روزهای شهریور واقعا میگریزند . آفتاب کم کم مایل میشود و از لبه تراس میافتد تا دم پنجره و یک نسیمی میوزد که آدم را امیدوار میکند به خنکی پاییز . امروز خبری خواندم بر این مبنا که بارشهای پاییزی کم تر از نرمال خواهد بود به خودم گفتم وای که چقدر از این پیشگویی ها خسته شدم کاش برگردیم به همان دنیای بی خبری که مثل کشاورزان قدیم امیدمان به خدا باشد . اینطوری وقتی تا آذر را هم پیشگویی میکنند حس دق به آدم دست میدهد.
با شروع سال تحصیلی هم غمگین و هم شادمان میشوم . صبحها خانه خلوت میشود و می توانم به بعضی کارها رسیدگی کنم. اخم و تخم بچه ها بدرقه راهم نمیشود و انتخابهایم از صبح تا شب مورد قضاوت نیست . قضاوت در مورد اینکه چرا اخبار می بینم یا چرا نمیبینم یا چرا بعد از ناهار تلپی چشمانم میافتد روی هم یا چرا دگر باشان را دوست ندارم یا ..... هر کاری که فکر کنید یک مادر و یک اناسن میتواند بکند و بقیه نقدش کنند آن هم با دو فروند فرزند به شکل استریو
بچه ها میروند من به زندگی خودم ادامه می دهم و آنها می آموزند . از طرفی رفتنشان دلتنگم میکند خانه خالی میشود . صبح ها جنگ و جدال و بد خلقی است .
ما که بچه بودیم از اول راهنمایی افسارمان دست خودمان بود از سرویس هم که جا میماندیم میپریدیم سوار اتوبوس خط 14 میشدیم . چون اون موقع مدرسه فرزانگان فقط در تهران یکی بود اون هم میدان کاخ همه باید سرویس میگرفتیم ( توضیح دادم که اشرافزادگی و تبعیض تعرفه، دامن جد و انجدم را نگیرد)
یادمه سال موشکباران با خاله ام رفتیم قزوین . مادر و پدرم شاغل بودند و باید میماندند تهران . در قزوین در خانه یکی از دختر خاله ها مستقر شدیم . دو اتاق داشت به نظرم یکیش هال و سالن و خوابگاه و غذاخوری و خلاصه همه چیز بود. شبها جا میانداختیم و ردیف و ساردین کنار هم . دوم دبیرستان بودم. نوه خاله کوچکی هم داشتم که سعی میکردند از پوشک بگیرندش . تقریبا یک روز در میان می آمد و روی بالشهای ما ......
صبح ها از خانه میزدم بیرون به من یاد داده بودند بایستم سر خیابان و بگویم چهار راه خیام.
مدرسه یک کارخانه نخ ریسی قدیمی بود که دبیرستان دخترانه شده بود . کلاسها هنوز سقفهای گنبدی بلند داشت. هیچ چیز از راه بلد نبودم و اگر دو متر جا به جا میرفتم گم میشدم. راستی اگر گم میشدم هیچ تلفنی هم از خانه دختر خاله نداشتم اصلا آنها تلفن نداشتند. صبح ها در ورود به مدرسه دلتنگ و سرد کیفم را میگشتند! پرتقال داری ؟؟ بی خود پرتقال نباید بیاری؟!
زنگ تفریح بچه ها در مورد سیاهه جهاز با هم حرف میزدند. حرفی برای گفتن نداشتم . در کلاس سرد و تاریک با سقف گنبدی به لیست چرخ خیاطی و بشقاب گوش میکردم و نمیفهمیدم یعنی چی اصلا.. در ساعات درس معلم با نوعی چندش میپرسید کجای تهران مینشینی میگفتم عباس آباد مهناز
لب ورمی چید . نمیدانست کجاست شرط میبندم. از یکی دیگه از بچه تهرانی ها پرسید گفت نیاوران . گفت بیا جلو بشین . اسم مدرسه تون چیه ؟
خلاصه تحویلم نگرفت. به درک . با بچه های تهران کاری نداشتم اوباشی بودند برای خودشون با تنبل ترین شاگرد کلاس حرف میزدم اخر سال بود وقت امتحانات شفاهی. همه کلاس،روخوانی زبان شدند هشت . شاگرد تنبل گفت من حتما 5 میشوم از این بیشتر هیچ وقت نشدم . باهاش کتاب را روخوانی میکردم . من زبانم خوب نبود و در مدرسه خودمان در تهران همیشه حس خریت داشتم از بس زبان نمیفهمیدم. در مدرسه English 900 میخواندیم . کتاب آموزش پرورش تفریح بود برایمان . دخترک با نا امیدی رفت امتحان داد . نمره قبولی گرفت. معلم زبان اشاره کرد بیا ببینم تو کجا میری مدرسه ؟ گفتم فرزانگان گفت کجای تهرانه؟ گفتم میدان کاخ
شانه ای بالا انداخت.
از بی خبری آنها هم لذت میبردم و هم خشمگین میشدم هم راحت بودم و مجبور نبودم ثابت کنم که من میتوانم و هم ناراحت بودم که میدیدم معلمها به صراحت فقط از تهران نیاوران و فرمانیه را میشناسند و ابایی ندارند از این که به قولی بچه اعیانها را تحویل بگیرند. حس مطلق بی ارزشی به آدم دست میداد. عین صفر مطلق . معلمها بی انگیزه بچه بی انگیزه در مکانی پرت و پلا
ایام موشکباران تمام شده و ما برگشتیم به دنیای خودمان در تهران من بچه منگول کلاس زبان ماندم.
اینها خاطرات در حال محو شدن هستند ولی به این فکر میکنم که چطوری در شهری که نمیشناختم هر روز سرم را میانداختم پائین و از خانه های سازمانی شرکت گاز جایی در پرت و پلای شهر میرفتم مدرسه و باز میگشتم. اینقدر خانه فضای تنگی بود به دو تا بچه خاله و سه تا بچه دختر خاله که مدرسه بهشت بود .
حالا برایم خیلی درد دارد که کسی به سبب شغلم یا تحصیلم یا هرچیزی ملامتم کند بابت که تو مرفه بی دردی نه چون ادعای فقر میکنم که این ادعای فقر و استضعاف کثافت ترین بلا را سر جامعه ایران آورد. مناعت طبع و بلند طبعی جایش را به ضجه و مویه و ریا داد ولی درد را به طرق مختلف تا مغز استخوانم کشیده ام و دلیل نمیبینم که برای کسی بخواهم ثابت کنم که چه تجربیاتی داشتم و اتفاقا خاطره دبیرستان رفتنم در قزوین هیچ ربطی هم به تجربیات گوناگون زندگی ام ندارد و خیلی هم لوکس و مه آلوده است فقط ابری بود و گذر کرد. زندگی ما در تهران دنیایی پیچیده از محاسبات شانس و بد شانسی بود با حسرتها و پستی و بلندی هایی که با من به دنیا آمدند و با من از دنیا میروند و تصور نمیکنم به احدی ربط داشته باشد که بخواهم توضیحش دهم.
ولی این روزها به این فکر کردم که قضاوت چقدر برای آدمها مثل آب خوردن شده . راستش حتی دلیلی هم ندارد که باید انسانها ثابت کنند که رنج برده اند و درک میکنند. رنج بردن از بیماری، فقر و .... یک فضیلت نیست. نه اخلاقی نه جسمی و نه اجتماعی . تشویق آدمها به رنج دیدن به نظرم بی معنی است . نکوهش ثروت هم.
. دنیای صاف و یکنواخت که در تصور بعضی شکل گرفته یک دنیای غیر واقعی است که با طبیعت آفرینش هم در تضاد است . همین کره زمین را نگاه کنید تا با دیدن جغرافیا درک کنید نعمت می تواند کم و زیاد باشد. آب و میوه و درخت و گرما و سرما . زمین بکر خودش نمادی از تفاوتهایی است که جهان در خود مستتر دارد و ساده دلانه است اگر تصور کنیم که قله ها را باید صاف کرد و گودیها را پر تا راهمان هموار شود . و البته این چیزیست که زمان به آدم میآموزد.
خانواده ای را میشناسم که در یکی از جزایر توریستی یونان ویلا دارند . گاهی نقل میکنند که ما امکان سفر به فلان جزیره مجاور را نداریم آنها خیلی ثروتمندند! اتفاقا پزشک هم نیستند. یعنی آن انگ مورد علاقه مردم را برای برچسب زدن به پیشانی و سپس محکوم و قصاص کردن را ندارند.
استادی را میشناسم که با یک ماشین قراضه میرود دانشکده ولی با ماشین آخرین مدلش میرود عروسی تا سر و همسر ببینند. پزشک هم نیست و هر وقت ببینیدش میگوید ما که مثل شما دندانپزشکها پول در نمی آوریم
ناشری را میشناسم که غرفه اش در نمایشگاه کتاب مرز ندارد و هر وقت زنگ میزند و میخواهد وقت بگیرد میگوید دستگاه ضرب سکه هنوز روشنه تا من بیام
حسابداری را میشناسم که ساخت و ساز پیشه کرد و بابت معدل 18 پسرش در دانشگاه قول مزراتی به او میدهد . پسرک به بی ام وی میگوید این لگن به درد من نمیخورد . اتفاقا اگر ببینیدش از افتادگی اش کیف خواهید کرد . انگ زمانه ای که آدمها را به دلیل شغلشان سنگسار میکنند.
بله دندانپزشکی شغل خوبیست . اگر دختر و پسر و برادر و خواهری دارید که میخواهد آینده را شروع کند تشویقش کنید به این شغل / دردسر ندارد کشیک ندارد. محیط بیمارستان ندارد. فنی و هنری است ظریف و مینی مال . در آمدش هم به اندازه معقول با آن بنز نمیخرید ولی بی ماشین هم نمیمانید. شارلاتان دراین رشته فراوان است همانطور که در هر رشته ای هست. ثروتمند فراوان دارد مثل همه کار . بیسواد دارد با سواد دارد . تعرفه اش هم مثل همه تعرفه هاست . مقایسه میشود کرد با یک تاسیساتی با ویزیت در منزل 60 تومان یا آرایشگر با دستمزد 70 تومان یا کارگر روزانه با دستمزد 100 تومان
خوب دندانپزشکی گردن درد و کمر درد و گز گز انگشتان و ایدز و هپاتیت و خراش قرنیه و فرسودگی و سرمایه گذاری و بلانسبت شش سال درس خواندن هم دارد که در گناهان بیشمار یک دندانپزشک گم میشود البته
اما ساده انگاریه اگر بگویم کسی از این حرفها متقاعد میشود که دندانپزشک، پزشک، ثروتمند یا .... فی الذاته به سبب موفقیتش مجرم نیست . کسی که دنیا را سیاه و سفید میبیند و خیلی باور دارد دنیا باید عادلانه باشد که در ذاتش مطلقا عدل وجود ندارد این دنیا ؛ این ها را باور نمیکند و من هم اصراری ندارم . موسی به دین خویش عیسی به دین خویش امیدوارم در هر کاری هستید ثروت به سرتون بباره بی حساب
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی