خرید بک لینک

یک روز دیگر بگذرد یک ماه از زمستان هم رفته است . با چشم بر هم زدنی عجیب سالها میگذرند و من هرروز بیشتر حس میکنم تلخ تر و ناتوان تر میشوم در مواجهه با دنیای بی رحم بیرونی. از قله میان سالی که عبور میکنی در بلاتکلیفی که روزگار برایت ساخته است به گذشته غبطه میخوری به وقتهایی که خیلی مطمئن و مومن بودی به همه چیز . در اول راه پر از قصه غصه دار پیری که ممکن است اصلا طولانی هم نباشد و اصلا راهی هم پیدا نشود از خودت میپرسی جریان چی بود ؟ چرا اینطور دویدیم ؟ چرا هنوز میدویم؟ چرا رسیدیم ولی نمیرسیم. یاد فیلم هامون و صحنه بی نظیر ملاقات هامون با مادر بزرگش.

چشم و همچشمی های پوچ میانسالی آنچنان سخیف ولی فراگیر است که گاهی فکر میکنم تنها راهش این است که کر و کور و لال شوم. هجوم آدمها به درون روان آدم که در بلاتکلیفی خود غوطه ور است خودش عذاب است علیحده بر بلاتکلیفی . شاید اصلا آمیزاد باید در سن و سال من عقلش این قدر شده باشد که بلاتکلیف نشود . باید به هر ترتیب به رسنی آویزان بود. یا باید از کارداشیانها بهره برد یا متصل به انوار مذهب شد. وقتی میان این دو ایستاده باشی خیلی تنها یی و من فکر میکنم تنها ها زیاد شدند.

دیروز رفته بودم برای خرید دو بسته نان از یک سوپر مارکت . دو تا خانم پشت سرم بودند که یکبار به من تذکر دادند جلو بروم. رفتم. هیچ کدام تمایلی نداشتند شالهای فرو افتاده بر روی شانه را بر سر کنند. سن و سال بالا بود ولی رد پای انواع جراحی پلاستیک ترمیمی بر روی صورتشان حس خوبی به من نمیداد. ماتیک صورتی چرب براقی که سعی کرده بود خط لب کج شده در اثر لیفتیگ و بعد تزریق ژل را دنبال کند خودش برایم زننده بود. ولی من که هستم که دوست نداشته باشم؟ رو برگرداندم و شال نیم بند خودم را که در جنگ با موهای سر کچل شده ام بود مرتب کنم. این روزها تنها چیزی که روی سرم بند شده روسریهای نخ خالصی است که عین ننه نقلی پف میکنند و نقشهای سنتی ایرانی دارند. ناپلئون میگوید زنهای همه مردم تلاش میکنند جوان تر و زنده تر و بلاتر شوند تو یکی تلاش میکنی هر چه بیشتر و زودتر پیر بشی. در مورد ان قضیه البته توضیح میدهم .

خانمهای پلاستیکی بعدش با هم مشغول گفتگو شدند. یکی به دیگری گفت ببین تو هم از این نونها بخر برای بچه هات؟

کیسه نان من را که روی چرخ نقاله بود بلند کرد و نشان داد. برگشتم نگاهش کردم. دیگر به سن و سال بچه داشتن نمی خوردند. خودش هم با تعجب نگاه کرد. خانم دیگر با لحنی که بفهماند گفت بچه هات دیگه .

قضیه طوری شد که برگشتم اساسا نگاهشان کردم. قضیه مشکوک بود. یک لحظه در کمال بدبینی حس کردم منظور از بچه ها باید یک جور حیوان باشد. زن دوم هم همزمان با من متوجه چیزی شدو گفت: آهان! آره

برگشتم . دلزدگی از آدمها ، بلای جدید من است . نانها را حساب کردم . زن پشت سری گفت : ببخشیدها به نانها دست زدم. زیر لب گفتم خواهش میکنم. اما مگر سگها نان میخورند؟

با خودم گفتم پس تو از چه تباری هستی با شال یا بی شال؟ شال بر انداز یا شال بر سیخ کن؟ مسئله این است که گاهی جوانترها را هم نمیفهمم. آنها که با نگاه متکبر با نوعی خود بر تر بینی ذاتی خانمانه براندازم میکنند. حق هم دارند. من با کفش تخت چسبی کهنه شده که به قواره پاهای دردناکم میخورد با روسری ننه نقلی و یک پالتوی مشکی چی دارم که بتوانم نظرشان را جلب کنم؟

گاهی هم حس میکنم این حسها درون من است . این بازتاب تیره شدن روح و تنها تر شدن جانم است . عشق نداشتمن به آدمهای اطراف یک جور مرض است که باعث میشود اسم پائلو کوئیلو را که میشنوم کهیر بزنم. همه دلزدگی کافکا و هدایت و امثالش را درک میکنم و البته در حد حدود آنها هم نمیرسم.

داستان لچک ننه نقلی البته این است که اصولا روز به روز بیشتر حس میکنم دلم میخواهد برای خودم و خودم باشم . یا شاید از بس برای خودم نیستم از بس بمباران حسهای دیگر و قضاوتهای دیگر را حس میکنم آروز دارم که برای خودم باشم. آ« آزادگی که در بی خیالی و هیپی گری هست و این حقیقت که لازم نیست همه زنها یک تیپ مشخص ثابت داشته باشند خودش موتوری برای تنبلی من است. نه اینکه بی خیال خردین باشم یا بد و نامرتب بپوشم ولی حالا دیگر میشود سبک خودم را داشته باشم؟ یا نه حتما باید این موها را به رنگ جماعت در بیاورم و به اندازه استاندارد اجتماع؟ آخ که این کلیشه ها چه میکند با آدم و از این بدتر که روح آدم اینقدر خشک میشود که با کلیشه شکنان هم نمیتواند همراه شود.

بگذریم . در حال خواندن موزه معصومیت اورهان پاموک هستم. اولش کتاب را از شهر کتاب الف خریدم. دیدم نه بار تجدید چاپ شده . قبلا هم وسوسه شده بودم که بخرم ولی شنیده بودن ترجمه های بدی هستند اما وقتی دیدم نه بار تجدید چاپ گفتم پس خودشه.

از 500 صفحه کتاب تقریبا سیصد و خورده ای خواندم و لحظه به لحظه بیشتر حس میکردم دلم میخواهد روده های پاموک را با این شیر سرد و بی مزه سفره کنم ولی چون کتاب استانبولش را هم خوانده بودم میدانستم این متن پاموک نیست.ترجمه یک آب زیپوی واقعی در شرح وقایعی بود که از کمال یک مرد منفعل بی وفای احمق و از فسون یک هرزه ساخته بود . حس بد اخلاقی که نسبت به کتاب داشتم عذابم میداد و فقط میخواندم که تمام شود.

آنقدر کنجکاو شدم که در نت گشتم ببینم بقیه مردم از این کتاب چه میگویند ؟ دیدم بقیه هم از ترجمه شاکی اند ولی اصلا اینقدر داستان بد بود که تقریبا مطمئن بودم اشکال از خود قصه است. ولی با دیدن یک سایتی که ترجمه دیگری را بدون سانسور برای دانلود گذاشته بود بلافاصله دست به کار شدم.

معمولا از این کارها نمیکنم نه چون خیل خوبم نه چون اعتمادی هب نت ندارم ولی کتاب مثل یک باقلوای ترکی جهید آمد در گوشی موبایلم.

از اول شروع کردم و دنای عوض شد رنگی شد پر از جسم و تن و عطر شد.صداها برخاست و برگشتم به دنیای کمال عاشقی که بکارت دخترکی را از از او میگیرد و خودش باکره میشود. شرح رابطه فسون و کمال و دنیای استانبول پاموک این بار فرق داشت کمال مرد منفعلی است که همچون یک بیماری مزمن اسیر عشق و در حقیقت ستمی میوشد که خواتسه و دانسته در حق فسون میکند. فسونی که نه به خاطر به دام کشیدنش بلکه به سبب خواستنش تن به ارتباط با او میدهد. هر چند داستان باز هم گاهی منطق از دست میدهد ولی مگر عشق منطق هم دارد؟

حالا این روزها دلم میخواهد خانم ناهید طباطباییها را پیدا کنم و به او بگویم حتی یک ریال از پولی که بابت کتاب ترجمه شده اش پرداختم نه تنها حلال نیست بلکه در حد حنضل حرام است. واقعا چه دلیل دارد که دست به ترجمه چیزی بزنیم که نه تنها در لذت آن شریک نمیشویم بلکه نوشته دیگری را به ورطه سوپ سبزی یخ زده ماسیده ای بکشانیم که زبانم از شدت بدی آ« قاصر است.

خانم مترجم نه تنها به جای وزارت ارشاد ممیزی کرده بلکه به جای نماینده خدای ترجمه در این ده و همه دهات کلا داستان را هر جا دوست داشته کوتاه کرده . انگار بگوید بسه بسه دیگه چقدر زر میزنی پاموک و بعد مثل گزارش نویسی یک شاگرد بی حس و ذوق یک روایت مزخرف سر هم کرده است. راستش خشمم هیچ جور آرام نمیوشد این خیانت به نویسنده و خواننده و کتاب و البته کسب و کار است

اما از کتاب میگدرم بالاخره یک بار این خانم را جایی میجویم و از او میپرسم چته؟ چرا ؟ چطور ؟ و باز هم چرا ؟ فقط برای دو زار پول؟ آخه لامصب فقط همون دوزار!

دیشب از بخت روزگار دو تا فیلم دیدم یکی بوهمیان راپسودی که سرنوشت فردی مرکوری بود و دیگری بمب یک عاشقانه .

در مورد بمب اول میگویم

فیلم پیمان معادی ار به توصیه رفتم وگرنه نمیرفتم از نامش اصلا حس خوبی نداشتم ولی دیروز در سینما اگر بچه ها نبودند ممکن بود گریه کنم نه برای غم گین بود فیلم که بود بلکه به نکبت و فلاکتی که کشیدیم. بیشتر آدمها در سینما هم سن و سال من بودند ووقتی میخندیدم انگار دیوانه های یک دیوانه خانه که دائم برای هم جوک تکراری میگفتند و آخر شد کار به جایی رسید که یکی میگفت بچه ها 4 و همه به جوک چهارم میخندیدند. خیلی قابل درک بود انگار دوباره به بچگی خودم نگاه کردم و البته وقتی جنگ شروع شد من کلاس سوم بودم و به روایتی وقتی تمام شد سوم دبیرستان بودم . فیلم حکایت ما بود که در صفها و نبودها و تویهنها و فشار بی حد بزرگ میشدیم . معادی کار بسیار درستی کرده که سعی کرده در شرح مفصل داستانها نیافتد جلوی قلم و فیلم را به جا گرفته و تنها یک مدتی پرده زمان را کنار زده تا ما به یاد بیاوریم که چقدر بدبختی کشیدیم بی آنکه یک نفر هرگز به ما گفته باشد دستتان درد نکند که بودید و ما هرگز هیچ قدمی برایتان بر نداشتیم و هر شب که از تهران در رفتید عوارضی اتوبان کرج را بستیم تا جیب جنگ و بعد جیب خودمان پرتر شود. اینقدر خاطرات زنده شد که خدا میداند. روی هم رفته فیلم شسته و روفته خوبی است برای ما شهر نشینانی که هرگز به حساب نیامدیم با اینکه سه هزار نف رد این حمله ها کشته شدند ولی هرگز کسی به آنها رسمیتی نداد.

پس از سینما در خانه بوهمیان راپسودی را دیدم . فیلمی که شاید دیدنش در سینما خیلی واجب باشد. مسلما شخصیت فردی و بازی رامی مالک در نقش او این قدر کشش دارد که لازم میشود برا ی دیدن بقیه اجزا فیلم مثل فیلمبرداری خوب یا تدوین عالی یک بار دیگر فیلم را دید اما اسکاندالهای زندگی فردی و تفاوت فیزیکی رامی مالک با او و در عین حال گریم طاقت فرسای هنرپیشه باعث میوشد تصمیم سخت شود.

هیچ هنرپیشه ای پیدا نمیشود که با این گریم سخت در هانش بتواند به روانی رامی مالک دوام بیاورد ولی حقیقت این است که فردی با همین فک ناجور یک جذابیت خاصی داشت. به عنوان یک مرد حتی هم جنس باز نوعی لوندی در نگاه او هست که نمیشود نادیده گرفت اما رامی مالک بیشتر شبیه یک مارمولک با چشمان درشت با دندانهای ب اندازه درشتی است که لبهای رامی مالک با تاکید بسیار سعی در پوشش آنها دارد.

از سوی دیگر به یاد دارم که سالها پیش وقتی فیلم زندگی جیم موریسون خواننده را میدیدم که خواننده گروه درها بود از عوق گمراهی و فسق و فجورش کلافه شده بودم . در فیلم فردی گرچه سعی شده اشاره ای به این نوع زندگی بکند ولی حلقه همه این ها را انداخته گردن پاول نامی که من در سرنوشت واقعی فردی پیدا نکردم. فردی آدمی بوده که با وجود خانواده نسبتا خوب از پارسیان هند بلافاصله که توانسته اسم و فامیلش را عوض کرده و کلا هویتش را دوستنداشته است. تمایل هم جنس خواهانه اش با فیزیک رامی مالک حالت زنانه گرفته در صورتیکه در واقعیت اینطور به نظر نمیرسد و بیشتر یک بای سکسوال هوسران بوده که میانه زندگی ا غرق در کامجویی گذری شده که در نهایت موجب آلوده شدنش به اچ آی وی شده است. تربیت پارسی و زرتشتی اش از یک سو او را کشیده و دنیای شهرت و ثروت از سویی و اینها در فیلم نیست . فردی یک قدیس هم جنس گرا است که اگر فقط یک پارتنر یعنی حیم هوتون را انتخاب کرده و گول پاول نامی را نخورده بود الان مثل التون جان با همسر گرامی زندگی میکرد ولی خیر باید پذیرفت اغراق و گزافه گرایی هر کسی را نابود میکند حتی فردی مرکوری دوست داشتنی را که خیلی با شعرها و کارهایش حال کرده ام .

خانم پیری از اقوام میگفت گویا به یک جایی از مرده ها عسل میمالند که این طور بعد مرگ شیرین میوشند و از نظر من بیوگرافی یعنی ابعاد واقعی از بدی یا خوب ییا تلخی یا زشتی یک انسان. انسانهایی که میتوانند نابغه باشند یا 4 دندان ثنایای اضافی مثل فردی داشته باشند و حتی صدایشان سه گام موسیقیباشد اما میتوانند خطاکار احمق بی وفا و بد باشند لازم نیست تطهیرشان کنیم.

بگذریم .

امروز هم مثل بیست سال اخیر در مطب نشتسه ام و مینویسم و خوشحالم که بیمارانم دیر رسیدند. آمدم سرکی بکشم در دنیای وبلاگ غری بزنم و بروم تا بعد ها اگر جانی و روانی باقی باشد

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 8:16

صفحه بندی