هر نوشته و متنی را که باز کنید هر فیلم و تئاتری را که ؛ یک حرف دارند، تنبلی بد است راحت طلبی دشمن آدمیزاده ولی من امروز تنبلانه اولین روز کاری سال 96 را شروع کردم. هنوز هم اولین بیمار سال 96 را ندیدم و اگر به حرفهای قدیمی تر ها معتقد باشم باید الان ذکر بگویم که نفر اول یک آدم پر برکت سبک پا و خوشرو باشد. اما امسال بنا ندارم اعتقادات سال گذشته و قبل تر و حتی دیروزم را حفظ کنم .همه خوشبختی شیب تند سن و سال آدمیزاد در این است که میتواند پشت با بزند و برای خودش خلی کند و جواب پس ندهد. کاش بتواند.
تا به یاد دارم بچه خوبی بودم . چموش و نساز و غرغرو نبودم . همیشه خودم را از دید بزرگترها دیدم و قضاوت کردم یک طوری که قاضی و جلاد خودم شدم و ماندم و الان در سن 46 سالگی نمیتوانم این قاضی ذاتی رشوه گیر و بدحکم را از درونم بیرون بیاندازم. نمیتوانم وقتی راحت و یله رفته ام تجریش و در نسیم بهاری بی نظیر کوه های شمیران، روی نیمکت نشسته ام به مردم نگاه نکنم و در اون دل صاحب مرده مزخرفم فکر نکنم که این چرا بلنده اون چرا کوتاه این چرا زلفهایش اینطوری اون چرا شلوارش آن جوری. در همان حال که می توانم از باد و آفتاب و صدای برو و بیای این مکان چند صد ساله لذت ببرم به این فکر میکنم نکند که بد باشد آمده ام روی این نیمکت نشستم ؟ نکند کسی فکر بد کند؟ قاضی درون و بیرونم ولم نمیکند.
بی اختیار گوشم صدا پچ پچ یک زن و مرد جوان را میشنود. صدا کم و زیاد میشود تند و کند میشود. نکند دعوا دارند؟ نکند مرده دارد به زنه زور میگوید؟ این نقطه ضعف دردناکم است. خدایا این درون فضول قضاوتگرم را خفه کن. تمرکز میکنم یا فکر میکنم که میکنم. نفسهای عمیق میکشم . من از اون مبتدی ها هستم می شمارم . مرد جوان از نیمکت بر می خیزد. با گوشی اش حرف میزند کمی تند . تمرکز بر باد میرود در سرم داستانی شکل میگیرد.
بر میخیزم.
دو سال پیش که برای تفریح به تبریز سفر کرده بودم با بچه ها عازم استخر هتل بودم . وقتی در جکوزی با چشم بسته نشسته بودم از نفهمیدن زبان ترکی واقعا لذت میبردم. اینکه نمیفهمیدیم عالی بود. اینکه داستانها در مغزم وول نمیزدند و این که قضاوتی در کار نبود. فقط مثل کرها به خانمها لبخند میزدم . مشکل از من است . همیشه متهمین این قضاوت مردم نیستند . خیلی وقتها این منم که از دریچه چشم خودم بررسی میشوم . از دریچه چشم خودم با قوانین مادرم و اجتماع.
وقتی آناکارنینا را میخواندم فشار قاضی درونم کم مانده بود آنا را خفه کند . خیلی فیلم ها و کتابها و داستان را همینطوری دیده و شنیده ام. اخلاقگرائی نفسم را گاهی تنگ میکند . باید ترک عادت کنم.
وقتی یک نفر مثل من باشد وقتی تسلیم همه قواعد عرفی و اجتماعی و اخلاقی باشد در یک نقطه احساس میکند گلویش را چیزی میفشارد. دستی نادیدنی ولی قوی .
وقتی در یک دورهمی که کلمه دوست نداشتنی من است نشسته اید و وقتی بلد نیستید بر درون تمرکز کنید و وقتی به شما یاد دادند مودب و اجتماعی باشید یا وقتی دچار فضولی تحمل ناپذیر هستی خود هستید از شنیدن رفتارها و داستانهای دیگران لبریز میشوید . از شرح زرنگی ها، ثروتها، ماشینها، کار بلدی ها، زور مندی ها و . . . . . از اینکه فلانی با فلان قدر کمتر یا بیشتر همان کاری یا جنسی را تهیه کرده که شما کردید . از اینکه فلانی با دو کلاس سواد کمتر از شما ؛چند زرع از شما پیشرفته تر است. از اینکه فلان همکار برای فلان بیمار عید را در مطب مانده تا شاهکاری بنا کند چهل ستون چهل پنجره از اینکه به عنوان یک مادر مورد مذمت مادرتان قرار میگیرید که نتوانستید بچه های بره و خوب و خوش اخلاق و مرتب و مهربان و . . . . تربیت کنید. همه اینها برا یآدمهای بدبختی مثل من یک معنی دارد. تو نتوانستی یا نمیتوانی یا نخواهی توانست . یک کلمه: گند زدی.
اوووووف خدایا سرم سوت کشید.
چطور ممکن است بشود از این همه خلاصی پیدا کرد؟؟ من فقط اسیرم یا ما همه داریم در یک چنین بازارچه بی انتهایی از مذمت ها و مقایسه ها و مال پرستی ها زندگی میکنیم ؟
46 سالگی (یا 45 سالگی اگر مهربان باشم و حساب کنم که 11 ماه به تاریخ تولدم باقیمانده) باید زمان کافی برای چرخیدن در این بازار باشد. نه اینکه فکر کنید کاملا تسلیم این بازارم ؟خیر. هیچ بازار مکاره ای نتوانسته در یک اصولی من را عوض کند ولی این چرندیات مثل نم در طاق ضربی زیبای یک خانه قدیمی نفوذ میکند و سالها صبر میکند تا بالاخره سقف برفرق سر ساکنین فرود آید. یکدفعه آدم میشود 75 سال و می بیند برای مردم برای آدمها برای مادرش و یا پدرش زندگی کرده . هرگز رها نشده هرگز جسور و تنها و بی پروا نشده . من از این قضیه واقعا میترسم.
وجه دیگری هم دارد. آدمیزاد به خصوص زنها هنوز از سیطره دامن مادر رها نشده مادر میشوند و سیطره بچه ها شروع میشود . این طوری نگو اون طوری نخور این چه کفشیه مامان ؟ مامان این چه مویی است ؟
دلم میخواهد فریاد بزنم و بروم . دلم میخواهد از دیدن آرایشگر ناز و خوش چهره معافم کنند. دلم میخواهد یک شلوار جین کهنه راحت با یک تی شرت نیمدار به تن بروم بزنم توی کوچه و با هر بنی بشری که دلم خواست گپ بزنم و غمم هم نباشد که من از چند میلیارد آدم کمترم یا از چند میلیارد دیگه بیشترم . آخه لامصبها مکه دنیا چقدر درازه . مگه عمر چقدره مگه جز اون سوراخ مرگ راه دیگری هست؟
بگذریم
در ایام عید مدت کوتاهی سفر بودم نه خیلی دور. همین جنوب خلیج فارس عزیز خودمان . همون جایی که موجب حسرت و درد و خشم آدم میشود . همون دوبی که آش شله قلمکاری از همه ملیتهای دنیا در زیر سیطره دشداشه های سفید و صورتهای متکبر است . یک جایی برای اختلاط همه فرهنگها . لذت گپ زدنم با راننده های تاکسی . احوالپرسی از زن و بچه ها ی مانده در بنگلادش و پاکستان و هندوستان . فصل شگفتی از هوش خوب هندی ها در فراگیری فارسی و سماجت در فروش. تعجب از اینکه مطلقا هیچ ایرانی در کار خدماتی نمی بینی. غرق در معماری خریدنی شیوخ که برای آسمان شاخ و شونه میکشند و تعجب از این همه جاه طلبی. تعجب از خود فروشی بی اندازه غربی ها و . . . . دوبی شهر فرنگی که برای بچه هایم بسیار جالب و برای من به دلخوشی آنها دلخوشی است.
برای من سفر یعنی یک پیکان. یک جاده .پس کله کم موی پدرم که بی مقصد و بی خستگی میرفت. لذت توقف در کنار جاده و خوردن یک چای داغ . یادم می آید یکسال عید که میرفتیم دریا کنار بعد از گذر از امامزاده هاشم ایستادیم . جاده مثل امروز نبود . پدرم همیشه بعد از نصف راه می ایستاد. رفتیم تا در قهوه خانه ای چای بخوریم . پسر خاله ام هم همراه ما بود . به او میگفتیم پِپه الان پِپه دکتر متخصص و رئیس اورژانس یک استان است.
قهوه چی چای را آورد . دست پدرم خورد به استکانها و چای برگشت روی پایش . شیشه های قهوه خانه را مه گرفته بود هوای بیرون سرد بود . ماشینها ویژ صدا میدادند و به سرعت عبور میکردند. هوا ابری و زمینها خیس.
روی میز و روی شلوار پدرم چای بخار میکرد. از پدرم بخار بلند میشد. پسر خاله ام 16 ساله بود از شدت خنده گوشهایش قرمز شده بود جویده جویده لای خنده ها میگفت: عمو فرزین ... عمو فرزین ...... از شلوارتون بخار بلند میشه وای عمو فرزین و ... ریسه میرفت
خنده او مسری بود . پدرم ایستاده بود و از شلوار و جاهای مشکوکش بهخار داغی بلند میشد همینطور از روی میز که چای ریخته بود . من و پِپه از خنده روی زمین نشسته بودیم . گروهی موتور سوار هم در قهوه خانه بودند آنها هم میخندیدند. عمو فرزین هم میخندید به عادت همیشه دستش را جلوی دهانش گذاشته بود عادتی که شاید به دلیل دو تا دندان خرگوشی گنده اش بود. او قردت بی نظیری داشت در این که دنیا را راحت بگیرد و بخندد و بخنداند و از خنداندن بیشتر لذت ببرد.
چای دیگری خوردیم و از قهوه خانه خارج شدیم .
سفر برای من این است . رفتن و گشتن و ندیدن کثیفی و لذت بی وقفه از مسیر و زمان و مکان .
دوبی با هم رنگها و بوها و شکلها یک قهوه خانه برای من ندارد که در آن بخندم . در میان راهروهای دراز مالهای بی انتها راه میرفتم و به ویترین های دست چیده نگاه میکردم و به اسمها و برندها خیره میشدم . اسمها و مارکهایی که به من میگفتند برای داشتن آنها باید خیلی تلاش کنم . حس کردم بنده آنها میشوم بنده فندی و جیمی چو و دیور و لابوتین . ایو سنت لوران و فرو گامو و گوچی . . . . . ولی من دلم قهوه خانه بین راه جاده هراز را میخواهد. من دلم برگشت را میخواهد.
از دوبی که بگذریم
از سوم عید تهران بودیم به عید دیدنی مختصری که یک روزه ردیفش میکنیم و در خانه های مختلف شهر تهران که به دیدار بزرگان میرویم هر سال زوال بیشتر از سال قبل دیده میشود. خاله بزرگم که گنگ و منگ و گیاه شده با شوهرش که میگه الان بلیط هوا پیما هزار تومنه ؟ با پرستاربی حوصله شان که ما را مزاحم خلوتش میداند. در خانه ای که تمام کودکی در آن طی کرده ام . از پنجره به بالکن خانه نگاه میکنم جایی که افطارها در آنجا سفره می انداختیم . گلدانها ی محبوب شب دم غروب باز میشدند. الان از هر چهار طرف تراس چهار برج بلند سرک کشیده روی تراس . نیاوران در زیر دندان زمین خوارها و برج سازها بلعیده شده.
تهران زیبا تهران بی انتها تهران عجیب. همراهم با میکرو که کپی کوچکی از من است به موزه هنرهای معاصر میرویم به دیدن تابلوهای گنجینه یا مسافرین برلین . توصیه میکنم بروید نه چون این نقاشی ها بی نظیرند و نه چون فرح عقده ای وار فقط هر چه مدرن تر ها را خریده بلکه چون برای دیدن این مجموعه در اروپا و امریکا خیلی باید بیشتر از اینها رفت و منت کشید و پول داد. اتفاق در ورود به موزه اصلا هیچ کس به ما نگفت فلانی بیا دو زار بده . من هنوز نفهمیدم موزه رایگان بود ؟ یا نه !
از همه کارها زیباتر کارهای خودی ها بود . عالی بودند پر از جان و زبان و حال . علی اکبر صادقی که محشر بود . با میکرو مدتها غرق کارها بودیم . خوب بود خیلی .
یک روز هم به دستور اکید ماکرو عازم شدیم موزه ایران پس از اسلام برا ی دیدن هنرهای اسلامی دورانهای صفوی سامانی مغول و .... درهای بهشتی بسیار بودند و پارچه های محشر و چراغ پیه سوزهای عالی و راهنماهای موزه سواد کافی داشتند.
بیرون موزه خیابان سی تیر سنگفرش شده و پیاده راه سازی شده و پر از غرفه های غذا خوری و . . . . خوب بود خوب . تا گرم نشده بشتابید.
در این میانه یک روز هم تور تهرانگردی محله امازاده یحیی . یک روز دراز پیاده روی. با زهم با میکرو که مثل خودم مرض دارد. خانه های قدیمی در کوچه های تنگ و خانه های در حال اضمحلال گهگاه. خانه های بازسازی شده خوب و هر چه در قلب محله بیشتر رفتیم انگاراز تهران نیاوران برج زده بیشتر کنده شدیم . باغ پسته بک یک تهران دیگر است . مغازه ها و خانه های یک طبقه آسمان باز ولی به نظر من دلگیر. اکثر ساکنین افغانستانی بودند. در حد بسیار بیشتر از تصور . محله عمیقا فقر دارد و از ساکنین قبلی اش که طبقه متوسط بازار بودند کلا تهی شده . یک حاشیه شده در میان شهر. در داخل حرم امامزاده که با سقف آینه کاری زیبایش واقعا حس کردم در یکی از اون کابوسهای فیلم چشمان باز بسته کوبریک گیر افتادم . زنانی نماز میخواندند پیر یا جوان . عده ای هم در کناره ها نشسته بودند. هرکس رو به سویم برگرداند ایرانی نبود. اصلا اشکالی نداشت ولی حس کردم من در محله غریبم . هم آنها از من و هم من از آنها دور بودیم. یکی از زنان مسنی که نماز میخواند بین دو نماز آمد با من دست داد و سال نو را تبریک گفت حرفهایش را نمیفهمیدم . مصاحفه کردیم و او دوباره رفت به نماز بعد از نماز آمد نزدیک شد . نزدیکتر و چادر را بر من فرو آورد. فکر کردم دنبال کیسه کفشش میگردد یا من روی وسایلش نشستم . با اینکه نمیفهمیدم چی زمزمه میکند گفت : به من یک کمکی کن.
من بیشتر از این نمیفهمیدم او هنوز توضیح میداد ولی من نمیفهمیدم . مقدار کمی به او کمک کردم . یک لحظه عجیب بود . چادر را از روی سرم برداشت . نمیدانستم در حرم چادرش چرا حس امنیت کردم ولی فقر بیداد گر است و آدمها را تهی میکند ولی او را نکرده بود .
دیدار محله با بازدید از حمام نواب که محل فیلمبرداری قیصر بود تکمیل میشد هرچند هیچ کوفتی از حمام جز ستون و دیوارها نمانده بود. خانه جناب مدرس را لیسیده بودند و ترمیم کرده بودند جمله مشهور دیانت و سیاست را هم مثل خنجررا هم اون بالای دنیا نصب کردند در عوض خانه نصیر الملک وزیر معارف را که مجموعه بی نظیری از یک خانه قجری کامل شامل دو حمام و مطبح و اصطبل و . . . . رها کردند تا در خود فرو بریزد. اول این خانه را خریدند به گمان اینکه مال مدرس است بعد فهمیدند نه خانه مدرس چند قواره اون طرف تر است و این یکی را رها کردند تا سقفش فرو بریزد.
راهنما میگفت اینجا عودلاجان شرقیست در قسمت غربی ناامنی و معتادین آنقدر هستند که بی مرد نمیشود رفت . غروب نمیشود رفت. گفتم شهردارها و پلیسها و ادعا دارها کلاهشان را کمی بالاتر نهاده سکوت کنند .
چقدر یک نفس غر زدم . به من میگوئید بنویس بعد مینویسم بعد از پر گویی خودم خجل میشوم .
تهران زیبا تا ابد ادامه دارد . تهران شهر فقر و ثروت شهر برج و دیوار شکسته . شهر پورشه و موتور و خط یازده . تهران شهر من است و یک موی گندیده درخت چنار امامزاده یحیایش را به دوبی نمیدهم . به بانکوک اصلا نمیدهم نمیدانم شاید به پاریس .یا استانبول .... نه نمیدهم . قهوه خانه ندارد که از جاهای نگفتنی آدم بخار بلند شود . خاطره پدر ندارد. پسر خاله موفق تر مایه فخر سر و همسر ندارد. من همین ایران خودم را دوست دارم با همه کوچه های عجیب و غریبش .
از جلسه آینده وارد فاز انتخابات میشویم انشاله . به من نگوئید بنویس این طوری میشود
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی