خرید بک لینک

از روزی که صحبت سفر کذایی مطرح شد چه با جمع بیست و یک نفره که قرار بود باشیم و چه وقتی سه نفر شدیم گفتم من باید یک روز برای خودم باشم و بتوانم بروم موزه اورسای . تا چند سال پیش فکر میکردم همه نقاشیهای محبوبم در لوور هستند ولی بعدش فهمیدم بیشتر کارهای امپرسیونیستها و نقاشانی که عاشقشان بوده ام در اورسای قرار دارند نه لوور.

یک بچه کلاس دوم راهنمائی بودم که کتاب شور زندگی را خواندم و مجذوب ونگوگ و نقاشان هم عصرش شدم و ذایقه نقاشی ام را قلم آن ها شکل داد . خلاصه روز هفتم روز من بود.

فاصله هتل تا موزه لوور و اورسای کم بود و میشد راه رفت. چه لذتی بالاتر از راه رفتن در پاریس میشه تصور کرد . قصد نداشتم موزه لوور را ببینم . وسعت لوور از همان لحظه اول که سر از سوراخ مترو در آوردم به نظرم وحشتناک بود. دور تا دورم را عمارت سنگی و بزرگ فرا گرفته بود و پیرامید یا هرم شیشه ای در میدانگاهش با همه بزرگی حقیر مینمود. بنابراین با دل راحت از کنار لوور گذشتیم و از میان باغ تویلری که هنوز سبز نبود به سوی پل فلزی و موزه اورسای در آن سوی رود راه افتادیم .

باغ تویلری جایگاه کاخ تخریب شد تویلری است . البته این چیزی است که از نوشته سیاحان قاجاری درک کردم. اکنون پارکی است و مفهوم باغ برایم نداشت.

موزه اورسای ایستگاه قطاری بوده است که اکنون موزه شده است. یک فضای دلباز با سقفی از شیشه و دو ساعت بزرگ طلائی محشر رویایی بر تارک دیوار ها . از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. در ورودی موزه باید از گیت امنیتی رد میشدیم و وسایلمان را هم میگشتند. از همان سر صبح موزه شلوغ بود ولی فضای دلبازش و نور گیری اش از شیشه های سقف عالی بود. گرچه یافتن راهروهای نقاشی های مورد نظرم کمی گیجم میکرد ولی آهو کمکم بود.

نه میتوانستم از عکس گرفتن که با موبایل و بدون فلش مجاز بود بگذرم و نه میتوانستم یکایک نقاشیها را نبینم. این ها من را سحر میکردند.

مثل طعمی از خوشی یک به یک کارهای میله . کوربه. پیسارو . مونه .دگا . مانه. رنوار و ونگوگ!

نمیخواهم اغراق کنم ولی بارها به سختی خودم را کنترل کردم که گریه نکنم. در ورودی به ازای 5 یورو یک گوشی به هر کسی دوست دارد داده میشود که به گوش میگذارد. یک وسیله شبیه موبایل نوکیاهای قدیمی هم دارد که با زدن شماره تابلوی مورد نظر توضیحات نقاشی داده میشود. توضیحات بسیار جالب بودند ولی فرصت خیلی اندک .

اگر برایم امکان داشت روزها و روزها به اورسای باز میگشتم. اگر چه شلوغی و مردم فراوان نمیگذارد شما مثل موزه هنرهای معاصر تهران در سکوت و صبر جلوی تابلو مبهوت شوید . در سیر رفتنم از اتاق به اتاق و سالن به سالن وقتی با نقاشیهای محبوبم رو برو شدم چندین بار اشکم از خوشی جاری شد. دیدن نقاشی اتاق خواب ونگوگ. نقاشیهای پر از حس و بی نظیر مونه. دگا با بالرینهای جذابش و هر قطعه ای که سالها و سالها نسخه های چاپی اش را دیده بودم ولی ایستادن در مقابلش باعث میشد حس کنم روحم در حال خروج از تن است. بوی تن نقاش دارند تابلو ها .

یکی از آن لحظات رو در رو ایستادن با تابلوی شبهای پر ستاره و نقاشی دکتر گاشه و استراحت زن و مرد دهقان در مزرعه از ونگوگ بود . آهو پرسید گریه میکنی؟ دلم میخواست بپرم هوا و بعد آهو را در آغوش بگیرم که من را به این آرزوی یک عمر رسانده است. شاهکارهای موزه اورسای تمامی نداشت. مجسمه دختر بالرین از دگا و صدها نقاشی بی نظیر. قلب و روحم در اورسای با قهوه خانه بی نظیرش و سالن غذا خوری محشرش ماند.

آهو همانطور که با من می آمد بسیاری از اطلاعات را به من میداد. از جمله اینکه محل موزه محل ساختن فیلم هوگو بوده است. فیلم را هیچ وقت دوست نداشتم و فکر کردم هیچ دلیلی توجیه نمیکند که این همه نقش و رنگ را برداریم جایش فیلم بسازیم.

تجربه دیدن اورسای آنچنان من را سیرو غنی کرده بود که ممکن بود همان روز از پاریس برگردم. منتهای آرزوی دیگرم دیدن گورستان پرلاشز و رفتن به سر خاک هدایت بود که البته دست نداد .

واقعیت این است که اوج شیدائی و لذت و سرخوشی ام را از موزه نمیتوانم شرح دهم شاید بتوانم بگویم خوشحالی ام مشابه زمانی بود که خبر قبولی کنکورم را شنیدم . یک سیر شخصی بود . میکرو بر خلاف من مجذوب مجسمه ها بود ولی نقاشیها آرزوی یک عمر بودند برایم .

در هنگام خروج گران ترین قطعه ای را که در کل سفر برای خودم خریدم از کتابفروشی موزه خریدم یک کتاب از گنجینه نقاشیهای موزه به قیمت جادوئی 29 یورو که در مقابل قطع و کیفیت کتاب بسیار کم بود.

تنها حسرتم این بود که با وجود گشتن های بسیار نقاشی نیلوفرهای آّبی مونه را ندیدم و احتمالا در معرض نمایش نبودند. البته این اتفاق ها در موزه های اروپا رخ میدهد. مثلا وقتی به موزه لئوپولد وین رفتم نقاشی بوسه از کلیمت را موقتا فرستاده بودند به امریکا. یا بخشهایی از اوراسای هم در دست تعمیر بود.

در هر حال سیرو خوشحال از اورسای خارج شدیم در حالیکه دو ساعت در آن سپری شده بود.

از آنجا به صحن موزه لوور بازگشیتم آهو دوست داشت ما بتوانیم حداقل بخش ایران را ببینیم ولی طول صف موزه دو کیلو متر بود بنابراین رفتیم تا با مترو خودمان را به اوپرای قدیمی شهر برسانیم .

در همان حال آهو از همسرش خواست تا از طریق اینترنت بلیط تهیه کند که در حقیقت صف را رج میزند و اسمش هم بلیط فرار از صف است .

عمارت اوپرا توسط ناپلئون سوم ساخته شده. از زیبائی و ظریف کاری و استفاده از نور و سنگ و تزیینات میشود گفت اغراق است. البته من ورسای را ندیدم ولی باید در همین سبک و سیاق باشد. کتابخانه اوپرا برایم خیلی جالبتر از بقیه جاها بود که علم موسیقی چه مفهوم دیگری در اروپا دارد. پرتره های نقاشی شده از خوانندگان و یا رقصندگانِ به نام در زمانهای خودشان . تالاری بسیار مجلل و نفس گیر با چهل چراغهای بی نظیر و سنگ های منقش کف و هزارها کنج و دنج که صدها هنر در هر گوشه اش بود. و عجیب این که با این همه طمطراق بلائی که ایرانیها بر سر مکانها می آورند نبود. خیلی وقت دیدم که ایرانیها در تلاش برای القا شکوه و جلال چه بلایی بر سر عمارتها و بناها می آورند. چه در خانه هایشان چه در دکورها و . . . غربزده نشدم ولی برایم جالب است که این اتفاق چطوری برای ما میافتد که توازن را بر هم میزنیم؟

شاید چون برای با شکوه ساختن یک عمارت یا بنا یا دکور همه چیز باید با شکوه باشد طرح و نقشه و اجزا و مصالح و همه با هم، نه اینکه طرحش را مثل فیل شهر قصه سانسور کنیم بعد در مصالحش هم یک چیزهایی را بزنیم و بعد در اجرا هم اوس اکبر یک تغییراتی بدهد.

وقتی برای اولین بار به دیدن هتل کوروش در کیش رفتم چنین حسی به من دست داد. البته جسارتا. حس کردم فیل شهر قصه را میبینم.

داخل سالن اصلی خیلی بزرگ نبود ولی مخمل قرمز صندلی ها و دیوارهای لژها و همه زیبائی های دور و بر عالی بودند.

از اوپرا به موزه لوور بازگشتیم . وارد موزه شدیم ووسعتش در داخل صد برابر شد. متاسفانه بخشی از آثار ایران را بسته بودند و پیدا کردن مسیر ها به واقع غیرممکن بود و اگر آهو نبود جدا رها میکردم . مجموعه هزارها اثری که در لوور وجود دارد من را فلج کرده بود . در اصل نقشه های موجود ناکارآمد بودند و مسئولینی که به عنوان راهنما درموزه بودند خیلی هم به اوضاع مسلط نبودند ولی اگر مثالی از شلوغی اش بخواهم بزنم باید بگویم راسته طلا فروشهای بازار تهران ساعت یازده یک روز 25 اسفند.

آدمها له له زنان دنبال اثرهای مطلوب خودشان میگردند. حتی هوا هم شاید بگویم کم بود اغراق نیست. به دنبال آثار ایران بودیم ولی مجسمه پیروزی و ونوسِ بی دستِ بیچاره را دیدیم و به سرعت در مسیر دیدن مونالیزا از کنار باکره صخره های داوینچی گذشتیم . ولی در حقیقت جمعیت کثیری مثل زائرین یک امر قدسی برای دیدن مونالیزا در موزه مثل سیل روانند. مسیرمونالیزا را با تابلوهایی مشخص کردند. سالنی که نقاشی د رآن است یک اتاق فرعی سالن بزرگ است البته مسیر روان است و ندیدم که کسی با کسی تنه بزند یا در هم فرو برویم . تابلو ابعاد بزرگی ندارد ولی زن مزور با لبخند محزونی از ورای شیشه و یک فاصله ایمن که باید حفظ شود به جمعیت نگاه میکند. انگار این زن از ورای تاریخ از آن سوی مرگ هنوز به زنانگی خود مشغول است. سحر داوینچی یا مونالیزا یا وسعت یافتن اطلاعات و شبکه های اجتماعی طوری شده که ندیدن مونالیزا در لوور کسر خدمت حساب میشود. لحظاتی با مونالیزا ماندیم و بعد برای یافت آثار ایران بیرون آمدیم .

به قول آهو موزه لوور نشانی از غارت همه دنیا توسط فرانسه است. همانجا بود که دوباره هوس کردم خاطرات مادام دیولو فوا را در تهران بخرم و بخوانم . چگونگی حمل سر ستونهای تخت جمشید و بسیار بسیار بسیار آثار از ایران بالاخره بخشی از آن را یافتیم . همینطور آثار مصر و فینقی ها و سوری ها و . . . . از همه دنیا.

در اتاق ایران . حجاریهای عظیم آّبی رنگ تخت جمشید روح آبی سرزمین خشکم بود. این آبی که حسرتش را قرنهاست میکشیم . همان آبی است که سرش در اصفهان دعواست. همان آبی است که نبودش ارومیه را خشک کرد.این کشور خشک با جغرافیایی بیابانی که بدترش کردیم.

در گوشه ای از بخش ایران، کلاسی را معلمشان با آمده بودند. به نظر دانشجو یا سالهای آخر دبیرستان. بر روی زمین نشسته در حال نت برداری از درسهای معلم .

دانشجو باشی و ولو روی زمین سنگ موزه لوور بلمی و درس بگیری و غرق در تاریخ کشوری شوی که ندیدی! الله و اکبر . کاش دبستانها و مدرسه های ایران هم به جای تاریخ درس دادن در کنج کلاسهای بی روح بچه ها را بردارند و ببرند موزه ها را ببینند. کلاس را در همان موزه ها برگزار کنند. کف موزه چی میشود؟

دیدن لوور واجب بود ولی از اون واجبهایی که گاهی از زیرش در میرویم و آهو با پشتکار مطلق همراهمان کرد.

از موزه که در آمدیم ساعت نزدیک 4 بود و هنوز ناهار نخورده بودیم.

آهو مثل همیشه راهنمائیمان کرد و بعد از خط عوض کردن هایی در زیر زمین رسیدیم به تابلوی فرح بخش رستوران تهران !

واقعیت این بود که پرنسس گیاهخوار نبود ولی به هیچ نوع گوشتی در اروپا لب نمیزد مگر ماهی . اتفاقا تنوع ماهی در مک دونالد کم بود و همه جا هم حلال فروشی نبود و بر خلاف تصور غذای گیاهی هم خیلی پیدا نمیکردیم . البته ما هم رستوران درست و درمان نمیرفتیم . هم فرصت نداشتیم و هم من ناوارد بودم و از وقتی آهو در کنارم بود آنچنان وابسته به او بودم که وقتی میرفت جرات و جسارت ورود به آن کافه ها و رستورانهای شلوغ شب را نداشتم. نه از منوی فرانسوی سر در می آوردم و نه از غذاها. بنابراین بیشتر هم مک دونالد یا ساندویچ بود. شبها هم از خستگی یک غذای گرم از کارفور و تمام . در هر حال پرنسس هم از گرسنگی رنج میبرد و هم غذا پیدا نمیکرد بنابراین آهو بدون اینکه به ما مقصد را بگوید بردمان به رستوران تهران.

دختر خانم فرانسوی که سفارش میگرفت به راحتی فارسی میفهمید. باقالی پلو با ماهیچه یا مرغ. جوجه کباب. کشک بادمجان و ماست و خیار . . . فارسی بلد نبود ولی اجزا منو را حفظ بود. جالب که به عجول بودن ایرانی ها بر خلاف سبک فرانسوی، هم واقف بود.

یا چند وقت بود غذای وطنی نخورده بودم . یا رمغم در لوور رفته بود یا مثل همیشه خوش اشتها بودم ولی به معنای واقعی کلمه غذای رستوران تهران بسیار لذیذ بود. از ماست و خیارش تا ماهیچه و جوجه کبابش.

خوشحال بودم که در منو آلبالو پلو و شیرین پلو و غذاهای ایرونی اصیل بود و رستوران هم آبرومند و تمیز و به قیمت خوب. غذای من و میکرو که مشترک بود با ماست و خیار و آب و پپسی فکر کنم 38 یورو شد.

از همانجا عازم ایفل شدیم . داستان بر گشت ما برای دیدن ایفل اینطوری بود که مربی بی وفا که ما را ترک کرده بود چندین عکس زیر پاهی های ایفل گرفته بود که فقط برای پرنسس فرستاده بود. دختر جوان هم بی نهایت آرزو داشت حتما بتواند این موقعیت فوتوگرافیک را به دست آورد. چندین بار گفت قبول نیست من باید بروم زیر پاهای های ایفل.

از آهو خجالت میکشیدم که هم خسته میشد و هم زمان میگذاشت و درکی از نوع رفتار پرنسس را نداشتم. این نسل نو طوری دنبال اهداف خود است که با ما تفاوت دارد. اگرچه پرنسس روز اول اصرار داشت که مزاحم من و آهو به عنوان دو دوست نشود ولی حالا متوجه این نمیشد که آهو کمی رنجیده است.

بنابراین سوار اتوبوس شدیم تا به ایفل برسیم. اتوبوس در هرتوقف خاموش میشد. به خیال ساده لوحم فکر کردم خراب است اما اهداف محیط زیستی دارد و برای صرفه جویی در سوخت است . البته ماشین اتوماتیک با اولین گاز دادن دوباره روشن میشود.

تمایلی نداشتم بروم زیر پاهای ایفل. راستش ایفل برایم نماد پاریس نیامده بود. پاریس روح لطیفتری از ایفل فلزی کهنه دارد. ترجیح میدادم بروم پرلاشز یا حتی کافه گردی ولی رفتیم.

محوطه ای که ایفل در آن قرار داشت در دست تعمیرات بود بنابراین نزدیکترین فاصله از آن خیابان مجاور بود. پرنسس غر غر زنان میگفت نمیشه . مگه میشه زیر پایه هایش نرویم. ولی همه محوطه را بسته بودند. عصبی شده بودم . گذاشتم میکرو با پرنسس به عکس گرفتن مشغول شوند. رفتم تا از دل آهو در آورم که سه روز است بی وقفه دنبال ما بود .

تا آنجا که رفتیم فرصتی شد تا از کنار سفارت ایران رد شویم. اتفاقا هم دفتر ایران ایر و هم سفارت در محله های خوب پاریس هستند. دفتر ایران ایر در شانزه لیزه و سفارت ایران هم در همان مجاور تروکادرو و ایفل. خوش به سعادت کارمندان.

ساختمان سفارت به نظرم دو طبقه آمد. دو مجسمه برنزی فردوسی و ؟ ( همین الان یادم رفت ) در دو طرف پله های ورودی داخل حیاط بودند. فردوسی برای پز دادن به خارجی ها خوب است. گلدانهای قشنگی هم که در پاریس جا به جا دیده بودم در کنار در سفارت بودند. اصلا نفهمیدم این ها چه جور گیاهی است ؟ گلهایش به قدری قرمز و زیاد بود که فکر میکردم مصنوعی اند.

از آن جا دیگر عازم گالری لافایت بودیم . گالری لافایت یک ساختمان در شش یا پنج طبقه با سقفی دیدنی و ده ها و ده ها مغازه و غرفه و فروشگاه . از عطر تا گران ترین برندهای مد و لباس . پرنسس میخواست خرید کند. من هم ممکن بود شیطنتی بکنم. وصف لافایت را خیلی شنیده بودم ولی فکر میکنم در صورتیکه کسی این روزها سری به دوبی مال در امارات زده باشد و راسته برندها را گز کرده باشد از دیدن لافایت خیلی جا نخورد . البته اصالت و قدمت لافایت چیز دیگری بود ولی مثل همیشه شلوغی را نمیتوانستم تحمل کنم بعلاوه که مکررا بچه ها را گم میکردم. چهار تا خانم از بچه تا بزرگ در یک فروشگاه با میلیونها قطعه دیدنی و پوشیدنی و مالیدنی. از لافایت چند تا گوشواره بدلی خریدم. خیلی ارزان تر از تصور.

نزدیک هتل بودیم. پرنسس اصرار داشت برسد به یک شعبه صفورا برای خرید یک سفارش که کسی از تهران به او داده بود. این قدر تجربه داشتم که از کسی سفارش نگیرم . بارها و بارها در سفرها عذاب دنبال نخود سیاه رفتن را چشیده ام.

اتفاق یک شعبه صفورا پیدا کردیم که از هشت شب گذشته بود و هنوز باز بود. من و آهو کف پیاده روی خیابان نشسته بودیم . سرما به تنم نفوذ میکرد. هوا کم کم تاریک میشد. کاش سفر هرگز تمام نشود. بچه ها رفتند در داخل صفورا.

آهو برایم توضیح داد که فردا چطوری باید بروم به دیسنی لند.

به واقع از رفتن دیسنی لند شاکی بودم. آهو با ما نمی آمد. ورودیه نفری 99 یورو بود و باید با یک قطار تا شهرکی در اطراف میرفتیم به نام ویله چِسی. نه حوصله قطار بازی داشتم نه گم شدن و نه از صبح در یک شهربازی وول زدن. روز من تمام شده بود و نمیشد میکرو را ناامید کرد. همسرم . خواهر شوهرم. دوستانم و همه به من گفته بودند دیسنی را از دست نده برای یک بار دیدن در زندگی لازم است. ترجییح میدادم فردا را به ول گشتن در کوچه ها یا پرسه زدن در مونمارتر یا رفتن به مرکز ژرژپمپیدو و قبرستان بگذارنم ولی دیسنی نروم. پاریس من تمام شده بود.

مثل هر شب رفتیم به سوی هتل. راه درازی بود. کتاب سنگین موزه . آب و چتر و بقیه قضایا در کوله پشتی ام بود. حتی یک قدم نمیتوانستم بردارم. همه خسته بودیم. مثل همیشه رفتیم تا از شعبه کارفور روبروی هتل خوردنی بخریم. مرد نگهبان سیاه پوست غول آسا دیگر من را میشناخت. دو قطعه مرغ بریان و مقدار زیادی سیب زمینی تنوری گرم . شب هتل .غش

عکسهای مرتبط در کانال تلگرام موجود است

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 8:16

صفحه بندی