دیروز برف در تنگنای کوه آب شد. رگه سفید که خاکستری و محو شده بود دیروز به کلی ناپدید شد. قطره قطره آب زلال شد و رفت در دل کوههای البرز . اگر بشر روی کره زمین نبود دنیای طبیعت چقدر زیبا و بی نقص بود اما با بشر، جهان یک مزاحم پر روی پر مدعا دارد.
دسته دسته آدمها به دنبال افکار مغشوش علم و کتل به دست میگیرند و مزاحم دنیا میشوند. ادیان و مذاهب و فلسفه ها و اخلاقیات و این روزها حتی پیروان انواع و اقسام روشهای خاموش کردن شهوت برای خودشون پرچم دست و پا کردند.
هر کدام یقه شان را برای نظرشان پاره میکنند . رگهای شقیقه برجسته میشود دهان کف میکند چشمها درانده میشود برای نظریه هایی که با عمر هشتاد ساله بشر در اعماق خاک محو و گم میشوند.
اما قطرات زلال آب در خاک البرز مکیده میشود و هرگز شک نمیکند که بخار شوم یا فرو بروم. ببینید کارمان به کجا کشیده که از حسرت خوردن به حیوانات رسیدیم به حسرت آب و سنگ و کلوخ
بگذریم مراسم تحلیف در تهران برگزار شد . مطب تعطیل نبود و من در میان کش و قوس آمدن پرسنلم که شکایتشان را به این طریق نشان میدادند کار داشتم . شهر تا غروب خلوت بود و بعد شد همانی که بود . پلیسهای بلند بالای مرتب با لباسهای سبز زیر پلها ایستاده بودند و چند تایی موتوری لباس شخصی به قواره دیوار در اتوبان رفت و آمد میکردند. هر چی فکر کردم نفهمیدم نیروی لباس شخصی سیاه پوش با قواره دیوار چین و ریش داعشی و چشم های ترسناک برای چی لازم شده است. صورتهای عجیب و غریب و وز وز موتور.
از امروز روحانی رئیس جمهور است و من البته منتظر هیچ معجزه و دستاورد خاصی نیستم . من فقط میخواهم به عقب باز نگردم حتی یک قدم .
انتظار ندارم در مشهد و قوچان و یزد و قم کنسرت بر پا شود انتظار ندارم حجاب شل و ول شود انتظار ندارم هنر و سینما و ممیزی جا به جا شود ولی امید دارم که یک دفعه در حالیکه سر جای خودم نشستم نبینم که بین دو گامم خط قرمز رد شد. همینطور یهو.
امید ارم که کتابم که الان در ارشاد هست به کلی از گردونه خلقت خارج نشود . امید دارم که نماینده های خجسته حال مجلس تصمیم نگیرند که سن ازدواج دختران را به بدو تولد برسانند. من با این امیدها زنده ام .
و البته به عشق بچه هایم که هر روز از ایشان چیزی یاد میگیرم و در آینه آزاد اندیشی ماکرو میفهمم که چه دیکتاتور کوچکی در دل نهفته دارم و چه هیتلری را با خودم حمل میکنم و در میانه نشاط میکرو فکر میکنم چقدر گستره خوشحالی را میتوان گسترش داد.
این روزها به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرم به کارهای ساده ای که بی نهایت میتواند شادم کند ؛ فکر میکنم شاید خاصیت سن و سالم باشد ولی شیوه ای نو است و خوب
خوابیدن در میان ملافه های نو و تازه شسته شده و سر در بالش خوشبو فرو بردن. نوشیدن یک لیوان آب خنک . حس کردن نسیم صبح بر روی صورت. لمس آفتاب . شنیدن صدای سگ همسایه . دید زدن گربه های خیابان . دیدن برق شادی در چشمان بچه ها . لم دادن مقابل تلویزیون وقتی ماشین ظرفشوئی شر شر آب روی ظرفها میریزد و میشویدشان همه من را شاد میکند . چیزهای کوچک بی معنی . چیزهای خیلی بی معنی ولی مفید. هر چقدر دنیا در قعر نمیدانم چی فرو میرود و هر چقدر سر بریده و جنازه مثله شده و قاتلهای خونسرد حیوان صفت بیشتر میشوند من بیشتر حس میکنم که نیاز به خوشی های کوچک دارم . خوشی های مجانی دم دستی.
به دنبال همین خوشی های دم دستی دو هفته گذشته را هر پنج شنبه با بچه ها و بناپارت رفتیم سینما. لذت خرید از سینما تیکت با وجود داغونی سایتش هنوز هم خوب است. پیدا کردن یک سینما در شهر که ساعتش به ساعتمون بخوره و ماجراجوئی بعد از سینما در کافه ها یا رستورانهای مرکز شهر.
یک هفته ساعت 5 عصر بود و یک هفته اکسیدان. اولی ضعیف و پوچ است و دومی خنده دار است و پر از جزییات و حیف از مدیری که خودش را هرگز ارتقا نداد و البته خوب گران فروخت.
اکسیدان را ببینید گرچه کمی کش می آید ولی خوب است و بازی ها سرگرم کننده .
هنوز مشغول خانه ادریسی ها هستم و پس از آن میخواهم تصرف عدوانی را شروع کنم. تعریف زیاد شنیدم از آن و بلافاصله که شروع کنم از آن خواهم نوشت . راستی شما هم میدانستید که غزاله علیزاده دوست مرتضی آوینی بوده و خودکشی اش مقارن و کمی بعد از مرگ آوینی ؟ یا اینکه دوستان مثل داستان فروغ آب پاش به دست برای آب توبه ریختن بر سر نسوان تاریخ آمده اند ؟
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی