خرید بک لینک

دیشب میکرو با من از کیف زلزله صحبت میکرد. در اتاقش دنبال ستونهای امن بود و با راحتی میگفت این دیوارها که میریزه و من تنم میلرزید. منزل ما نزدیک گسل داوودیه است . اتفاقا این گسل گسل دیگری را قطع میکند. از من پرسید ما نزدیک گسلیم ؟گفتم بله . گفت برای کیف؛ بیسکوئیت. چراغ قوه . رادیو جیبی با باطری. آب معدنی . پتوی سبک و سوت لازم داریم . وقتی گفت سوت یک دفعه حس کردم از چه چیز وحشتناکی صحبت میکند.

در اتاقش تخت دو طبقه دارند. ماکرو طبقه بالا و میکرو پائین میخوابد این تصمیم خودشان است. من از بچگی عاشق تختواب دو طبقه بودم .برای همین میرفتم بالای رختخوابهای تا شده و اطراق میکردم . برای بچه ها که خریدم انگار من هم کیف میکنم.

میکرو تختش را که چرخ دارد هل میدهد به داخل .آنجا یک اتاق امن است. بهش گفتم جای تو امنه.

در دلم آشوبی شد.

بچه ادامه دارد . باید یک جفت سرپایی جلوی تخت باشد تا موقع فرار اگر شیشه های شکسته بود بتوانم فرار کنم. خواستم بخندد گفتم نباید کیفت این وسط باشه ساک اسکیت هم باید ولو نباشه وگرنه با مخ پرت میشی. خندید. فکر کردم باید بگذارم تمرین کند و یاد بگیرد . کاری که ژاپنی ها کردند و چینی ها تا تلفات ندهند به زلزله.

ولی عادت ایرانی عمیقم به من میگوید فکرش را نکن. توکل به خدا.

میکرو کم کم خواب شد. صورتش را بوسیدم و با خودم فکر کردم عشق مادری دردناکترین نوع عشق است . هیچ معشوقی این قدر عزیز نیست . اینقدر به جان آدم وابسته نیست.

زلزله کرمانشاه دوباره همه را بیدار کرد. زلزله حس بدی دارد انگار به آدم خیانت میشود. خیانتی از طرف وفادارترین ها . زمین که مادر ماست . زمین که وقتی ناراحتیم یا شادیم رویش پا میکوبیم . این درد و این بلا برخورنده و ناباورانه است که از ازل بشر برایش دلیل ساخته . توجیه کرده و قصه بافته. تقصیر خداها انداخته تقصیر خطاها، قربانی نکردنها، تقصیر فورچونا الهه ناگهانی که سنکا میگفت آه فورچونا من هرگز به تو پشت نمیکنم که تصور کنی غافلگیرم کردی.

اما زنگوله این افسانه ها آخر سر می افتد گردن زنها . زن مجهول و معیوب و ناقص تاریخ . زن که بودنش موجب خارش آدمهای اطراف میشود . زن که خدا نمیدونم چرا آفریده ؟

به هر دلیل که شاید که باید فکر کنیم صفحه عربستان سعودی به سوی ایران حرکت میکند و کوه ها ساخته میشوند و انسانها در لابه لای این حوادث آسیب میبینند ولی در تاریخ زمین شناسی هرگز کسی از مادرها از پدر ها و برادر ها صحبتی نمیکند که داغدار شدند. در هیاهوی کوه زائی و بیابان زایی و گرمایش و سرمایش دنیا کسی آدمهای ریز را نمیبیند که له میشوند. ذکری از آدمها نیست. در جنگها هم همین است . گلوله ها از آدمها ارزشمندتر میشوند حداقل قیمتشان مشخص است.

ماه گذشته حکایتها بسیار بودند. تپش قلب بی نهایتی داشتم . گاهی عمودی میزد گاهی افقی گاهی توی گلویم گاهی مثل کفتر در بند. سومین بار در طول زندگی ام بود که افسارش گسیخته شده بود بارهای قبلی را با تست ورزش و قرص سر کردیم ولی وقتی همین یکماه پیش برادرم سکته وسیعی کرد و دوبار ارست کرد و این دنیا و اون دنیا را به هم ریخت و آخرش هم با هزار داستان کارکرد قلبش شد 15 درصد و نابود شد دیگه گفتم باید بروم یک کاری بکنم.

