاییز زنده شوند. برگهای درختان چنار در برگریزان کوچک تابستان خشک میشوند خیابانها سراب میگیرند ولی هنوز روی قله های دور دست توچال رگه برفی دیده میشود. تا وقتی رگه سفید برف روی بلندای کوه های البرز هست فرض خنکی در روحم هست ولی فکر میکنم فقط چند روز دیگر دوام بیاورد. یک عکاس با ذوق میخواهد دوربینش را یک جایی بکارد و هر هفته عکس بیاندازد این سیر پر و خالی شدن از برف حتما دل انگیز خواهد بود.

در گرمای طاقت فرسای ساعت دو نیم و سه بعد از ظهر پیک های موتوری روی چمنهای کنار اتوبان مدرس زیر سایه درختها اندکی آرام میگیرند. همیشه به آنها نگاه میکنم به گرمای روز به حس و حال داغ پوست سرشان و اینکه چه آرزوها یا خواسته هایی دارند. شبها با چه حسی به خانه باز میگردند؟ راضی اند یا ناراضی خوشند یا نا خوش ؟ عاشقند؟ زن دارند؟ بچه چطور؟ خانه دارند؟ مستاجرند؟

همینطور نگاه میکنم به راننده های تاکسی های زرد خطی یا تاکسی تلفنی . گروهی اغلب سن و سال دار نشسته زیر سقف داغ ماشین که مثل تابه داغ شده . ماشین از بوی انسان پخته شده مملو و بغل بغل تنوره داغ که از پنجره به داخل میزند. از خودم میپرسم چرا نباید یک کیسویک یک اتاقک یک جایی برای استراحت این ها باشد ؟ به اسنپی ها فکر میکنم به پدیده جدید که تهران را کن فیکون کرد هرچند با افزایش تعرفه باید تغییراتی بکند ولی به مردان و تک و توک زنانی فکر میکنم که حتی خیابانهای اصلی شهر را بعضا بلد نیستند. به همه اینها نگاه میکنم و فکر میکنم.

امروز البته فکرم مشغول است . مدتیست از هر کوی و برزنی به رئیس جمهور تاخته میشود. در مراسم تشییع جنگجویان حرم. در نماز جمعه. در نماز عید. از هر تربیون و به هر زبان . به بی بی سی گوش میدهم جسته و گریخته از تفسیرهای نا امید کننده عاصی ام . روحانی سکوت نمیکند ولی دلم از تصور همه آنچه در پیش روست هری میریزد پائین . از طرفی میشنوم دوستی میگفت مگه برامون چی کار کرده ؟ چه شد اون وعده ها ؟ چه جوابی بدهم . هنوز تبریکی بابت پیروزی اش نگرفته حتی شاید ح تنفیذی هم نگیرد.مادرم مکرر مثل کارتون گالیور در گوشم میخواند حالا ببین این تنفیذ هم نمیشه . صبر کن. نمیگذارند.

در خودم فرو میروم میخواهم نشنوم و نبینم . هر طرف تصویر ترامپ را می بینم با موهای ذرتی رنگ و افشان با دست دادنهای وقیح و بی معنی

پوتین را میبینیم روباه پیر مزور با پوست کشیده شده و گونه های عملی با ترامپ دست میدهند. ترامپ میپرسد راسته که تو من را رئیس جمهور کردی ؟ پوتین میگه نه بابا چرته به من چه

بی بی سی شبهای دو شنبه سرنوشت سیاستمردان بزرگ تاریخ را نشان میدهد . با لحنی ستایشگر ناپلئون را نشان داد و بعد چرچیل و از هفته آینده هیتلر . از وجوه مختلف آدمها را می بیند و آخر سر هم آدم نمیفهمد چی بود؟ هیچ کسی سیاه سیاه نیست یا سفید سفید نیست ولی من در فانتزیهای خوابم داشتم فکر میکردم آرزویم این است که جادوگر بشوم و بتوانم دسته هایی از این سیاست بازها را طلسم کنم. فکر کردم بهترینش این است که آنها را تبدیل به گاو ماده شیره ده کنم. یک حیوان بی آزار و مفید . الاغ هم خوب است . و قرار بگذارم هر وقت انساسن شدند و خوی انسانی یافتند طلسم شکسته شود مثل پینوکیو. کاش جادوگر بودم البته من فرشته مهربان دوست نداشتم یک چیزی میخواهم باشم تلخ تر از هنظل.

از فانتزیهای بی حاصل من بگذرید به این فکر کنید که این آدمهای خاکستری با همه نقص و قوت هایشان چه آثار دردناکی در تاریخ بشر به جای گذاشتند و کاش و کاش که عمر بشر آن قدر دراز بود نه اینکه با آهی پر بکشد و در حسرت شادیهای زندگی تمام شود و برود. داستان آه از صمد بهرنگی را یادتان هست.؟

اما این ها به ما چه مربوط است. بگذریم از سیاست که دمار از روزگار ما در آورده و اجازه نمیدهد همین آب دوغ خیارمان را فرو دهیم.

این هفته سری زدم به باغ کتاب تهران در وسعتی بی نظیر و سازه ای عالی ولی با افتتاحی سوپر زودرس . بیشتر بخشها بی کار بودند و هنوز ناقص و فقط بخش کتابفروشی باز بود یعنی بیا بخر ببر خیرش را ببینی که پول لازمیم.

انواع مجسمه ها با کیفیت طبیعی از دانشمندان هسته ای و هنر مندان بود اگر چه برای من نگاه کردن به چشمهای مجسمه شهدای هسته ای خیلی سخت بود چون خیلی زنده و طبیعی بودند و اصولا نمیشناختمشان. انگار دستپاچه میشدم از حرفهای نزده درونشان.

البته بعضی مجسمه های عجیب و غریب از نل و پدر بزرگش با همان دماغ تخت، زورو و گروهبان گارسیا، چوپان دروغگو، تام و جری و مجیدهم بود که یک جور به نظرم بی سلیقگی در هم جوش آمد راستش به خصوص نل و زورو.

با این همه؛ سازه از فرودگاه امام مجهزتر و بهتر است با ادامه روند پروژه های جنوب اتوبان حقانی تفرجگاه محشری میشود البته اگر اطلس پلازایش را فاکتور بگیریم که رانت خارانه اون وسط نقشه سر کشید.

هنوز هم غزاله علیزاده میخوانم و لعنت می فرستم به گوشی هوشمند که کتاب ار از من ربود. شبها به صفحه ریزش خیره میشوم و سولیتر بازی میکنم که از بچگی دوست داشتم نه ورقها را بر میزنم نه میشمرم . خودش میچیند وخودش جمع میکند و وقتی میبرم کارتها برایم میرقصند. همین دنیای خصوصی که از بابا کرم درش ذخیره شده تا آداجیوی آلبینونی که یک عمر فکر میکردیم مال باخ است ما را از خواندن منصرف کرده و من با ناراحتی وجدان شدید به کتابهای بالای سرم نگاه میکنم حتی به آلن دو باتن که سیر عشقش را نیمه کاره فعلا رها کرده ام و متاسفم .

دوستانم برای شماره مرداد مجله داستان یک نوشته دارم که به نظرم بسیار شخصی است با عکسی از پدرم و خودم نمیدانم چه کرده ام خوشحال میشوم نظراتتان را بدانم

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 21:48

صفحه بندی