خرید بک لینک

دیشب لحافهای زمستانی را از پستو ها در آوردیم . لذت خزیدن زیر لحاف با پنجره باز در شبهای پائیز و زمستان خودش یک دنیاست. از تغییر فصلها واقعا کیف میکنم. حتی از رسیدن تابستان . از این معجزه سهل و ساده که رخ میدهد. از اینکه تا هفته پیش شبها له له میزنیم بعد یک دفعه از لای پنجره باز سوز سینوس کش میوزد. معجزه است دیگر . معجزه از این بزرگتر از این فراگیرتر از این ممکن تر؟؟. باقی همه امید است که باد میبرد.

میکرو صبحها که بیدار میشود تا به مدرسه برود میگوید سرد است و مدتی با پتو این طرف و اون طرف می افتد. سر به سرش میگذارم . میگویم بلند شو ببین چه برفی آمده. الان دیگر گول نمیخورد . پدرم هم گاهی از این کلکها به من میزد. با این تفاوت که تهران کودکی من از این اتفاقات درش ممکن بود . اینکه شب بخوابی و صبح از نیاوران تا شهر ری را زیر پوشش مطهر برف ببینی.

اما میکرو باور نمیکند و ننرانه میخزد در اعماق پتو.

مثل هر سال از میان اتوبان مدرس شمال عبور میکنم و تشویش درختان بید وسط اتوبان حواسم را پرت میکند. دستم را بیرون میبرم و برگها را لمس میکنم. دیده ام که خیلی از راننده ها این کار را میکنند . اینقدر از طبیعت دور شدیم که حتی لمس یک لحظه برگها آرامش بخش است.

در این روزهای خشک پائیزی که چشممان به آسمان دوخته شده تا ابری را برای تهران صید کنیم دنیا در خون میجوشد. موصل آزاد میشود تا در آشوبهای پس از جنگ غوطه ور شود. داعش پراکنده میشود و مثل آب ر یختن در لانه مورچه جانیها فرار میکنند. دلمان خنک نمیشود اگر بشنویم فلان خانم مبارز عراقی کله داعشی ها را در دیک میپزد. دلم خنک نمیشود وقتی جنازه کثیف داعشی ها را میبینم. اصلا دلم را هیچ یخی خنک نمیکند. بشر ثابت کرد که معنویت و رحمانیت و راه راستی وجود ندارد. اینها را ما را باید سیل نوح ببرد.

در سیاست داخلی کشور نمیشود توصیفی نوشت . نمیشود و نمیشود. یعنی در هر دو حال نمیشود. یک کمدی الهی مجسمی است که در وصف نمیگنجد. مثل بیماری در تخت محقر یک اتاق دلتنگ بیمارستان، که لوله ها و سیمها به او وصل است وپزشک میداند که زیر پوست خاکستری اش میلیونها دشمن غدار وول میزنند. یک جوری مریض روی باند پرواز است. از دست رفتنی است و پزشک در حالیکه پلک نمیزند و سعی میکند گونه اش را که میپرد کنترل کند به همراهان میگوید. کنارش باشید . یا میخواهید ببریدش منزل.

همان همراهانی که بعدا فحشهای رکیک به پزشک میدهند. پزشکی که من نمیدانم مستحقش هست یا نه ولی حتما همراهان میدانند و میدهند.

بگذریم.

هفته های پیش به دعوت آقای رضایی راد برای نمایش خصوصی بر اساس دوشس ملفی عازم تئاتر شدم. ایشون به من لطف داشتند و من را دعوت کردند در حالیکه من در کمال بی ادبی بهشون گفته بودم که من اهل تئاتر نیستم ولی شدم. برنامه کار و زندگی ام با تئاتر نمیخواند. نمایشها شب است و مختص مرکز شهر و اغلب طولانی برای همین نمیتوانم از خانه و بچه ها جیم شوم و بروم.چند باری هم که تئاتر رفتم از دلشوره مردم و زنده شدم. نکند زمین بخورند نکند یادشان برود.....

این دلشوره را قبلا به خانم ثمینی گفتم . خندیدند و گفتند پس تو بهشون اطمینان نداری؟ انگار آبی روی آتش من بود . تاره فهمیدیم که شاهد یک تئاتر دانش آموزی نیستم . اون موقع که خودم نقش حر ابن یزید ریاحی را بازی میکردم و ده ها جفت چشم من را میدید. چشمهای کنجکاو با خنده ای فرو خورده . همکلاسی های خودم و از آنها خوف ناک تر مدیر و ناظم و معلمینم. انگار اون ترس در وجودم مخفی شده بود.