خلاصه از آزمایش خون شروع شد. هنوز سوزن در رگ نرفته حس کردم اسید در رگهای دستم جاری شد با اینکه آدم بی صدایی هستم ولی کم مانده بود دستم را بکشم. تحمل کردم . از خجالت حرفی نزدم. بعد از آزمایش خون دیدم بخشی از ساعدم بی حس و در واقع بد حس شده . برق گرفتگی و درد و خلاصه جستجو کردیم دیدم سوزن عصب را آسیب زده . یک کمی کیسه آب گرم و لیزر در مطب و . . . .متنفرم از دکتر رفتن.گفتند برو تست عصب عضله ولی بی خیالش شدم .

آزمایش تمام شد رفتم اکو. رفتم بیمارستان امام. میخواستم جایی باشه که حوصله مریض اضافی نداشته باشند. البته دوست بسیار نازنینی کمکم کرد. همینطور که خانم دکتر شرح دیده هایش را میگفت، اوضاع قاراشمیش تر میشد. سوراخ های ریز بین دو دهلیز. دهلیز گشاد و بی کفایت. بطن بی زور . خدایا با پای خودم اومدم؟

اکو تمام شد رفتیم برای هولتر یک هفته ای . هولتر یک جور وسیله است است که الکترو دایم میگیرد و ذخیره میکند . ولی البته یک هفته به گردنم وبال بود و قرار شد هر بار قلبم به تالاپ تولوپ افتاد دکمه اش را بزنم.

عاقبت با نتیجه اعمال رفتم دکتر. هیچی ........... هیچی نبود . مصرف چای، قهوه، دارچین و زنجبیل و فلفل که به توصیه های آبکی تلگرام و برای افزایش متابولیسم مصرف کرده بودم کلا کن فیکون کرده بود داستان را.

سوراخها را یک چهارم از جمعیت دارند و خیالی نیست و تپش هم تحت تاثیر مخلفات بالا یکی اضافه میزد. چای و قهوه و ادویه را کم کردم و تقریبا درست شد.

در اون ایام که دست از دنیا شسته بودم به خودم گفتم این بود که میگفتی وقتی مریض بشوم پی اش را نمی گیرم؟ این طوری بود بی خیال دنیا بودن؟....... ولی بچه ها را چی کار کنم؟

دو سه بار فکر کردم وصیت بنویسم . بنویسم چی کار کنند. به همسرم بگویم زن نگیرد ولی دوست دختر چرا. به بچه ها بگویم مادر هم دیگر باشند. آدم باشند.

خیلی فکر کردم . بد نیست که گاهی فکر کنیم . خوب باشد گر محک تجربه آید به میان.

امااز کتابم بگویم . 5 داستان را ارشاد به کل حذف کرد. یکی اش اصلا نام کتاب بود. دو تایش را خودم خیلی دوست نداشتم ولی بقیه را چرا؟! بقیه داستانها را با قیچی تشرع مکرر اصلاحیه زدند. هر کجا دو تا انسان زن و مرد در یک فضای خیالی که همان مغز من است با هم نامحرم بودند. خط زدند. حالا باید یک عاقد بیاورم همه را به هم محرم کنم. وقتی در خانه یکی از داستانها را میخواندم و میکرو میشنید اصلا تصور نمیکردم که توجه کند. همسرم گفت توتوقع داشتی این را اوکی کنند؟ گفتم حالا همه را به هم محرم میکنم. میکرو با دهان پر که داشت غذا میخورد گفت : داغون میشه که.........

حالا علی مانده و حوضش و داستانهای تکه و پاره

بگذریم

کتابی خواندم به نام تصرف عدوانی . مدتها بود که کتابی را یک بند نخوانده بودم . فکر میکنم خانمی نباشد که با کتاب رابطه بر قرار نکند. پیدا کردید بخوانید. خیلی جالب بود برایم . خانه ادریسی ها هنوز ادامه دارد و کم مانده ولی چرخشی در افکار کتاب پدید آمد که یک دفعه بریدم. پس از نفی همه ایدئولوژی ها یک دفعه دوباره رسیدیم به تقدس توده ها که به نظرم خیلی صحت ندارد.

حالا کتاب هزار پیشه بوکافسکی دستم است و حرص میخورم و غبطه به بی خیالی مطلق این بشر.

امیدوارم خوب و خوش و خرم و توانا باشید

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 1:59

صفحه بندی