روز آخر سفر چطور روزی میتواند باشد . از وقتی بچه بودم روزهای آخر سفر خلقم خراب بود چه رسد که حالا قرار بود روز آخرم را کاملا در دیسنی لند بگذرانم .
از تهران بارها شنیده بودم که دیسنی لند را از دست نده ولی در درون مغزم قلقلکی بود که کاش میشد نروم . روز آخر را میشد به گشتن و رفتن به پرلاشز یا مرکز ژرژ پمپیدو یا موزه پیکاسو گذراند یا حتی سر قبر ناپلئون رفت ولی مطلقا میترسیدم به میکرو بگویم همه روزها را با من تحمل کرده بود برای دیدن دیسنی. ماهها قبل از سفر اپ مخصوص دیسنی را در گوشی من ریخته بود و به واقع وقتی رسیدیم کل مسیر و داستان را بلد بود. آهو توصیه کرد که صبح زود برویم .
مشکل عجیبی داشتیم از شب گذشته بلیط 5 روزه مترو ناگهان شروع به بازی در آ وردن کرد. یک بار شارژ داشت و یکبار نداشت. در پاریس و در ایستگاههایی که ممکن بود دیده وبدم که سیاه ها و بعضی جوانان غیور چطور مثل گوزن از روی درگاهی ورودی میپرند و بدون بلیط رفت و آمد میکندد برای همین بعد از میله های شمارشگر که با بلیط یباز میشد اغلب درهایی هم نصب بود. نمیدانستم کجا باید بروم و بلیطها را نشان دهم تا بدانم چه مرگشان است.
شب قبل چمدانها را بستم و مطمئن شدم شب که بر میگردم کاری نمانده است. ساعت نه از هتل زدیم بیرون . شب گذشته پرنسس برایم پیام داد که من به دیسنی نمی آیم. از آ«جا که قیمت ورودی به نظر خودم من بسیار گزاف بود فکر کردم شاید درست نباشد اصرار کنم. نوشت مریضم و گران است و حالش را ندارم. میکرو خیلی در فکر رفت خودم هم حس کردم یک جوری تعجب کردم.
با کمال شگفتی بلیطها همانطور مثل دیشب بازی در می آوردند با این اشکال بزرگ که دفتر اطلاعات بسته بود. جایی رسیدیم که در یک سالن بزرگ گیر افتادیم و از هر جهت که میرفتیم باید بلیط میزدیم. تنها دفتر اطلاعات که باز بود دو تا خانم کارمند به جد و بدون یک نقطه فاصله طوری با هم حرف میزدند و سر تکان میدادند و جدی بودند که مطلقا اجازه ندادند من وارد صحبت شوم. حس میکردم این یک حربه خیلی خوب فرانسوی ها برای دک کردن توریستهای بی انتهای غیر فرانسوی بود که زبان هم نمیدانستند. چون من نمیفهمیدم از شام دیشب شان حرف میزنند یا از بمب گذاری ایستگاه بعدی.
در هر حال خانمی به دادم رسید. من و میکرو را به هم چسباند و کارتش را زد و هر دو تایمان را با یک اردنگی پرت کرد آن طرف خط. هیچ وقت این قدر از اردنگی خوشحال نبودم . حالا باید میرفتم و از دستگاه بلیط فروشی برای ویله چسی بلیط قطار میخریدم به قیمت هر نفر 18 یورو. باز من بودم یک دستگاه کارتخوان ! از غریبی متنفرم .
پسر جوان اسکیت سواری آمد. برایش توضیح دادم که من میتوانم به او پول نقد بدهم. و او دو بلیط برای ما بخرد. قبول کرد.قبلش یک پیرزن سری تکان داد و گفت نه .پسر برایم توضیح داد بلیط میکرو 11 یورو است و پولها را دادم و بلیطها را گرفتم و دلم میخواست بپرم روی کله اش و ماچش کنم. چشمهای ملتمس میکرو که نارضایتی من را میدانست و فکر میکرد با اولین مشکل ممکن است جا بزنم برق میزد.
بالاخره رفتیم سوار قطار شدیم . قطار از میان تونلها خارج شد و به حومه پاریس رسید. ویله چسی آخرین ایستگاه بود. بعضی به سر کار میرفتند اما بعضی هم با لبخند معنی داری عازم دیسنی بودند که روی تابلوی الکترونیکی که ایستگاهها را نشان میداد با کله میکی ماوس معلوم بود.
خانه های حیات دار و ویلائی در تازگی اول صبح عالی بودند. و ویله چسی با درخشش آفتابی که مطلقا داغ نبود منتظر ما بود.سرد ترین رزو عمرم بود و تمام استخوانهایم آن روز به طور بی وقفه لرزیدند.
