اینطور نباشه که من در این مدت هیچ چیز ننوشته باشم اتفاقا نوشتم خیلی هم افاضات کردم اما در هنگام انتقال به فضای بلاگفا ناپدید شد. یعنی وقتی کپی و پیست کردم در یک آن دیدم فقط یک ژ باقی ماند. این طور وقتها عصبانی نمیشوم میگم حتما یا مزخرف نوشتم یا دروغ نوشتم یا مخرب بوده . ممکن است به قاتلها به پرستو ها به مقتولها و به کل جهان بر بخورد. اگر چه بعید میدانم دیگر کسی دنیای بلاگفا را دنبال کند. خاصیت زیستن در دنیای امروزه این است که آدم زودتر از تصورش عتیقه میشود . من هم شده ام .
در هر حال نوشته بودم ولی از دست رفت و تا امروز فرصت پیدا نکردم . ده سال پیش اگر کسی به من میگفت که نوشتن در من افول میکند خنده ام میگرفت. حال افول که هیچی حتی ستاره های شب ظلمانی ننوشتن را میتوانم رصد کنم اما حالا فکر میکنم حتما حرف زدنم به سکوت نمیرسد . بنابراین باید منتظر باشم یک وقتی بشوم از اون پیر زنهای هاف هافو که عاقل اندر سفیه به مردم نگاه میکنند اما حرف نمیزنند. بشود که والله برد کرده ایم . هم من و هم شنوندگان .
روزها با خودم تمرین میکنم که این دهان را ببند و قید ارتباط را بزن از هر نوع ارتباطی اغلب یک جور سو تفاهم بیرون میزند هر جورش را که فکر کنید. بدترینش در فضای مجازی که انگار قلب میکند همه مفاهیم را .
بحث شیرین این روزها جاسوسی از خانمها است . در خارج، در خانه در تاکسی . آدمها دوربین به دست دنبال شکار لحظه ها میگردند تا یک خائن وطن فروش ازخدا بی خبر که ملک و ملت را به باد داده و باعث ستم و ظلم از زمان صفویه بلکه عقب تر تا حالا شده افشا کنند. سوژه این ها همه خانم هستند اونهایی که در ایران مجبورند یک نوع پوشش داشته باشند و این پاپاراتزیهای وظیفه شناس باید حتما رسوایشان کنند. از یک طرف گروهی هستند که این نوع کارها را تشویق میکنند و از طرفی دیگه امثال من هستند که مفصل دشنام و ناسزا و متلک میشنوند که معتقدیم : کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم .
از دو طرف هر دو دسته بر سر هم داد میزنیم به جایی هم نمیرسیم ولی من معتقدم از کار بد به بهتر نخواهیم رسید . از روش کثیف هم به نظام سالم دست نخواهیم یافت. مهم سوژه نیست چه رامبد جوان که روی هم رفته ده دقیقه متوالی از برنامه اش را ندیدم و چه از خواهران اسکندری که اصلا نمیدونم کدوم به کدومه.
به غیراز این ها هفته گذشته سر شار از سورپرایز بود . میکرو سال گذشته برای بازی در یک فیلم کوتاه توسط معلمش انتخاب شد. فیلم بر اساس شخصیت خودش و با یک داستان ساده بر مبنای قصه یک کودک نوشته شده که پی میبردمفید تر است که در چالشها گفتگو را انتخاب کند. شهریور ماه بود که در عرض یک هفته فیلمبرداری شد .
فیلم در جشنواره نهال پذیرفته شد و بعد میکرو کاندید بازیگری شد. روز اختتامیه همراهش رفتم به کانون پرورش فکری کودکان در خیابان حجاب . لذت اینکه در روز اکران در سالن فارابی دانشگاه هنر من و بناپارت و ماکرو را به جهت کمبود جا روی پله نشاندند ولی خانم میکرو را بردند به لژ هنوز یادم مانده بود برای همین وقتی گفتند کاندیدها و همراهان با افتخار راه افتادم دنبالش.
ساعتهای اجرای برنامه و اعلام کاندیدها طولانی بود از ساعت هفت برنامه شروع شد و وقتی بالاخره نزدیکهای ساعت ده به اعلام نتیجه کاندیدهای زن رسید میکرو تبدیل یک توت فرنگی قرمز داغ شده بود . وقتی گقتند دیپلم افتخار به میکرو رسید نمیدانستم بخندم گریه کنم فیلم بگیرم یا سوت بزنم ؟
حس مادری یکی از فلج کننده ترین احساسات جهان است و این طوری نیست که هرگز خلل ندارد. آدم گاهی وقتها دلش میخواهد بتواند این بار را از روی شانه بردارد و بشود همان آدم آزاد و راحتی که بود . همانکه به رابطه مادر فرزندی با پوزخند نگاه میکرد.
از سوی دیگر دیروز میکرو را برای یک آزمون زبان خارجی به مرکزی برده بودم که پسر بچه ها را هم آورده بودند. من نفهمیدم در جریان بزرگ شدن پسر ها چه وقت این اتفاق افتاد که شلوار بلند پوشیدن ور افتاد؟ پسر بچه های چاق و تپل با شلوارهای راحتی کوتاه تا سر زانو و به طور وحشتناکی عزیز دل مادر. عزیز دل همین بس که وقتی بچه ها میرفتند برای حضور در جلسه امتحان مادرها با حس و حساسیت زیاد از این عزیمت قهرمانانه عکس میگرفتند؟! یکی به بقیه گفت بگذارید وقتی داشتند بر میگشتند عکس بگیریم . انگار این پسرک های تپل که شلوارهای کش دار راحتی به تن کردند قرار است کشور مزبور را با امتحان اول از آلفابت زبان آن کشور فتح کنند.
جریان چیست؟ نمیشود منکر شد که سالها مبارزه بی امان با هر نوع موجودیت زن نتیجه ای جز این ندارد. یک نوع مرد پرستی که با تک فرزندی قاطی شده و نتیجه اش دسته گلهایی از پسرانی است که نمیدانم چطور این فضای سخت جامعه بیرونی را تاب می آورند. هر چه جامعه بسته تر شده و مردم را سوق میدهد که از ترس جریمه و دخالت غیر بر سر دختران حتی مکلف نشده خود پوشش بکشند از سوی دیگر به پسر ها و مردها این پیام را میدهد که عزیز برادر راحت باش و راحت تر بشو تو احسن الخالقینی .
از این مبحث میگذرم فکر میکنم نتیجه این روند پرورش جامعه ای است که زنانش از مردانش قدرتمند تر هستند واین بند و زنجیر را رها میکنند . یا تن به ازدواج نخواهند داد یا فرزند آوری را نمیپذیرند و یا قبل از به دام افتادن از مهلکه جامعه ایرانی خواهند گریخت.
اما حالا که آمدم سری بزنم کمی هم فیلم و سینما بگویم . سریال بازی تاج و تخت را که تمام کردم رفتم سراغ یک واریته جدید. چرنوبیل را هم دیدم و سوختم و سوختم و حالا در حال دیدن ادامه سیزن های سریال قابله نناتوس از بی بی سی هستم که اسم مزخرفی برایش انتخاب کردند چون اسم اصلی اش هست call the midwife شاید دیدنش یک خاصیت داشته باشد. نورهای ملایم قرمزهای خوش رنگ و دنیای آبنباتی که فقرش هم کرامت دارد . بچه ها از دیدنش غرغر میکنند ولی من از اینکه مغزم را در حالت آف میگذارم و نگاه میکنم لذت میبرم.
مشغول خواندن کتاب شکار گوسفند وحشی از مورا کامی هستم . لذت بردن از نوشته های موراکامی واقعا یک انرژی عجیبی میخواهد. اگر چه فکرمیکنم ترجمه د رآن موثر است .
دوستان از جهت نپریدن نوشته ها فعلا غلط گیری نکردم و فستادمش در هوا . ببخشید
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی