خرید بک لینک

روز بازگشت یک روز معمولی پاریسی بود هوای آفتابی بی اعتبار که یک دفعه ابرهای انبوه زیبایش تهدید آمیز میشود. صبح زود برخاسته بودم . از پنجره اتاق زیر شیروانی به زحمت سرکی در کوچه کشیدم . کارگران شهرداری با همان سبک انتقام آمیز که در همه دنیای مرسوم است با صدای بلند و حرکات پر سرو صدا در مسیر خیابان ریشیلیو پاکسازی میکردند. پاریس هنوز چندان بیدار نبود. شهری که مثل یک خفاش کوچولو عصر گاه جان میگیرد و صبح زود هنوز آویزان به درخت با چهره عبوس خواب است.

آخرین صبحانه هتل را از دست نمیدادم نه به خاطر اینکه غنیمت میدانستم بلکه چون دوست داشتم هنوز در پاریس و هنوز در عمارت میس لامبال باشم و با سرویس ساده اما کافی پذیرائی شوم.

تاکسی به وقت رسید و ما راه افتادیم برای فرودگاه که در شمال پاریس قرار دارد. در مسیر آخرین عکس از سکره کور را گرفتم که بر بلندای تپه مونمارتر نور خورشید درخشانش کرده بود.

هر چه به سمت شمال پاریس میرفتیم اوضاع بد ترکیب تر میشد. بافت مغازه ها فرق میکرد. اغذیه فروشی های سریلانکائی و هندی و مغازه های حلال فروشی. به نظر میرسید محله مهاجر نشین شده است. و ناگهان ترافیک .

چراغ برای تاکسی ما سبز بود ولی یک ون چراغ قرمز را رد کرده بود و همه به هم گره خورده بودند. چراغ سه بار سه بار سبز و قرمز شده بود ما همچنان در جایمان ایستاه بودیم . جای سرباز وظیفه های تهران خالی بود تا در سوتش بدمد و ما را از هم سوا کند.

فرودگاه شارل دوگل خیلی دور نبود . داخل فرودگاه صف مارپیچی از ارتشی های فرانسوی ایستاده بودند. در واقع کانتری که قرار بود محل مسافر پذیری ماهان باشد را کاملا قفل کرده بودند. از یکی از کارمندان بخش پرسیدم ماهان کجاست؟ گفت نمیدونم اینجا که همه برای ارتش است.

آقایی ایرانی هم همانجا بود . مقیم فرانسه بود و با زبان سلیس و پر قر و اطوار همان سوال را کرد و جایمان را پیدا کرد. با او همکلام شدم . پس از سالها باز میگشت. میگفت جانبازم . سیاسی ام . حس کردم حوصله ندارم بیشتر بدانم یا بپرسم . یاد راننده مسافر کشهای های تهران افتادم که بعد از انقلاب همه ادعا میکردند خلبان فانتوم بودند.

نه اضافه بار داشتم و نه نگرانی خاصی. بر خلاف تصورم هم برای سوار شدن به هوا پیما خیلی زیر و روی مان نکردند. البته به جز کوله پشتی پرنسس که خام دستانه هنوز حاوی لواشک و پفک و مربا و . . . . بود و هر کجا که از زیر اشعه ایکس رد شد نگهش داشتند .

فرودگاه طوری خلوت و الکترونیکی و ماشینی بود که حس میکردم در انتهای یک بخش متروکه هستم.

پرواز به تهران مثل همیشه با دلهره شلوغی درگاه پلیس تهران بود و دیر رسیدن و گم شدن بارها و ....

سفر تمام شد. مثل همیشه با راننده تاکسی فرودگاه مفصل صحبت کردم.

در لحظه ورود به خانه از دیدن ماکرو ناگهان گریه کردم و یادم افتاد چقدر دوستش دارم و چقدر دلتنگش بودم شب که چشمانم را بستم و به خواب رفتم فقط یک فکر داشتم. چه خوبه که در خانه هستم .

از سفر فرانسه تجربه های جدیدی به دست آوردم . در حقیقت اولین بار یوبد که تنها به اروپا رفته بودم . در بارگذشته همسرم که کاملا مسلط به زبان آلمانی و فضا بود همراهم بود. این مواجهه مستقیم مثل افتادن در حوض آب یخ خیلی چیزها با خودش داشت. حس تنهایی و بی پشتوانگی اولین حسم بود. بی زبانی و نا آشنایی من را در موقعیت خفیفی قرار میداد. اگر چه دلتنگی دلتنگی بود وحومه شهر حومه شهر و رابطه انسانی همان رابطه انسانی اما حس گنگ تعلق نداشتن به طور بارزی زیر دندانهایم حس میشد.

در ولگردی هایم دیدم برای حفظ بافت شهرشان و هویتشان چقدر تلاش میشود اگر چه هجوم مهاجران بیخ و بنشان را در حال نابود کردن است . ساختمانهای مجلل و بناهای 800 ساله و رسم و رسوم سنتی و خوراک و پوشاکشان همه درست اما هجوم مهاجران که هیچ اهمیتی به فرهنگ و بود و نبود جامعه پذیرنده نمیدهند خطرناک و ویرانگر است. به عنوان یک غریبه که فقط مشاهده میکردم و نه صاحب جا بودم و نه قصدی برای مهاجرت داشتم و نه کسی میخواست که راهم بدهد از مضمحل شدن فرهنگ ظریف اروپایی در نوعی زمختی و بی تفاوتی مهاجران واقعا متاسف میشدم.

انگار شاهد زرد شدن و بی جان شدن درخت تنومند زیبائی باشید که با پیچش یک عشقه سرکش و بی قاعده به حال نزار افتاده باشد. به مباحث سیاسی که مهاجران را غرب الاخون و ولاخون کرده و استعمار کرده و . . . کاری ندارم اینها تئوری هایی است که هرگز سرانجام ندارد ولی برایم تعجب آور است که اروپائیها چطور این تهاجم فرهنگی دردناک را تحمل میکنند.

هر چه بود پاریس یک زن لوند بی وفا و زیباست که تا وقتی ندیده باشی اش میتوانی با هر رهگذری سر کنی ولی از وقتی به دام شبها و روزهایش بیافتی فقط یک آروز داری / اینکه دوباره قسمتت شود و بروی در همان راهروهای بو گندوی مترو با همان نقشه های ریز و در هم برهم دنبال کوچه و پس کوچه هایی بگردی که روحت را سیراب از شراب هنر میکند

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 8:16

صفحه بندی