جریان روان آدمهایی که در صف پرداخت پول و ورود بودند جالب بود. وسط هفته این همه آدم یک روز صبح عازم شهر بازی میشوند؟
در حقیقت اگر یک نفر از من بپرسد که به دیسنی بروم یا نه هنوز نمیدانم چه پاسخی باید بدهم . برای لذت بردن از دیسنی لازم است یک مقدار روحیه جدیت سیاسی اجتماعی اقتصادی خودمان را فراموش کنیم. لذت بردن از فانتزی بی انتهایی که امریکائی وار در دیسنی گشاده دستانه چیده شده اولش یک کمی سخت است اما بعدش خوشایند و دلچسب میشود.
همان بدو ورود سوار قطار روبازی شدیم تا برویم صحنه های استودیوی فیلمبرداری را ببینیم. آتش سوزی و سیل و زلزله و شگفتی و وسعت .
هنوز درک نمیکردم قرار است چی ببینم یا کجا بروم. کم کم میکرو هدایتم کرد و رفتیم در صف ورود به یک هتل قدیمی ده دوازده طبقه شدیم . مثلا هفتاد سال پیش زن و شوهری وارد هتل شده و وقتی وارد آسانسور شدند صاعقه به ساختمان خورده بود. این اطلاعاتی بود که در لابی هتل دستگیرمان شد. سقف و چراغهای شکسته و داغون و کارتونک بسته و وسایل قدیمی و داغون و بالاخره رفتیم تا در مقابل آسانسورها به سه دسته تقسیم شدیم . در هر آسانسور که باز میشد اتاقک قابلیت حمل ده نفر را داشت . هرکس در جایی مینشست و کمر بندش را میبست. درهای آسانسور بسته شد و اتاقک لاکردار میان زمین و هوا به سرعت راه افتاد. تصاویر روبرو و روحهایی که ما را دعوت به رفتن میکردند و بعد سرعت گرفتن آسانسور به سوی آسمان که با دیدن صفحه روبور و خطار دید صد برابر حس میشد. اتاقک رفت بالا و حس کردم الان از سقف میپریم بیرون . در انتهای انتهای مسیر دیوار رو برو باز بود و منظره کل دیسنی را میشد دید ولی پیش از درک اینکه الان قرار است چه شود آسانسور در فضا رها شد. میکرو به شدت ترسیده بود و همانطور که خودم را به شدت حفظ میکردم تنش را حس میکردم که میلرزد. فقط داد میزدم میکرو چیزی نمیشه ولی سیر بالا و پائین طوری بود که فرصت جمع کردن دست و پایمان را نمیداد. هم خنده ام گرفته بود و هم از ترس بچه مستاصل شده بودم . هیچ راهی نداشتم . در مسیر سقوط کیفم میرفت به آسمان و دوباره نرسیده به کف، بر میگشتیم تا سقف را طی میکردیم بعد در مقابل پنجره بی نهایت باز طبقه دوازدهم زهره ترک میشدیم . نمیدانم چند بار بالا و پائین رفتیم ولی میدانستم که باید تمام شود چون میکرو خیلی ترسیده بود.
شاید مادر بدی هستم ولی خنده امانم نمیداد. بغلش کردم و رفتیم تا از عکاسی عکس یادگاری دو نفره مان را که من در حال خنده و او در حال جیغ بود را بگیریم .
یک چنین تجربه وحشتناکی را سالها قبل در وین داشتم آن هم نه در اتاقک، بلکه نشسته بر روی یک صندلی با کمر بند بسته و عمود بر یک ستون بلند همچون شاتل به آسمان پرتاب میشدم . به خاطردارم که یکبار در مسیر سقوط با لرز تمام دستم را لغزاندم روی صندلی تا بدانم من کجا هستم و دیدم حداقل ده سانت بالاتر از صندلی روی هوا هستم.
از همان لحظه که پیاده شدیم هم من و هم میکرو فهمیدیم که آدم رولرکاستر و . . . نیستیم . با دل راحت رفتیم تا در استودیو دیسنی نقاشی کنیم بعد برویم در سالن بزرگش تا به نمایش محشر میکی ماوس نگاه کنیم و از آنجا برویم به شهر فانتزیها. در تمام این فعالیتها سیل جمعیت البته روان بود.
حتما در کارتونهای دیسنی قصر مشهور شروع کارتون را به یاد دارید وقتی وارد شهر شدم از دیدن قصر بزرگ با قواره واقعی در افق متحیر ماندم.
یک شهر فانتزی مثل شهرهای قدیمی امریکائی . مثل دهکده هایی که یک عمر در کارتونها دیدیم . خانه ژپتو خانه سفید برفی و خانه جک و لوبیای سحر آمیز. قصر زیبای خفته کشتی دزدان دریائی . غارهای تاریک و ترسناک و ده ها ساختمان در ابعاد واقعی و از همه برای من دیدنی تر کالسکه سیندرلا.
