سلامی چو بوی خوش آشنایی
بر آن دختر مو طلایی
این مطلع سلامهای پدرم به من بود. آمدم بعد از مدتها اینجا را گرد گیری کنم . مدت زیادی است که میگویم بیایم بنویسم؟ چی بنویسم . روزی که به عادت هر سال آخرین لکه برف روی کوههای تهران را رصد میکردم یاد وبلاگ افتادم . چند سال همین را نوشتم ؟ چه ارزشی داشته یا دارد؟
پدر بزرگ پسر خاله ام از جوانی ویولون میزد . اگر الان زنده بود فکر کنم 120 سال را داشت. پیر مردی بود کارمند راه آهن و متمکن به نسبت زمان خودش . خودش تعریف میکرد وقتی از جوانی گذر کردم به خودم گفتم دیگر وقت نواختن و آموحتن نیست. بگذار گوش کنم چون هر چقدر وقت مانده اگر همه اش را هم گوش کنم تمام نمیشود. هد فون بزرگ نوه را به گوش میگذاشت و با شدت و حدت از متالیکا تا کویین را برایش پخش میکردند . سر تکان میداد. با لهجه غلیظ و شیرین تبریزی میگفت این هم خوب بود.
حالا این حس را دارم . من آن زنی هستم که از دید یک کودک، کهنسالی همان مرد ریز اندام را دارم . باور کردنش سخته ولی همه پیر مرد و پیر زنهایی که در بچگی فکر میکردیم فرتوت هستند سن الان من بودند با کمی بیش و کم . و حالا من فکر میکنم نوشتنهای من به چه کار این دنیا بیاید؟ نه باری بردارد نه باری بگذارد. صفر مطلقی هستیم . به خدا که تعارف نیست . یاس فلسفی هم نیست از بحران میان سالی هم گذر کردم. واقعیت اینه که جزییات یک کل بزرگ هستیم بی آنکه اراده ای برای بودن یا نبودن یا چگونه بودن داشته باشبم . سو تفاهم نشود . قضیه اصلا جبرو اختیار و این حرفها نیست . بلکه از دید یک انسان معمولی میگویم که تا 35 سالگی فکر میکند قرار است غیر معمولی باشد و کم کم درک میکند نه تنها عادی و معمولی است بلکه از معمولی هم کمتر است .
دبیرستانی که بودم در مدرسه فرزانگان حس میکردم بالاخره اگر الان نه ولی آینده سرشار از جاودانگیِ بودنِ من خواهد بود ولی حالا در این سن و سال که در حل چالشهای ساده زندگی وا میمانم یا حتی تن به آنها نمیدهم میدانم من که قرار نیست قله ای را فتح کنم . میتوانم ساعتها بنشینم یک گوشه به سیاستمداران فحش رکیک دهم به صدای رادیو یا کلاب هاوس و آدمهای پلاس در آن گوش کنم و پشت اسم و رسم فیک ناشناسم حتی سری به رومهای مستهجن سخیف احمقانه بزنم و از احمق بودن لذت ببرم .
احمق بودن یعنی آدمهایی که اصلا به اندازه من ناشی نبودند که فکرکنند دنیایی میسازند یا مسِِئولیت دارند جهان را نجات دهند یا هر چی . آدمهایی گاهی با صدای شل و ول و خنده های ممتد بی معنی . در حقیقت کشف اینکه احمقی آنجا وجود ندارد جز من . میتوانم غوطه ور بشوم در این صداها و فکر کنم زندگی چقدر میتوانست سهل تر باشد اگر من خیلی خیلی زودتر باور میکردم و ایمان داشتم که زندگی یکبار است و هیچ چیز جدی نو واقعی و آخر دنیا نیست. احمق بودن صفت منفی بی معنی که آدمهای جدی به آدمهای بی خیال دنیا میدادند و هر گز نداشنته بودند که چنین صفتی چقدر میتواند رهایی بخش باشد .
مشاورم میگوید اینکه من اینطور دلم میخواهد خودم و بچه ها را ول کنم و بزنم به جاده خاکی و بی خیالی ؛ دلایل بسیاری دارد ولی اولین و آخرینش همان والد مشهور است از دورن و برون مغز را جویده و خورده و به جای بالغ رشید و عاقل، یک کودک ترسوی زرزرو مانده. یک کودک در بروی تخس کتک خورده . کتک خورده از عالم و آدم که در این وانفسای خاور میانه مکرر میخورد و میخورد. و البته دیگری والد قلدر و چوب به دستی که در تمام روح من فرمانروایی میکند.
گاهی از تصور اینکه من هر هفته به هر بهانه ای رنجوریهای الکی بیان میکنم و او باز تشخیص میدهد که در درون من همان دوتا زد و خورد دارند حالم از شغل او هم دگرگون میشود. حس میکنم که او حس میکند که وای چقدر تکراری اند این آدمها . همان والدهای عبوس و خط کش به دست و همان کودکهای دماغ آویزان کز کرده .
حالا که وسط دو نسل هستم حتی نمیدانم دیگر با بجه ها چه باید کرد. اینها در سن بیست و چهار ده سالگی مطلقا بچه نیستند. حالا دیگر میدانم که چه آسیبهایی زدم و فکر میکنم برای آسیب نخوردن باید مثل تارزان در دامن ببر و گرگ بود. باید آدمی بچه ها را لابراتواری کند و سیستم هوش مصنوعی آنها را بر اساس علم بار بیاورد. آدمهامیتوانند زندگی کنند بی آنکه درگیر عشق پدری و مادری و برادری باشند. دیگه از این افراطی تر چه میخواهید. چنین موجود خرابی شده ام من .حالا با این مغز پریشان باز هم بنویسم ؟
هفته پیش آمدم بنویسم که همین خطهای بالا شد امروز باز روز شنبه است و آمدم بخوانم تا ببینم چی فکر میکردم بعد دیدم هنوز همان فکر ها را میکنم منتها این هفته نسیم شهریوری به مشامم خورده ویران تر و مالیخولیایی تر شدم .
دیشب برای بار چندن داشتم اپیز.دهای رادیو چهرازی را گوش میکردم . من مثل یک طماع حریص نگران لحظه لحظه زندگی هستم که از چنگ همه میگریزد و هر آن عصبانی تر از قبل که هیچ توفیقی در متوقف کردن زمان نداشته ام . شاید حس سیر نشدن از این دنیا باشد شاید اگر به تمامی از همه لحظات بهره روحی برده بودم سیراب میشدم ولی سیراب نیستم . تشنه ام و هر روز تشنه تر و هر روز وقت کمتر و کمتر
راستی این همه رنحوری نوشتن میخواهد؟
مشغول خواندن آ« مرد چاقو خورده پاکستانی الاصل مسلمانی هستم که شاید بتوانم بگویم تنها کتابی بود که برا یمن روشن کرد مکه چه فضا و جهانی داشته و سترگ بودن تلاش برای هدایت آدمها ی آ« دوره را برایم روشن کرد ولی خوب نوشته ای به سبک خودش با اغراق هندی به آزادی بریتانیایی .
این وسطها سریال مستندجینکس را هم دیدم . شش قسمت ولی انتهایش عالی
عروسک روسی هم خوب بود . خیلی نزدیک این حال و روزم
الیویا کیتریچ هم شبیه حالم .
دیروز قسمت اول خانه اژدها یا خاندان اژدهعا را دیدم دوست نداشتم
موقعیت مهدی را هم دیروز دیدم و آتابای را دو هفته پیش نفهمیدم آتابای و مهدی اباکری یک نفرند یا دو نفر
بگذریم . آمدم غرغر کنم بروم بعد دیدم خیلی غر زدم . رودتر بروم بهتر
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی