خرید بک لینک

دوستان عزیزم

من از نسل سوسکهای حمامی هستم که بعد از انجام ام آر آی با تزریق و بی تزریق و آزمایش خون و سی تی اسکن ریه و وقتی هنوز نتیجه هایشان را یکی در میان نمیدانستم یک شب مثل همه شما در نیمه شب با صدای تندرهای بی وقفه از خواب پریدم . اولی به دومی و سومی بود که فهمیدم نه خیر این صدا از اون صداهای همیشه نیست و اصلا ابری در این آسمان نیست که بخواهد تندری باشد.

این طوری شروع شد و الان که هنوز میان برزخ و دوزخ بین مردن از سرطان و یا مردن از جنگ گیر افتادم. این دیگه یک ژانر جدیدی از وحشت بود ولی راستش یک کمی از سرطان کمتر اذیت میکرد. من مسئولیتی در برابر موشک سرگردان هوا ندارم و هر روز با خودم مرور نمیکنم که بیماری نتیجه سبک زندگی یا ژن معیوب یا از تنفس دود و لمس اشعه بوده است. حداقل این است که میتوانم بقیه را بابت آن فحش بدهم . برا یهمین آمادگی داشتم که خوش خیالانه بنشینم و ببینم که کی فرو میریزم.

فقط مشکل این بود که میکرو و ماکرو به معنای واقعی کلمه بی نهایت میترسیدند. در خانه ما اما بناپارت چون اصلا ایده ای از جنگ نداشت و تجربه جنگ ایران و عراق را دشت نکرده بود کاملا بی خیال میخوابید ولی من میدیدم که بچه ها با هر صدایی مثل پاپ کورن بالا میپرند و البته میدانستم هر نقطه زنی هم یک طبقه بالا و پایین و چپ و راستی دارد که اگر از انفجار نمیرند هم از ترس قالب تهی میکنند.

نمیدانم چرا میزان ترس بچه ها را درک نمیکردم . یک جور تسلیم غیر منطقی داشتم ولی وقتی دیدم آنها چقدر واقعی و صادقانه میترسند فهمیدم این شجاعته هم یکی از آن خطاهای تربیتی رایج نسل ما بوده که نمیدانم چطوری علاوه بر همه خود سانسوری ها به مغزمون فرو رفته. ما نمیترسیدیم ؟ خوب که فکر میکنم به یاد می آورم که چرا؛ من میترسیدم . کلاس دوم دبیرستان بودم و در زمان موشکباران تهران، بی نهایت میترسیدم . تا زمانیکه جای اصابتها را ندیده بودم شبها با لباس و کفش و آماده فرار میخوابیدم ولی از وقتی که بنا به یک کنجکاوی احمقانه خانوادگی {که هنوز هم دارم،} به جای گشت و گذار سوار ماشین میشدیم و در شهر پرسون پرسون دنبال جای موشکها گشتیم و از نزدیک و به چشمم ساختمانهای ویران را دیدم کلا ترسم از بین رفت. ترس رفت یک جایی تو ته مغزم . اونجا که خدا نشسته بود چون فهمیدم مدل مردن فرق نمیکنه . اونی که تصویب و اجراش میکنه باز هم خداست . خداست که میخواهد آدمها تکه تکه بشوند یا نشوند. اینکه این موشکه، گلوله هه، بیماریه ،مرضه ،بیاد بزنه به کله هر کسی از اونجا میاد نه از جای دیگه . نه که فکر کنید تریپ عرفانی برداشتم . من و این کارها محاله . ولی دیدم از کسی شکایتی ندارم به کسی هم توسلی ندارم . اونی که تصمیم گیرنده است در دسترس من نیست و من در موردش اراده و قدرتی ندارم . برای همین یادمه که سرخجه هم گرفته بودم و دراز به دراز میافتادم روی تخت و در هیجان صدای آژیر و سپس انفجار و لرزش شیشه ها کتاب میخواندم. حس کرده بودم در برابر قدرتی که هیچ توانی در برابرش ندارم چطور تسلیم نباشم ؟ . از پرستش و کرنش زیاد نبود شاید از خشم و نا امیدی مطلق بود. همان سالها دبیری داشتم که یک موضوع انشای کلیشه ای مزخرف به ما داده بود به عنوان امید. اگه بگم این کلمه تنفر آور است بد نگفتم و همین ایده را هم نوشتم و البته کلی هم ملامت شنیدم و نمره هم نگرفتم. چطوری میشه به یک بچه 16 ساله که روزی چند بار حفره های قلبش از ترس از خون خالی میشود و حس میکند یک وجود قهار و قدرتمندی وجود دارد که آدم را میتواند لای انگشتانش له و خونچکان کند گفت از امید بنویس؟ مگر نه اینکه امید است که آدمی را در ته دره رنج باز هم به تحمل بیشتر و بیشتر ترغیب میکند.

همان جنگ و همان بچه را امتداد دهید تا امروز تا حالا . تا این روزهایی که باز هم یک پرده جدید از آن سناریوی همیشگی اجرا شد . یکی دو شب اول وقتی مقاومت وحشتناک بناپارت از فرار را دیدم و بین دو سنگ آسیاب یعنی بچه ها و او قرار گرفتم به بچه ها پیشنهاد دادم که برویم زیر میز نهار خوری بخوابیم . بهشون اطمینان دادم که تا جاییکه ما میدانیم در اطرافمان جن و پری و از ما بهتران و پادگان نیست. این بماند که واقعا هیچ کسی از این داستان اطمینان ندارد. از سویی هم متقاعدشون کردم که زیر میز ناهار خوری با چیدن صندلی ها و یک سری موانع تقریبا از شیشه در امانیم . دو سه شبی که زیر میز ناهار خوری بودیم . حس اتاق جنگ را داشتم . من به طور بیمارگونه ای در بین هر دو ضد هوایی و به اسم امروزی پدافند به خواب عمیق فرو میرفتم. نمیدانم چه مرگم بود ولی انگار بدنم با تمام قوا فقط میخواست بخوابد. بچه ها هر کدام در ارتباط با دوستانشان در سراسر ایران و جهان آخرین اخبار را برایم بازگو میکردند. مامان اینجا مامان اونجا مامان الان مامان بعدا . مامان مامان.

خوب میداسنتم همان خاطره زیر میز برای هر سه ما ابدی خواهد بود . من آدمی هنوز بی ابرو و بی مژه و بی مو و هنوز بی انگیزه و ناتوان و آن دو ،دو جان جوان که خشمگین و ترسیده و مستاصل بودند ولی سه تایی زیر میز در هم و بر هم میخوابیدیم و حرف میزدیم و گاهی قاه قاه میخدیدیم.من میدانستم تکرار نشدنی است وبرای همین سلفی تاریکی از سه تایی مان آنجا گرفتم. بماند به رسم یادگار از روزهایی که کسی نمیدانست چه میشود

یک شب هم رفتیم در راهروی حمام خوابیدیم . این ها خفت و خواریهایی است که ساکنین خاور میانه خوب میشناسند. کارهای نکرده حرفهای نزده حسهای ندیده . ما سوسک حمام هستیم با امیدی به تغییر به بهبود به یاری بخت . به خدا.

امروز ها اما میز ناهار خوری سر جایش است. صندلی ها مرتب چیده شده و دیگه سه جفت پا از این طرف و آن طرفش بیرون نزده . بچه ها رفته اند.

هنوز 24 ساعت از آتش بس نگذشته بود که طی یک سفر زمینی توانفرسا ولی بسیار پر ماجرا آنها را با بناپارت رساندیم ارمنستان و به فرودگاه و خدا حافظ.

یاد آوریش باعث میشود به گریه بیافتم . لحظه ای که با پدرشان ایستاده بودند تا بار تحویل دهند و بروند . یک کلمه ساده است . بروند.

ادامه دارد

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 10:14

صفحه بندی