تهش را زود لو دادم ؟ بله پیش از رفتن بچه ها را نگفتم شبی که یک دفعه هر دو فریاد زنان از خواب بیدارم کردند . گیج گیج بودم برای درمان بی حسی و گز گز انگشتان دست و پایم دارویی میخورم که تقریبا مثل بیهوش کننده خرس جنگل است. میکرو فریاد میزد مامان مامان بلند شو بلند شو. صدای وز وز کر کننده پهباد طوری وبد که مطمئن بودم موشکی است که از پنجره وارد خواهد شد. بچه ها را فرستادم به پارکینگ و تا خودم خودم را پیدا کنم کمی بعدتر رسیدم به آنها . شیمی درمانی لاکردار کاری با عضلات و توان بدنم کرده است که موشک نقطه زن رادار گریز با صدا و سیما نکرده. تا من از پله های سه طبقه بروم پایین دیدم بچه هایم وسط پارکینگ یکدیگر را چسبیده اند و با هر پدافند و موشکی واقعا قالب تهی میکنند. از آنجا که به همت مردان آهنین زمانه دیگر حتی آژیر سرخ و سفید هم نمیزنند. هیچ کدام بالا بر نمیگشتند. همان شب بود که بردمشان زیر میز ناهار خوری ولی بساط میز ناهار خوری و راهروی حمام را هم اعلان تخلیه منطقه سه بر هم زد. حالا بناپارت ا هم مجبور کردیم ببندد تا بزنیم بیرون. کجا؟
ممکن ترین و نزدیک ترین جا منزل مادر شوهر دختر خاله من بود در دماوند. ولی مگه میشد من مادر ، خاله و شوهر خاله و مادر شوهرم و خواهر شوهرم را بگذارم و در بروم؟؟ آن هم مادر همان دختر خاله که داشتم چتر بازی میکردم و میافتادم در منزل مادر شوهرش . دو تا ماشین شدیم و به راه افتادیم . داستان آن سفر هشت ساعته در مسیر 45 دقیقه ای تا دماوند و عبور از میان اتوبان شهید بابایی که در واقع دو طرفش اهداف مجسم بود و با دنده یک و متر به متر در بی بنزینی و گرمای کلافه کننده؛ میتواند سناریوی یک فیلم باشد. تصور کنید جوانترین آدم ماشین با اختلاف سی سال من بودم که پای راستم تقریبا حس کف اش را از دست داده و تا آن روز موهای نروییده و کله ی گَرَ شده ام را کسی ندیده بود ولی تحملم تمام شد و نمایش دادم . بچه هایم با پدرشان و مادر بزرگ دیگر و عمه شان در ماشین دیگری بودند . هر کداممان در عرض ده دقیقه هر خوراکی و داروی ممکن و احیانا سند و مدرکی داشتیم انداخته بودیم در صندوق عقب و راه افتاده بودیم . تصور ما از ویرانی منطقه سه چیزی شبیه برلین پس از جنگ دوم بود . در میان راه مردم با صورتهایی بهت زده غمگین و خسته به روبرو خیره بودند. گاهی ماشینهایی با موزیک تند و بلند انگار داریم میریم مسافرت تفریحی ولی باز هم چهره ها در بی آیندگی مطلق.
این منظره جاده دراز با ده ها هزار چراغ ترمز قرمز که کم کم در هوای تاریک برق میزدند وقتی غریب تر شد که دسته های معتادان ساکن کمپ شهرداری را هم رها کردند در جاده و مردهای لاغر با دمپایی و یونیفرم های آبی رنگ و سرهای تراشیده لابه لای ماشینها در مسیر عکس پیاده می آمدند. بر خلاف ما فراریان بی قرار اینها واقعا سرخوش بودند. من در آن لحظه تصور میکردم عملا در آستانه یک فرو پاشی قرار گرفتیم . نمیدانستم اینها دیوانه اند یا زندانی اند یا معتادند؟ نزار و لاغر بودند و در خط دیگر جاده به تک و توک ماشینهای عبوری التماس میکردند که سوارشان کنند. در خط مقابل اما ماشین خیلی کم بود اما تا بخواهید نیروهای موتور سوار مسلح به سوی تهران میرفتند. آیا تهران خبری شده ؟کلاب هاوس را به هزار زحمت گرفته بودم. آخرین بارقه های نت بود و اتاق ایران من در حال ملی گرایی افراطی تازه تاسیس بود. همانجا بود که فهمیدم ساختمان شیشه ای صدا و سیما را زده اند. ساختمانی بود که زمانی وقتی هنوز صدا و سیما اینقدر امنیتی و غریبه نشده بود کنگره های دندانپزشکی آنجا برگزار میشد. حیف از ایران که ویران شود. کسی از اراک صحبت میکرد. میگفت سه تا داره میاد. به نظرم به سمت تهران چون اونها که میره شیراز یا اصفهان بالاترند. برگشته بودیم به دوران علامت دادن با دود...
با خودم فکر کردم چند بار همین خاطره را باید در زندگی تجربه کنم ؟ سالها پیش خاطره فرارمان از موشکباران تهران را در مجله داستان با عنوان باغ پرتقال نوشته بودم و وقتی مقدمه آن را میخواندم دیدم خدایا بیش از سی سال گذشته و ما هنوز در همان دایره مرگ و امید نشسته ایم منتظر فرود آمدن سقف.
بالاخره رسیدیم و واقعا دست و پایم دیگر صاف نمیشد به خصوص وقتی پیاده شدم حس کردم دیگر کمرم هم همانطور خم خواهد ماند. روزهای دماوند از دستم در رفتند ولی در خنکی و صفا و پاکی کوهستان با پذیرایی در دامن مادر و خاله و مادر شوهر و خواهر شوهر و همه که من را مثل عزیز دردانه مریضی پذیرایی میکردند واقعا شیرین بود. خانواده ای که مهمانشان بودیم در نهایت مهر و با تمام توان محبت میکردند. خوشحال بودم که بچه هایم پیش از اینکه برای همیشه ایران را ترک کنند اینطور عشق را تجربه میکنند. کجای دنیا چنین بوده است ؟
در حقیقت میکرو قرار بود یازدهم تیر ماه از ایران برود. خودش میخواست برای گرفتن دیپلم رفته باشد. قبلا گفته ام که سالهاس سال پیش وقتی هنوز نه میکرو بود و نه حتی ماکرو حرف میزد من برای رفتن از ایران اقدام کرده بودم . قبلا شرح آن را در وبلاگ نوشته ام و پر گویی نمیکنم . اما در نهایت باز شاهی بر سر میکرو نشست و از سال گذشته که دانست امکان رفتن دارد تصمیم گرفت که برود. برای من پذیرشش سخت بود و حتی شاید برایم تلخ و عصبی کننده که بتواند من را ترک کند ولی این را پذیرفته بودم و حالا با سایه جنگ داستان تغییر کرده بود. هیچ نمیدانستیم چه در پیش روست . ماکرو هم قرار بود پش از پایان درس و تمام کردن رشته مکانیک که همه ذوق و اعتماد به نفس و انرژی اش را گرفته بود در اسفند ماه برود. برای همین من منتظر تنها شدن بودم ولی یک دفعه و به این زودی؟
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی