خرید بک لینک

صبحانه هتل جایی در طبقه منهای یک بود در واقع شاید انبار شرابِ خانهِ قدیمیِ میس لامبال . البته تمیز و سفید و امروزی اما مساحت کوچک و طاقنماها و تو در تو بودن فضا شبیه انبار بود. یک پیشخوان داشت و میزها را مرتب چیده بودند. میزهای کوچک با سرویس مرتب.

چند تا خانم و آقا صبحانه را سرو میکردند. یک سبد نان تازه باگت فرانسه ، کرواسان ساده و شکلاتی دو بسته پنیر امنتالر قهوه یا چای با قوری و یک بشقاب ژامبون و سالامی برای هر نفر سرو میشد. میوه روی پیشخوان بود و هر کسی میخواست بر میداشت. آب پرتقال هم همراه سرویس با گیلاس پایه بلند میرسید. سه جور مربا و عسل هم روی میز بود بعلاوه یک شیشه ماست کوچک. هر بار میوه ای برداشتم بر خلاف اینکه شنیده بودم بسیار خوشمزه بود به خصوص گلابی ها.

صبحانه دوست داشتنی جمع و جوری بود. خانمها با دامن تنگ مشکی تا سر زانو . جوراب شلواری رنگ پا و بلوز سفیدی که در دامن میکردند و کفش پاشنه متوسط بودند. یادم نمیرفت که هر روز یک لقمه برای میکرو که صبحانه اغلب در هپروت بود بردارم و یک واحد میوه .

آهو آمد سراغمان و راه افتادیم .بر خلاف دیرزو با خودم نه چتر و نه کوله برداشتم. شانه هایم از بار دیروز ناسور بودند و عازم شدیم. اولین مقصد محله مغه یا مره بود با فتح م

یک محله یهودی نشین و قدیمی پاریس با رستورانهای قدیمی و کوچک و خوراکی های یهودی و با کمال تعجب فلافل فروشیهای شلوغ حتی همان ساعت ده صبح . صف فلافل فروشی خنده دار بود. همانجا یک مغازه قدیمی هم کرپ فرانسوی میپخت و میفروخت. خیابان باریک بود با کوچه های بن بست فرعی و با طرحهای گرافیتی و پرسه زدن در دکانها لذت بخش.

شیرینی فروشی. شکلات فروشی که به مناسبت دوشنبه عید پاک پر از جوجه و تخم مرغ و خرگوش شکلاتی بود و بوتیک های جسته و گریخته با چیزهای عجیب و غریب و یک بستنی فروشی مشهور پاریس و در مقابلش مغازه پیر اِرمه که شیرینی مشهور ماکارون میفروخت. همان حوالی یک پیراهن مردانه فروشی هم بود که هر طرحی در جهان ممکن بود روی پیراهنها بود از آلبالو تا لکوموتیو.

وارد شیرینی فروشی شدیم . زن و مردی فرانسوی با تانی مخصوص فرانسوی سفارش شیرنی میدادند. مغازه کوچک و آرام بود و ما چها رنفر سکوت فرانسوی آنها را تهدید میکردیم . یکی از خصوصایت بارزشان برایم این بود که حضور یک مشتری دیگر هول شان نمیکرد. تند تر سفارش نمیدادند و این که شما با طبع عجول ایرانی دائم پا به پا میشدید باعث نمیشد تغییری در سیستمشان بدهند چه فروشنده چه خریدار. تا حدودی عذاب آور و بر خورنده است حتی رسپشن هتل در تولوز مدتها من و میکرو پرنسس را که خسته و نابود از راه رسیده بودیم ایستاه و معطل نگه داشته بود تا با سر صبر با خانمی از مهمانان هتل صحبت کند بدون ذره ای عجله. اما در واقع ما با عجله های بی حاصلمان مراسم و لذت هر نوع کاری را از حالت آئینی اش خارج میکنیم.

بالاخره بی ادبانه پریدم وسط سفارششان و چهار عدد شیرینی تک خواستیم . آهو از رفتارمان شرمنده شد ولی لوطی تر از این بود که کنارمان بکشد و به رویمان بیاورد. قضیه این بود که اصلا نمیدانستم چطوری باید سفارش دهم . در تهران هم ماکارون خریده بودم . همین طور تک تک ولی آنجا بی زبانی و ناواردی باعث شد به عقلم خطور نکند که یک بسته شش یا هشت تائی سفارش دهم و بیرون بیایم . به خصوص تنوع ده ها نوع طعم آدم را که تازه میبیند هول میکند. در هر حال شیرنی ها را در جا در مغازه ی با کلاس چهار قسمت کرده و خوردیم تا اینکه حس کردم سکوت فورشندگان و مشتری ها ادامه یافته و تازه متوجه شدم چقدر احمقانه و غربتی بوده ام.

لطف سفر در همین غربت است که آبرویی نداری تا برود.

در مسیرمان به سمت سوی دیگری از شهر از مقابل عمارت شهرداری گذشتیم . توجهم را مجسمه ای ماسک به دهان جلب کرد. این چندمین مجسمه بود که دیدم مردم به دهانش ماسک زدند. یک پلاکارد هم به دست مجسمه داده بودند که از آمار مرگ و میر ناشی از آلودگی هو ا نوشته بود. آهو برایم توضیح داد که هوای پاریس آلوده است و فعالان بسیار در این زمینه اعتراض دارند .

بعد از شهرداری رودخانه سن در مقابلمان بود. سن با آب فراوان . پلهای قدیمی و قدیمیتر. آهو گفت طغیانهای سن عاجزشان کرده است و لایروبی کف سن به قدری هزینه بردار است که نمیشود اجرایی اش کرد . بنابراین آب هر سال چند بار بالا آمده و همه دنیایشان را میگیرد.

سن برای من معنی کتاب دزیره را میدهد و صحنه بی نظیر تلاش دزیره برای مردن در سن بعد از خبر نامزدی بناپارت و ژوزفین .

شنیدم که هنوز هم در سن سالیانه تعدادی خود کشی میکنند و در کتاب پاریس از دور نمایان شد نیز در خاطراتی از رجل زمان قاجار همین نقل شده که سن همیشه انتهای زندگی گروهی از آدمها است . در همین روزها در بین ده ها بار سوار و پیاه شدن به متروی پاریس موردی شد که قطار در تونل توقف کرد . راننده چیزی گفت و آهو در کنابه اشاره کرد که بچه ها نفهمند ولی کسی خود را انداخته جلوی قطار. شنیدم که این طور اتفاقها روزانه در پاریس و در مترو ممکن است و گاهی زد و خورد و دعوا و حتی ضرب و جرح و قتل. راننده قطار هم توضیح میدهد در ایستگاه فلان دو نفر یکدیگر را لت و پار کردند و ما باید صبر کنیم. توقفهای خرابی قطار هم رخ میداد.

به سوی کلیسای نوتردام میرفتیم در مسیر مغازه های سوغاتی فروشی بودند . با انواع چیزهایی که در پاریس نماد شهر هستند از مگنت یخچال با تصاویر کافه ها و کنج ها و نقاشیها تا کاباره ها . کلاه بره و انواع چتر و فندک و تی شرت و هر چیزی که بشود خرید. از دو یورو تا بالاتر. دو تا کلاه بره . چند تا زیر لیوانی با نقش کافه ها و رقصندگان مولن روژ و تعدادی مگنت خریدم. از آن لحظه کلاه بر سر گذاشتم و حس کردم رنجر پارتیزانم. کلاه و شال در پاریس جدا مثل کارت شناسایی است

نمیشد وسوسه نشد و نخرید من هم خرید کردم ولی به واقع اصلا اصلا در پاریس حس خرید نداشتم . پاریس به حد کافی اغنا روحی میکند و خرید دیگر لذتی ندارد.

رسیدیم به کلیسای مشهور نوتردام در کناره سمت چپ سن. حقیقتش از آن جا که آهو ما را راهنمائی میکرد دیگر جهتها را درک نمیکردم و خودم را به دوپای توانمند او سپرده بودم. کلیسا با ظاهری پر از جزییات و در مجموع یک عمارت فرو تن ولی پراز وسواس . صف طولانی برای ورود بود. کلیساها به نظرم مجانی بودند یا ورودی کمی داشتند. داخل کلیسا به روال همیشه بود. در حقیقت بعد از کلیسای عظیم و دلباز ژاکوبنها در تولوز به نظرم نوتردام تیره و تار بود. پنجره ها بی نظیرند. شیشه های رنگی هوش ربا هستند و من را یاد نقشهای ریز قالی ایرانی میانداختند. سقف همان معماری نخل را داشت و کلیسای 900 ساله عظیم و غیر قابل باور بود. صلیب بسیار بلند و بزرگ پشت محراب جلب توجه میکرد و مجسمه ها و جزییات بی نهایت بودند.چیزی که در کلیسایهای اروپایی من را گیج میکند نه فقط محراب بلکه تزئینات فرعی در جهات مختلف است. حس تمرکز ام به هم میخورد البته صندلی ها که رو به محراب چیده میشدند گاهی نرده های مختصری کشیده شده تا دعا کنندگان و مراجعین مذهبی کلیسا فضای مخصوصی داشته باشند.

مثل همیشه سوسوی شمعها و زمزمه و سکوت زائرین و باز دیدکنندگان یک جور توهم ایجاد میکند. به خاطردارم اولین بار که در عمرم به یک کلیسای اروپایی وارد شدم در وین بود . دوم ( مثل دُم )در وین . به معنای واقعی کلمه از در نسبتا کوچکش که وارد شدم و عظمت سقف و تاریکی و فضا را که دیدم در بهت شگرفی فرو رفتم و دهانم واقعا باز ماند. و هنوز و همیشه فکر میکنم تاریکی و عظمت کلیساهای اروپایی ترسناکتر از همه آن حکایتهای ما از جهنم است.

از کلیسا بیرون آمدیم و راهی کتابفروشی شکسپیرو کمپانی شدیم .

شکسپیر و کمپانی را خانمی انگلیسی در سال 1919 در پاریس بنا کرده . که یک کتابفروشی انگلیسی زبان است.در سالهای 1920 تا سی کتابفروشی پاتوق نویسندگانی همچون ازرا پاند، ارنست همینگوی، جونا بارنز و جیمز جویس بوده است. کتابفروشی به نویسندگان بی جا و مکان جایی برای خواب میداده است. هنوز هم یک کنجهایی برای خواب هست. برای ورود مردم صف میبندند. دم در ورودی یک چمدان قدیمی روی زمین گذاشته اتد که درونش چند جعبه کوچک حاوی کتاب هست. هر کسی بخواهد میتواند شش یورو بدهد و یک بسته بر دارد . کتاب داخلش شانسی خواهد بود. داخل مغازه به معنای واقعی کلمه قدیمی و با تیرک چوبی و ملات پا بر جاست. از پله های باریکش که بالا بروی کلماتی که برپله ها نقش بسته که شعری از حافظ شیراز است.

طبقه بالا هم همانطور دنج و کهنه و در گوشه ای ده ها و صدها تکه کاغذ که به رسم پاریس بیشترش پشت بلیط مترو است و مردم یادگاری نوشته به دیوار سنجاق میکنند. در همان طبقه یک پیانو ،چند نیمکت برای خواب و یک مبل کهنه چرمی وجود دارد که گربه تنبل پیری رویش خوابیده. بالای سر گربه نوشته . اَگی تمام شب بیدار بوده و مطالعه کرده لطفا مزاحم خوابیدنش نشوید.

فضا سازی کتابخانه محشر است. در آنجا یک جلد کتاب هری پاتر برای میکرو به یادگار خریدم تا مهر مشهور و عزیز کتابفروشی شکسپیر و کمپانی را به یادگار ببریم.

ساعت نزدیک 4 بود و از کتابفروشی عازم سنت میشل شدیم . یک محله قدیمی دیگر با ده ها رستوران مختلف ترکی .ایتالیائی . فرانسوی و . . . از پای قورباغه تا حلزون و صدف.

هلاک از خستگی و گرسنگی وارد یک رستوران ایتالیائی شدیم . رستورانها ساه و پشت سر هم بودند. میکرو لازانیا، من صدف و اسپاگتی و پرنسس پیتزا سفارش داد. آهو هم استیک خورد. در کنارمان یک خانواه ایتالیائی با فرزندان بودند. از آنجا که عید پاک بود مسافر اروپایی زیاد در پاریس بود. ایتالیائی ها مثل خودمان با بچه های قد و نیم قد با سر و صدا و خنده و داد و بیداد و پر خور.

غذاها نسبتا دیر آمد ولی زیاد بودند و مطلقا بی مزه. مقداری صدفها را به هر مصیبتی بود خوردم. البته بخار پز بودند و مزه هیچی مطلق میدادند بعلاوه که یک چیزهایی مثل نخ و روده هم همراهشان بود ولی من باید امتحان میکردم . اسپاگتی بلونز جز مزه سیر مزه هیچ چیزی در جهان نمیداد حتی نمک.

لازانیای میکرو بهتر بود البته .

بعد از سن میشل که فستیوالی از شکمچرانی و خوراکی و آشامیدنی است راه افتادیم به سوی تپه های مونمارتر و کلیسای سکره کور یا قلب مقدس. کلیسای نسبت به نوتر دام جدید تری که در جایگاه معبد دیگری بنا شده و بر بالای تپه بسیار بلندی مشرف بر شهر است.

در مسیر وارد ایستگاه متروئی شدیم که ورودیه اش را در یکی از مستندهای هنری بی بی سی دیده بودم به عنوان هنر معاصری در شهر سازی که توسط موج نویی ها ساخته شده بوده است.

قبل از پله های بی انتهای منتهی به کلیسا در یک پارک ساده شهری دیواری ساخته اند که به همه زبانهای دنیا عبارت دوستت دارم ثبت شده و به فارسی هم هست که نوشته من ترا دوست دارم.

حضور چشمگیر چشم باریکهای آسیای دور در هر سفری که به اروپا داشتم مخل آسایش است. امکان ندارد اگر کنجی برای عکس پیدا کنند یک به یک یک گروه تور صد نفری جای دیگری بروند و صف دنباله دار تورشان را اره هم نمیتواند قطع کند. شاید چون خیلی زبان نمیدانند یا اصلا متحدند خدا میداند.

آهوی تیز پا با اینکه فونیکولر یا یک جور آسانسور شهری که اریب تپه را بالا میرود وجود دارد ولی باز هم من را به پله ها رساند. سه سری پله بی انتهای با زاویه تند . میدانستم سکته نمیکنم . در انتهای پله ها میدان گاهی با ده ها نقاش خیابانی و هنرمند دوره گرد . یکی با قیچی نیمرخ مشتری را در چند دقیقه روی کاغذ در می آورد و بقیه پی مشتری بودند. پیر مردی به تصور اینکه ما ترک هستیم صدا میزد مشتری مشتری . آرکاداش

در واقع من نقاشای خیابانی را دوست ندارم . از کلیشه بودن این روشها هم لذت نمیبرم ولی فضای خوبی بود کمی بالاتر رفتیم . کوچه ها سنگفرش و شیبدار و کلیسای قلب مقدس رو برویمان بود. این کلیسا جایی است که پاپ هرگاه به پاریس بیاید برای اجرای مراسم در آن حضور می یابد. برای ورود در صفی کوتاه ایستادیم. در صف پشت ما گروهی طلبه مسیحی بودند با زنار و لباس مخصوص. انگار از تاریخ در آمده باشند. جوان و زنده .مگه هنوز هم کسی میتواند .......

من نمیدانم چه چیز کلیسای سکره کور من را مجذوب کرد. بنای سنگ مرمر سفیدش یا گنبد بلندش که گنبد بود و مناره نبود یا معماری داخلی اش با تزئیناتی از سرامیک طلائی . یک تصویر شگفت انگیز بزرگ از عیسی که با سرامیک های به اندازه دو سانت در دو سانت یا کمتر در سقف دیده میشود. خیلی دوستش داشتم . یک دنیای ناشناخته بود. دلم میخواست چند ساعت آنجا در سکوت بنشینم و بگذارم فضا در من رسوب کند ولی نمیشد و درک میکردم که مومنین واقعی مسیحی چقدر از ما سر به هواها بدشان می آمد که معبدشان را با یک کافه توریستی یکی میکنیم.اگرچه روزهای مراسم ورود با لباس و سر و وضع نامناسب غدقن است. اصولا پاریسی ها و ونیزی ها و فلورانسی ها باید از توریست خوششان نیاید. مثل فرسایش بادی و یا آلودگی محیط زیست مخربند.

وقتی از کلیسا خارج شدیم طوفان بهاری عجیبی بود. باران به شدت و سرعت میبارید و باد آن را به صورتمان میزد. چتر نداشتم و باران به راحتی دورمان میزد و نفوذ یمکرد. حتی کلاه بارانی را نمیشد بر سر حفظ کرد.

چتر 5 یورویی از یک دستفروش خریدم. چتر سیاه قراضه هنوز بیست متر از او دور نشده بودیم که بر اثر باد برعکس شد و شکست. بر خلاف روز پیشین نه کوله پشتی داشتم و نه چتر پاکت دستم که سوغاتی ها و کتاب بود خیس شده بود. همانجا باز هم 5 یورو دادم تا یک کیسه خرید بخرم . آهو گفت توجه کنید همیشه علامت پاریس دختر جوانی است که چترش برعکس شده . این بازی این شهر است. باد و طوفان مونمارتر پیش از اینکه به فونیکولر برسیم خیسمان کرد و برای من یک خاطره ابدی گذاشت. انگارهمه پاریس در آن لحظه چکیده شد و به حلقم ریخت. یک طعم شیرین و گزنده و تکرار نشدنی.

کلیسای عظیم را پشت سر گذاشتیم و به سوی دیگری رهسپار شدیم و در بلوار کلیشی که محله معروفی در پاریس است دیدن کاباره مولن روژ ذوق زده ام کرد. پره های سرخ و جسور آسیاب بادی میچرخید. مولن به معنی آسیاب بادی است . آنها که خیلی اهل گشت و تفریح هستند و خواب آلود نیستند از خیر 300 یورو میگذرند و شبی برای دیدن برنامه های متنوع و رقص کن کن و رقاصه های زیبا و شام مفصل به مولن روژ میروند . به یاد فیلم مولن روژ و یک دنیا داستان افتادم .

در دنباله بلوار از کنار کافه گربه سیاه که نماد پاریس شبانه، سیاهی و تباهی لهو و لعب است گذشتم. بلوار چیزی شبیه بلوار کشاورز بود که پیاده روئی در وسط داشت و دو طرف مسیر رفت و برگشت ماشین و پیاده روهای طرفین و عمارتها و مغازه ها. آهو میکرو را با خود در همان وسط بلوار نگه داشت تا من بتوانم مغازه های دو طرف را ببینم. من که صدف چندش آور را خوردم مطمئنا برای دیدن دنیای سیاه هوس هم رفتم . با فرهنگ ما و با دنیای من میلیونها کیلو متر فاصله بود ولی باید همه جا را دید. خیلی زود نظری انداختم و برگشتم. حس میکردم مادرم و نه حتی همسر یا پدرم پشت سرم می آید و من را در حال دید زدن این همه غیر اخلاقیات میبیند.

نمیدانم چه ساعتی بود که به رنگی ترین کوچه پاریس در سوی دیگری از شهر رسیدیم . حتی آمار سوار و پیاده شدن های مترو از دستم در رفته است . گاهی در همان زیر زمین سه بار خط عوض میشد.

کوچه رنگی . عمارتهای یک سان و رنگابرنگ داشت. علامت عکس نگیرید و سکوت را رعایت کنید . جا به جا دیده میشد. شاید این نماد پاریس است که شهری، جایی و یا محله ای خودش را بزک میکند و میسازد اما به توریستها میگوید. برو برو من حوصله بریز و بپاشت را ندارم . یک رابطه مخصوص لوند.