دیدن و ذوق کردن از این همه دنیای غیر واقعی با ذات جدی ما ایرانیها جور نیست ولی وقتی کمی می گذرد حس میکنی در دیسنی میشود بچه بود و گوشهای میک ماوس تقلبی را با 15 یورو خرید و روی سر گذاشت و حس کرد که در دنیای کارتون غوطه وریم . دیسنی یک جور سحر و جادو دارد که آدمیزاد دلش میخواهد بتواند برود در دنیای او گم شود و هرگز به دنیای واقعی باز نگردد.
در شهر فانتزی دیزنی مغازه های متعدد وجود داشت که به آتش فانتزی دامن میزد . رستوران و کافه و حتی سلمانی مردانه.
باقی وقت من و میکرو تا ساعت 5 بعد از ظهر به چرخیدن در این دنیای عجیب میگذشت و البته یک کمی دعوا و جر و بحث.
در میان گشت و گذار دیدم پیامی از پرنسس آمده که من در دیسنی هستم. متعجب شدم. آن روز روز بسیار سردی بود و تازه نشسته بودیم که در یک جای بسته ناهار بخوریم. پیام پرنسس میکرو را به جست و خیز انداخت ولی از آن لحظه به بعد به طور مطلق اینترنت در دیسنی از دسترس من خارج شد . سعی کردم با اسم ام اس عادی ارتباط بگیرم ولی هیچ جور نتوانستم. میکرو حتی بعد از دیدن رژه پر آب و تاب شخصیتهای دیسنی که یک ساعتی طول کشید راضی به برگشتن به هتل نبود چون فکر میکرد در حق پرنسس بی معرفتی میشود و میترسید تنها بماند. میگفتم کسی که بلد بوده بیاید بلد است برگردد.
مدتی طول کشید تا راضی اش کردم و برا ی من نسل نوین یک جور صندوقچه پاندورا هستند با تصمیمات خلق الساعه با بی خیالی و با راحتی بی اندازه در بده بستانهای دنیای اطراف.
میدانستم که ساعت نه شب آتش بازی مفصلی هست اما جدا توان تحمل سرما جمعیت و همان فضا را نداشتم بعلاوه بی شک از دیر تر شدن شب و الاخون و ولاخونی در مترو میترسیدم.
قطار برگشت برعکسِ رفت که خیلی واضح و با تابلو و تصویر بود هیچ نشانی نداشت و از هر کس میپرسیدم هم خیلی درست نمیدانست ولی خانمی کمک کرد و بالاخره سوار قطار پاریس شدیم. آخرین مسیر قطار سواری بود. میکرو هنوز کمی دو دل بود برای تنها گذاشتن پرنسس و همه پیامهای من بی پاسخ مانده بود. در پاریس باز هم به کمک کارت دوستان بالاخره از مترو بیرون آمدیم و به سوی هتل رفتیم .
فردا روز رفتن بود و من هم خسته و هم مشتاق بودم به تهران برگردم. به تنهایی کمی وحشت زده بودم . ندانستن زبان تبدیلم کرده بود به یک جور حیوان ترسو . مثل هر شب رفتم به کارفور روبروی هتل. کمی پنیر و قاقا لیلی برای سوغاتی خریدم. و یک خوردنی گرم و مختصر.
وقتی به هتل رسیدم از دریافت پیام پرنسس که فهمیدم خیلی زودتر از ما حوالی ساعت دو دیسنی را ترک کرده در حیرت خودم از نسل جدید باز هم غوطه ور ماندم .
از رسپشن خواستم که برای فردا یک تاکسی برای ساعت 8 رزرو کند تا ما را به فرودگاه برد. آهو توصیه اکید کرد فکر رفتن به فرودگاه با مترو را نکنم. تاخیرها و توقفهای قطار و علاوه بر آن بازی در آوردن بلیط ها خطرناک بود . این بماند که یادم نرفته بود درست شب عزیمت از تولوز به پاریس آهو پیام داد چک کنم که دقیقا قطارمان چه روز و ساعتی است چون کارمندان قطار سراسری 5 روز اول هر ماه به طور یک روز در میان اعتصاب بودند و ممکن بود بلیط تولوز مان کلا بر فنا رود.
پاریس جشن بی کران پشت شیشه های اتاق هتل بود و من خسته افسرده و پر از فکرو خیال برای سفر فردا در اتاق زیر شیروانی هتل نشسته بودم. سفر باید بی پایان باشد وگرنه مرگبار است
عکسهای مرتبط در کانال تلگرام گل سرخ
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی