خرید بک لینک

بالاخره پاییز با همه جلال و جبروتش آمد و کوه های تهران را سفید پوش کرد. خاصیت گذشتن از ایام جوانی این است که هر سال از وزیدن باد و و باریدن باران آدم شگفت زده میشود. انگار به خودش میگوید یعنی یکبار دیگه خرمالو میبینم ؟ یعنی باز هم برف میاد؟ انگار آدم تازه از نظم تکراری شگفت زده میشود. من به عنوان یک آدک بزرگ تا سالها نفهمیدم گل کلم چه فصلی دارد. انار و شلیل کی می آیند؟ کی میروند ؟ البته هنوز هم هیچ جور فصل گلها را نمیدانم که اطلسی کی و گل سرخ کجا و . . . ... خلاصه سالها طول کشید تا فهمیدم اینها هر سال یک وقت خاصی می آید. آن اوایل ازدواجم با قوم شوهر که صحبت میکردیم از اینکه مادر شوهرم میداند کلم قمری کی میاد و گلابی کی میورد شاخ در می آوردم . تا اینکه بالاخره این قدر خریدم و تکرار شد تا فهمیدم. کشف اینکه یک چرخه تکراری وجود دارد سالها زمان میبرد . کودکی در بی خبری سپری میشود و جوانی در هیجان و در این سن و سال زبانم لال پیری آنچه میماند خو گرفتن به تکرار است . به طرز عجیبی که هر چه میگذرد به این روال آمدن و رفتن وابسته تر میشویم .

لذت بردن از این تکرار تبدیل میشود به یکی از دلایل زیستن . بالا و پایین رفتن نفس خودش همه هدف حیات میشود و برای جوانتر ها هیچ چیزی چندش آور تر از دیدن این خفت در پیرها نیست. چشمهای بی فروغی که فقط به خط ممتد نفس امید دارند ولی درک چنین چیزی زمان نمیبرد . دنیا به طرز حیرت آوری کوتاه است .

در هر حال من از اواخر تیر ماه که آخرین رگه برف در کوههای البرز نازنین گم میشود منتظرم ببینم کی سفیدی مختصری مثل ته ریش روی کوهها مینشیند. انگار روح تشنه ام آبیاری میشود. با هر قطره باران و برف که به این خاک می افتد شاد میشوم. نمیدانم آبها چه خواند شد. سیل یا میوه آبداری که کیلو فلان قدر میخریمش هر چه بشوند خوب است. مگر برای این خاک جز شقفت ابر و باران چیزی مانده ؟ یکی از علایم پیر شدن همین که وقتی چشمم به هر کجای این مملکت میافتد اشکم جاری میشود. نه خودم میدانم چطور و نه چرا ؟ همینطور که از دیدن بچه هایم هم ممکن است بزنم زیر گریه . اسمش هر چه باشد باشد افسردگی یا پیری را خرفتی ولی دیگه توان ندارم خیلی احساساتم را انگولک کنم. انگار پوست آدمیزاد با همه کلفتی اینقدر غلفتی کنده میشود که نازک میشه و با هر ضربتی خون از احساس آدم راه میافتد.

از احساسات رقیق بی حاصل من بگذریم . به توصیه دوستی کتاب سو قصد به ذات همایونی را از رضا جولایی خواندم . تکثر این همه ایده و شخصیت بسیار جالب بود و البته توان نویسنده در این همه آزاد گذاری تخیل واقعا عالیه. حداقل برای من نوشتن در مورد هر مکانی نیاز دارد تا آنجا را دیده و چشیده و تجربه کافی کرده باشم و چنین فضا سازی هاییی جسارت خوبی می خواهد.

به غیر از این کتاب دیگری خریدم از آلن دو باتن که البته قیمت 125 هزارتومانی اش را بعدا کشف کردم . در حقیقت یک کتاب مرجع فلسفه را خریدم که ایده همه متفکرین را در خود جا داده است . اگر چه نقره داغ شدم ولی هم دو باتن را دوست دارم و هم فلسفه ای که شرح میدهد روانم را تسکین میدهد.