به هر حال تئاتر عالی بود . مثل یک می ناب جا افتاده . بازیهای عالی . شگفت آور و اصیل. پر از نکته و کنایه و کشمکش و عجیب بود که به نوعی در ستایش مرگ ! حسی که خیلی درک پذیر بود. خیلی.

شب فوق العاده ای بود مثل زندگی مثل خود زندگی لامصب که زیر دندان مزه دارد و طعم گسی هم به جای میگذارد.

اگر اهل تئاتر هستید اگر مثل من تنبل نیستید تجربه خوبی بود . انگار من را کند و برد . کاری که امرزو فیلم ها و کتابها با کسی نمیکند.

کاری که شاید البته نامه فروغ به گلستان انجام داد.

شاید دوازده ساله بودم که یک روز مادرم من را با خود برد به منزل یکی از دوستان همکارش. منزلشان دربند بود . سر خیابان دربند . دربند کودکی من که ساکت و خلوت و خنک بود یک کتابفروشی بود. همانجا که خطی ها سر بند می ایستند. از همان کتابفروشی ماردم جاودانه فروغ را خرید و گفت شعرهایش قشنگ است . قبلا کتاب اسیر و عصیان را دیده بودم .

گنه کردم

گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آهنین بود ( اگر درست یادم باشه )

ولی جاودانه فرق داشت. شعر وبد نامه بود . خاطره بود . اشعار دیگران بود دررثای فروغ . مادرم مختصر میگفت. گفت این شعرها حاصل آشنائی فروغ با گلستان بود. اگر چه مختصر بود ولی همان نامه فروغ بود که مادرم هزار سال پیش زمزمه کرد و در گوشم گفت. فروغ بعد از آشنائی با گلستان طور دیگری نوشت. هنوز نمیدانم اینها را از کجا میدانست و میداند.

گلستان برایم یک اسم شد از یک میوه ممنوعه با آغوشی عجیب و فروغ در مرز خاکستری که هر روز به شتاب به سوی نور عروج میکرد. شعرهایش در همیشه همراهم بود حتی اگر نمیفهمیدم حتی اگر علی کوچیکه و مرز پر گهر باشد ولی من را به نوجوانی و جوانی رساندند. گلستان که بود ؟

خیلی سال طول کشید تا ابعاد این خانواده را شناختم. وقتی هنوز مجله هفتی بود عکسهای گلستان من را سحر کرد. همانطور که فروغ را .

وقتی نوشتن با دوربین را خواندم گلستانی که دیدم کج و کعوج بود . ایراد گیر و بد بدهان بود ولی فروغ و عشقش به او یک معصومیت میداد و حالا بعد از هزار سالی این نامه آتش زد به همه روانم .

زمانی از این اسف میخوردم که چرا میکل آنژ و لئوناردو داوینچی در زمان حیات خود دشمن هم بوده اند. دو نابغه سترگی که میتوانستند یکدیگر را درک کنند ولی نکردند. حالا یک زن و مرد شاخص در زنامه ای عجیب یکدیگر را درک کردند. چه گله ای میتوان داشت. حتی من اخلاقگرا که به چوب تکفیر خیانت را میرانم قافیه را باختم. میشود گلستان را ملامت کرد که چرا زنی چون فروغ شیفته و پر شور را طلبیده است ؟ آیا میشود فروغ را متهم کرد که جان شیفته اش را کنترل نکرده تا در گلستان حلول کند؟ اصلا چه جفتی برای فروغ میشود تصور کرد؟ نخندید ولی مثلا کیمیائی؟؟؟؟؟

برای بار هزارم از دست اصولگرائی خودم رو دست خوردم . جائیکه فکر میکنم نمیتوانم هیچ کدامشان را ملامت کنم حتی اگر در نامه بخوانم جان آتشینشان سراپا برهنه به هم چسبیده باشد. خواندن این جمله انگار من را هم در این تبادل احساسات عمیق شریک کرده باشد غرق سرخوشی کرد و البته بعداز هزار سال باز هم منزجر از فیلم یک بوس کوچولوی فرمان آرا که با همه سب و شتم دو نخبه زمانه خود نتوانست جایی برای خودش در روز گار بیمار رو به احتضاری که بالاتر شرح دادم پیدا کند. فکر کرد به گلستان و فروغ اهانت کند وریز میشود. نشد ولی فروغ و گلستان ماندند و چه جور ماندنی . دوستشان دارم و خواهم داشت و رنج میبرم که دخترکانم شعرش را دوست ندارند و شاید کوتاهی از من است که با علی کوچیکه برایشان شروع نکردم.

علی کوچیکه علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماش هی مالید با دست

سه چهار تا خمیازه کشید و

برچسب: فروغ بی پایان معادیخواه, نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 0:19

صفحه بندی