آهو به میکرو گفته بود که در پاریس یک کافه گربه هست که ربطی به کافه گربه سیاه ندارد بلکه داخلش گربه هست. یک کافه با شش گربه گردن کلفت که در کافه ولو هستند و از این میز به آن میز میروند . میکرو که حس میکرد مولن روژ جای نچسبی است دمغ بود که چرا کافه را ندیده بنابراین رفیق شفیقم با وجود خستگی و جهت مخالف و دوری راه دوباره همراهمان شد تا ما را به کافه ببرد. در مسیرمان از دور میدان باستیل را نشان داد. جایی با یک نماد در وسطش محل همه زد و خوردها و انقلابی گری های پاریسی های امروزین است. میدان انقلاب خودمان .

کافه گربه ها یک مغازه دو دهنه که در ورود به همه ما ماده ضد عفونی دادند تا دستمان را برای سلامت گربه هاتمیز کنیم. حق نداشتیم بغلشان کنیم و عل رغم میلشان نازشان کنیم و غذا بدهیم. از بیرون کافه ممکن نبود تشخیص دهم درونش چیست. اصولا یک جور بی زلم زیمبوئی مخصوصی در فرانسه هست. یک جور سادگی مخصوص . واقعا کلمه ای برایش پیدا نمیکنم . همانطور که پوششان شیک و موزون است ولی رنگی و براق و امریکائی طور نیست و البته فراموش نشود بر خلاف اینکه زمانی به شهر نور مشهور شده و در قرون گذشته جز اولین شهرهای دارای نور چراغ گاز در معابر عمومی بوده ولی مطلوب طبعشان یک جور نور ملایم در حد دیدن و ندیدن است.

رف ها و جایگاه های خنده داری برای گربه ها به دیوار نصب شده بود تا بتوانند در صورت تمایل بخوابند و بالا نشین باشند. حتی تیر آهنی در میان سقف که بر روی آن راه بروند. علاقه مندان گربه ای، در سکوت و عشق و آرامش نشسته بودند. اصولا در پاریس میشود در کافه ولو شد به معنای واقعی کلمه و مهم هم نیست یک گروهی پشت در صف بستند برای ورود.

گربه ها رها و تنبل. یکی روی صندلی که به دیوار میخ شده خوابیده . یکی روی میز راه میرود . یکی در پاکتهای ها مهمانان چیزی میجورد و یکی روی کاناپه بی هوش و خواب. در کناره های دیوار ظرفهایی پر از عذای گربه بود.

گرچه به نظر من بو می آمد ولی آرامش عجیبی در فضا موج میزد. دسرهای خوشمزه و قهوه ای سفارش دادیم . میکرو لذت میبرد. بر روی جای نت یک پیانو ،اسم گربه ها و مشخصات و سن و سالشان را نوشته بودند. روی دیوار عکسی از مارلون براندو و همنیگوی با گربه ها بود . نمیدانم در همین کافه با گربه های زمان خودشان یا کلا با گربه ها .

اگر مونمارتر خاطره من از پاریس بود فکر کنم برای میکرو گربه ها و این کافه خاطره شد.اگر چه هنوز روزش نشده بود و برای خودش سفارشاتی داشت.

زندگی شبانه کافه ها آغاز میشد که ما به خیابان آمدیم . بیشتر از این نه ممکن بود و نه میتوانستم در یک روز بگردم. کافه ها شلوغ بودند و نور زرد و گرمشان جلب توجه میکرد. پاریسی ها از کار برگشته و حالا کافه نشینی مشهورشان آغاز میشد. در تمام مسیر برگشت به هتل در همه کوچه ها و خیابانها هر چه کافه بود زنده و سر حال و پر از مشتری بود. انگار مغازه های خالی که صبح سوت و کور بودند مثل رستاخیز از خواب بر میخواستند. در همان خیابان ریشیلیو که هتلمان بود حتی کافه ای با چهار تا صندلی و یک پیشخوان پر بود. یک لب تاب جلوی رویشان نشسته بودند انگار د رخانه خود.قبل از وارد شدن به هتل در سوپری آن سوی خیابان کمی خوراکی برای شب خریدیم و قبل از اینکه به اتاقمان بروم دیدم که گلهای لابی را عوض کردند. عالی بود.

بیهوش شدم .

عکسهای مرتبط در کانال تلگرام

ضمنا ببخشید بابت غلطهای املائی مکرر پست پیش. اصلاحشان کردم . تند و تند نوشتم و فرصت تصحیح نداشتم

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 8:16

صفحه بندی