بین این کتاب خواندنها یک دفعه یادم افتاد مهر شده و بچه ها رفتند مدرسه و من صبح ها باید بروم سینما. سینما رفتن آن هم تنها صبح روزهای پاییز خوشمزه تر از نون خامه ای است. مردم همه سر کارند و فقط علافها میروند سینما آن هم ساعت ده صبح . مسئول گیشه سینما فرهنگ وقتی قیافه یک زن تنها را میبیند که موهایش دسته دسته یا تک تک سفید شده و یک بلیط میخواهد همیشه درک میکند که با یکی از اون دیوانه های قدیمی طرف است. وقتی خوب فکرش را میکنم میبینم من و این آقا با هم داریم پیر میشویم از ده یازده سالگی سینما فرهنگ رفته ام و از16/17 سالگی تنها رفته ام .

بهترین نقطه سینما نشسته بودم و هیچ کسی نه جلوتر و نه در کل ردیف کنارم نبود. اگر چه فیلم دیدن با بقیه مردم هم لذت بخش است ولی ساعت ده صبح کسی سینما نمی رود. کلا فکر کنم 10 نفر بودیم در سالن.

فیلم مسخره باز با فضای حیرت آوری شروع شد. نمیتوانم بگویم چه حسی نسبت به فیلم داشتم . تا یک سوم اول فیلم از خودم پرسیدم مگر ممکن است من در سینما حوصله ام سر برود؟ ولی رفته بود. فضا اینقدر تاریک و سیاه بود که میخواستم خفه شوم. دلم میخواست مثل مرغ دریایی داخل فیلم حتی رنجور و زخمی هم که شده یک لحظه پنجره های آن مغازه را باز کنند و من را پر دهند.

یک فضای خیالی نزدیک به داستانهای تیم برتون. تاریک ،قهوه ای ،سرد و بی رحم. و ناگهان از میانه فیلم به بعد جوشش بی حد تخیل و موسیقی . نمیدانم اگر موسیقی خواننده عجیبی به نام gnarls barkley با آن فوران نبود چه حسی پیدا میکردم ؟ ولی دقیقا برایم نقطه عطف فیلم بود . در صندلی های جدید سینما که با دکمه خوابانده میشد فرو رفتم و گفتم تسلیم تخیل بشو و دست از واقعیتی که نمیدانی وجود دارد حتی یا نه. بردار.

نمیتوانم بگویم شیفته فیلم شدم ولی فیلم قدرت این را دارد که شاید نسلی را مدتی سر کار بگذارد . به خصوص ارجاعاتش و جرات و جسارت سازنده اش . منتها ای کاش ای کاش تسلیم پر گویی ممتد خود نشویم و به نظر من کمی فدا کردن خودمان بهتر از این است که به پرگویی مفرط بیافتیم. فکر میکنم فیلم برای گیشه خارج از ایران هم جذاب باشد به خصوص با آن همه ارجاعات و موسیقی .

اما دست بر قضا این آخرین فیلم این هفته نبود . دیروز رفتم تا فیلم مشهور خانه پدری کیانوش عیاری را ببینم . نمیدانم باید چیزی بگویم یا نه ؟ این قدر در باره فیلم قداره بندی شده و له و علیه آن چرند بافته شده که آدم در همان سینما که نشسته حس میکند در حال اره کردن مخ خودش است .

نمیتوانم انکار کنم که اصلا از فیلم لذت نبردم . نه تنها از داستان لذت نبردم بلکه از دیدن بازیها به حد بی اندازه ای رنج میکشیدم. بازی مهران رجبی با آن جملات و کلمات بریده بریده به لحن سریالهای طنز تلویزیون و در کل همه بازیهایی که آدمیزاد را اقناع نمیکند . صحنه گریه و زاری و قتل هم من را تکان نداد بر عکس فیلم مغزهای کوچک زنگ زده که مو به کله ام سیخ کرد.

البته گذر سالها بر یک فیلم پدرش را در می آورد ولی به نظر میرسد اصرار کارگردان در کار بوده است که آدمها بی جهت بدوند . مردها مقتدر بی جربزه باشند و زنها مثل آدمهای مومی باشند. اکراه تماس بازیگران با هم کلیت این داستان و انفعال زنان کلافه کننده بود .

تقریبا هیچ جور باور پذیر نبود برایم که یک پدر یا برادر یا مادر یا خواهر شاهد کتک خوردن خواهرشان از داماد باشند ولی واکنشها تا این حد ابلهانه به نظر برسد. حتی خشم و عصبیت مردها همه باسمه ای در آمده. البته باز هم انکار نمیکنم شاید رده بازیگری در ایران در عرض این سالها تغییر کرده باشد و ما دیگر به عربده و شلوغ کاری اقناع نشویم ولی هرگز در هیچ زمانه ای باور نمیکنم این تعداد زن بی حس و حال در یک خانه باشند حتی کتک خور ترین ها و ضعیف ترین ها زبان برای نفرین و دندان برای گاز گرفتن و پا برای لگد زدن دارند نه اینکه بعد از دانستن وجود یک جنازه در خانه فقط بساطشان را یک متر آن طرفتر پهن کنند. در اوج حس بدم به فیلم جمله هر چی دارم از گهواره دارم با بازی مهران رجبی میتواند تبدیل به یک جمله مزخرف ماندگار در جامعه مردسالار شود.

حالا هر چقدر هم بر سر این فیلم دعوا باشد من حرفم را زده ام . گاهی فکر میکنم یک فیلم پر از ممیزی و پر از عیب و علت عرفی وقتی خوب ساخته میشود میتواند دهان کوته فکران را ببندد ولی وقتی سازندگان مبهوت درخشش ایده های خود بشوند و به پرداخت و ساخت اثر فکر نکنند اغلب اینطور میشود که فیلم درگیر ممیزی و قهر شود و بعد هم آزاد که شد عزت بی جا ببیند.

موازی با همین فیلمهای وطنی فیلم درخت گلابی وحشی از نوری بیگله جیلان عالییی بود. تغییر نسل. بلند پروازی و رجعت به لانه و همه سادگی زندگی دهاتی ترکیه را خیلی دوست داشتم .

فیلم دیگر شادی لازاروس بود که آن هم دنیای غریبی است و البته در هر دو فیلم رد پای کیارستمی باعث افتخار است . البته امضای سبک پر از صبرش که آدم را به دیدن تشویق میکند.

گفتم پر گویی بد است خودم به دردسر خودم افتادم . دوست دارم در مورد فیلمها نظر دوستان را بدانم به خصوص خانه پدری را اگر دیدید من را از گمراهی در آورید.

پی نوشت :

آمدم وبلاگ را به روز کنم دیدم عزیزی سوال از خوشبختی کرده است . از خواندن سوالش حدس زدم باید خیلی جوان باشد چون پرسیده بود با دیدن سریالها و فیلم های ترکی و دنبال کردن زندگی هنرپیشه ها و سلریتی ها احساس تفاوتی که با آن سبک زندگی میکند عذابش میدهد. چه بگویم که بتوانم همه حرفم را زده باشم . عزیز من هر سنی هستی یک چیز را مسلم بدان که هیچ کس در این دنیا به جز رنج بودن چیزی حس نخواهد کرد . هر نوع امکاناتی که تصور میکنی هم باشد اساس زندگی بر خوشی نیست به خصوص که خوشی چیزی و وجودی خارج از ما نیست. خوشیختی مثل یک درخت میوه نیست که بدویم تا به آن برسیم یا میوه ا ش را بچینیم خوشی یک حس درونی است که واقعیت خارجی ندارد و اگر توانستی آن را در درونت باز آفرینی کنی مثل یک گنج برای خودت داری

ولی نمیشود منکر این شد که در جوانی هر کسی آرزو دارد زیبا و مورد توجه و درخشان باشد. من هم آرزو داشتم . نه آن موقع کسی میتوانست من را قانع کند و نه من الان ممکن است بتوانم کسی را قانع کنم که خوشی در لذت بردن از ساده ترین اتفاقات زندگیست . لذت از یک لقمه غذای خوب از یک هوای ابری آرام و پاک یا از وزیدن باد در لابه لای موها ولی تا به سن من نرسیده باشی ممکن است اینها فقط خنده دارترین بهانه های یک آدم ساده دل به نظرت برسد. .

ولی برای اینکه بدانی میگویم من هیچ وقت به هیچ سلبریتی در زندگی ام حسودی نکرده ام مگر به نویسندگان بزرگ یا فیلمسازهای خفن یا نقاشان . شاید بیشتر از هرکس به نقاشها و هنرمندهای تجسمی حسودی کرده ام . و البته به جهانگردهای خاک و خلی که میتوانند دنیا را بی دغدغه ببینندهم حسودی میکنم .

و در یک کلام آیا ما آدمها هرگز حس خوشبختی داریم ؟

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 0:21

صفحه بندی