خرید بک لینک

اسفند رسید . سال پر هیاهو، سالهای پر هیاهو. حس عید ندارم شاید هنوز ندارم ولی چطور میشود حسش کرد.؟ هر چه در فضا هست دلهره و تنش و نگرانی است . شاید من اینچنین هستم . شاید تنه با تنه با اخبار زندگی کردن دردسر ماست .

ما که حالا با اخبار به رختخواب میرویم . گوشی هوشمند مثل سر کارگر یا کارفرمای وظیفه شناس، اخبار را مخابره میکند. البته من میتوانم عضور کانالهای فنگ شویی شوم یا گل آرایی یا سنگ دوزی ولی در عوض عضو اخبارم . هر لحظه .هر آن.

این طور در میدان مین دویدن، زندگی را سخت میکند. از زلزله ،از جنگ محتمل،از تحریم ،از زد و خورد خیابانی ،از دروغ و دروغ و دروغ ،از بحران قیمت ارز که مطب ما را خالی و خلوت میکند از بس مردم ملتهب و ترس زده میشوند..........بعد از زلزله تهران از بناپارت خواستم که یک اپ زلزله دانلود کند. گاهی شب و نصف شب دینگ دینگ میکند. میپرسم کجا ؟ میگوید عینک ندارم که ..... بالاخره میبیند. غرب . شرق . جنوب مردم انگار در گهواره . با خودم میگویم شاید بد نباشد دائم  و کم بیاید که هر کس خواست آجری روی آجر بگذارد یادش بیافتد که چه باید بسازد.مثل تهران نباشد که فراموش کردیم در آغوش مرگ میخوابیم.

دوستی که در غرب برای کمک و کار میرود تعریف میکرد در غوغای تقسیم وسایل و کانکس و چادر، زنی التماس میکرد من پولش را میخواهم. بی جا و مکان مانده بود خانه و کاشانه ای باقی نمانده بود . سرما ویرانی و ترس ولی اصرار داشت بر اینکه پولش را بگیرد . بالاخره به اصرار خانم دکتر داروساز اقرار کرده بود که نازائی دارد . پول را میخواهد برای دارو ها!!!!!

چه حکایتی است ؟ در این خاک خشک و بی باران در این ویرانسرای بی سرانجام وطن یک طفل مگر رسولی از آسمان باشد که لازم باشد بیاوریم .

 

البته رطب خورده منع رطب کی کند. آدمهایی مثل من که بچه هایشان را مثل دو بطن چپ و راست قلبشان هر روز لباس میپوشانند و مقنعه بر سرشان میکنند تا به مدرسه بفرستند و اصولا هر زنی که در این جهان تکثیر شده است همیشه باید از الهه فوچونا بترسد. همین ترس است که باعث میشود دهانم را محکم ببندم.

شاید امروز روز خوبی برای نوشتن دم عید نباشد . شاید من هم حس و حال خوبی را برای بعد از مدتها نوشتن انتخاب نکرده باشم. دوست عزیزی که داستانهایم را خوانده بود گفت از این همه تلخی خسته نمیشوی؟

خسته میشوم ؟

 

به این قضیه فکر کردم . شاید اگر نقاش بودم ممکن بود بتوانم رنگ سرخی به بوم بیافزایم ولی در نوشتن حس کردم که تلخ ترین نوع هنر از آب در میآید. از عشق بنویسم که داستانی است پر از زخم و درد و انتظار و خود شکنی و هجر . وصلش هم که دیگر وصل نیست.

از شادی ها بنویسم از سرفرازی ها از سربلندی و افتخارها؟؟

کجا ؟

حداقل من هیچ کدام را حس نمیکنم. هر چه پیرتر میشوم بیشتر حس میکنم زمان کم دنیا پوچ و هدف نا مشخص است و من از تبریزی بی حاصل ترم و کاش تبریزی بودم در بطن یک منظره دور دست.

بگذریم واقعا روز نوشتن نیست.

کتاب عامه پسند بوکوفسکی تمام شد. حالا مشغول سال بلوای معروفی هستم . اگرچه ریتم بسیار سختی دارد که گاهی از دست آدم در میرود ولی خوب است . به این فکر میکنم که کسانیکه معروفی را به گرته برداری از خوشه های خشم متهم کردند در سمفونی مردگان ؛احیانا خودشان شاید اهل داستان نویسی نبوده اند که به هر حال توان معروفی را به هیچ انگاشتند. کتاب را هنوز تمام نکردم ولی همین که خواندم طناب دار قرار است بر گردن حسینا بیافتد حالم بد شد. همین هم از توان قلمی است که باید ستود به جای مذمت.

امسال بر خلاف سالهای پیش نتوانستم فیلمهای اسکاری ببینم. همه راخریدم و چپاندم داخل کشو ولی فرصت و توان تخلیه مغزم را از رویدادهای بیرونی نداشتم تا پای فیلم بنشینم.

فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری را از بین همه که دیدم بیشتردوست داشتم . فیلم خوبی است و البته به حال روز جامعه ما نزدیک. گروهی در سرخوردگی ،درد و مرگ و ناتوانی در برابر سرنوشت اسیر. اصلا انگار خودمانیم. به نظرم بخت بهترین فیلم را دارد

دانکرک را مدتی پیش دیدم و لایق بهترین کارگردانی است . یک فضایی دارد که خیلی نمیتوان تشریح کرد. دیدنش در سینما باید محشر باشد و نور آبی درد ناک و سردی اش و سایه مرگ و نا چاری اعجاب آور است.

شکل آب را دوست نداشتم . هیچ چیزی نداشت البته نسخه خوبی را ندیدم ولی از دیدن پولکها و لزجی آدمهای من در آوردی هالیوود هم لذتی نمیبرم . هنرپیشه نقش اول زن را خواهد برد.

اما فیم دوست داشتنی ام: با عشق، ونسان . مسلما نمیشه بر اساس قضاوت من که عاشق بی حد ونسان ونگوگ و بقیه نقاشان امپرسیونیست و پست امپرسیونیست هستم فیلم را سنجید ولی به هر حال از انیمیشن نازنین کوکو خواهد برد. رویایی است به نظر من . زنده شدن همه آدمهایی که ونسان کشیده و دنیدن روح شخصیتی که ونسان در نقاشی ها رسم کرده عالی شده . انگار با دیدنش آدم به خودش میگوید آره رولان پستچی باید یک چنین مرد محکمی بوده باشد و حتی گاشه آشفته حال.

لیدی برد هم فیلم خوبی بود . برای کسانیکه دختر نوجوان و جوان دارند مرهم است که بدانیم بعضی رفتارها بین المللی هستند.

فیلمهای خوبی هستند که ندیدم مثل پارتی و به نامم صدایم کن که دوستی به من گفت یک جور تبلیغ دگر باشان است که در هالیوود خیلی به هر حال طرفدار دارد. خدا ببخشد ما انسانهای گمراه را که نماد روشنفکری مان نه تلاش برای صلح نه برای آب نه برای رفع گرسنگی فقط شده  تلاش برای قانونی کردن حق اقلیتی جهت رفع حاجت جنسی یا عشقی یا هر کوفتی .

بالاخره هر انسانی یک جایی نفهم است یکی از اون نقطه نفهمی های من همین تلاش غرب برای جا انداختن چیزیست که دردی از بشر دوا نمیکند.

ستایش عشق بین دو جنس چه گلی بر سر بشریت ظلالت ماب زد که بین دو همجنسش ؟؟

روشنفکرها و جوانها بخوانند تا بدانند من یک پیر زن کج فهم نادانم .

بگذریم

هفته گذشته رفتم برای دیدن نقاشی های عشق زنده ام علی اکبر جان صادقی که ارادتم به ایشون میلیون بار بیشتر شد. موزه هنرهای معاصر مجموعه کارها را به نمایش گذاشته و فعلا هست تا میانه فروردین فکر کنم.

این رنگها این ظرافت این همه هنر این همه قصه که در سینه این مرد نهفته شده بی نظیر است . من که بیننده این تلاش یک عمر بودم در موزه، از دیدنش به حال غش افتادم چه رسد به این تلاش که مدام است و مدام. پاینده باشد الی ابد که میارزد بودنش به هزار هزار آدم بی خاصیت.

بگذریم

از نشانه های پیری همین بس که هیچ یک از فیلمهای جشنواره فجر را نه دیدم و نه دوست داشتم ببینم . از دیدن جوانانی که در صف سینما آزادی ایستاده بودند فقط به جوانی شان غبطه خوردم . اختتامیه پر طمطراق را هم ندیدم فقط بعدها افاضات کارگردان وابسته و سرباز و . . . . دیدم که نوش جانش خودش سر شلنگ فضاحت را گرفت به روی خودش . از این وانفسای ایرانیت و جمهوریت یک دسته یک کمی محبوب القلوب بودند که ایشون به اصرار ده ساله تلاش میکنه بگه من از این محبوب ها نیستم ها . از اون ها هستم که دستشون تو کاسه است. بخور برادر بخور. فیلم بساز حالش را ببر . تو ملیجکی.

با خودم گفتم بابا صد مرحبا به کیمیایی که سی سال است همه به او تاخته ایم و یکبار این طور کف بر دهان نیاورده است. اصالت هم اصالت قدیم .

چقدر نوشتم و هنوز حرف هست. امسال عید بر حسب یک برنامه ریزی پیش بینی نشده و نا خواسته امکان دارد با میکرو دو تایی برویم  . شیطنت این دخترک ته تغاری یک پروژه اساسی شد برایم .

داستان این شد که بچه شش ساله ،چند سال پیش تبلیغ کلاس پاتیناژ را دید و گفت من را ببرید. ما هم گول خوردیم . فکر کردیم سری میخورد و زمینی میخورد  تمام .کلاس نزدیک بود و از شما چه پنهان هزینه غیر قابل تحملی نداشت. کفش و وسایل را هم با همان ورودیه میدادند.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به نقطه ای که مربی گفت این بچه کفش خاص بخرد.این بچه تنها بچه ای است که از لحظه ورود بی وقفه بی گریه و بی بهانه فط تمرین میکند! زمین میخورد بر میخیزد و تمرین میکند.

جویای کفش شدم دیدم نه بابا شوخی است. رقم بالاست . رای میکرو را زدم و بردمش اسکیت. یک جایی نزدیکتر و در مجتمع دولتی . خوب و ارزان . بابا بزرگش خدا بیامرز اولین کفش اسکیت را برایش خرید . باز همه چیز خوب شد . کفش معمولی قیمت خوبی دارد و کلاس خوب بود.

باز مربی آمد که این بچه استعداد دارد برو کفش مخصوص بخر. نشون به اون نشون که این کفش همون کفش پاتیناژ است ولی چرخ میخورد زیرش به جای تیغه!

خلاصه قسمت من به خریدن کفش سیندرلا بود. جمع کردیم با کادوی تولد و عید ی و قلک و . . . حالا چهار سال شده که میکرو از اسکیت و اسکیت از میکرو فاصه نمیگیرد.روزها و شبها در خانه چها ر تا زیلو و فرش را جمع میکند و یا میچرخد و می پرد یا طناب میزند یا 180 تمرین میکند. حتی در زمانی که کیف به کول منتظر سرویس مدرسه است هم میچرخد. به یاد بیلی الیوت می افتم و عشقی که من به آن فیلم داشتم . لعنتم کند خدا .

حالا رسیدیم به مسابقات در کشور فرانسه. وقتی به سادگی گفت می خواهم بروم فرانسه مسابقه بدهم یک شوخی بود ولی الان که دعوت نامه دارد و برنامه اجرایی و وقت سفارت این من هستم که دنبال رویایش میدوم. از سویی عصبانی ام و از سویی خوشحال. از خودم میپرسم بگذارم برود در ورزش ؟. آن هم ورزش بی در و بالون ایران که فدراسیون اسکیتش علاقه مند بود فردی را به عنوان حراست همراه گروه کند تا گروه هزنیه سفرش را هم تقبل کنند تا ما را بپاید که حجاب خدشه دار نشود!!! گروهی که هزینه همه چیزشان را خودشان میدهند و فدراسیون فقط نقش لولو را برایشان بازی میکند. یا نگذارم ؟ بعد بیلی الیوت را چی کار کنم. حتی اگر میکرو بیلی الیوت هم نشود.

نمیتوانم عشقش ،تلاشش و دلهره ریز ریزش را که فقط موجب دل درد و سرخی صورتش میشود نادیده بگیرم. یا روحیه ورزشکاری خودش و دوستانش را که ناب ترینش را وقتی میبینید که یکی شان را زمین میخورد و بقیه با شور و دلشوره برایش کف میزنند.بزرگ و کوچک. در گروه هم کوچکترین است

این همه زمین و خوردن و برخاستن شاید میکرو را ارتقا دهد که انسان بهتری نسبت به من باشد به من که زمین میخورم و هر بار یک تکه از من شکسته شده و خودم را نمیبخشم و بر میخیزم در حالیکه بار ملامت روحم را داغون میکند..

در هر حال هنوز ویزایی در کا رنیست و آینده نامشخص است و فاش بگویم در این سختی بی حد روزگار که میدانم و میچشم و میبنیم و کور است هر کس که نمیبیند می ترسم محکوم به مرفه بی درد بودن شوم ولی این بار بر خلاف 46 سال که هیچ امام و امام زاده ای من را نطلبده ونسان من را برای دیدن نقاشی هایش طلبیده . امیدوارم بتوانم از آنجا بنویسم .

در هر حال یکی از آشنایان پیشنهاد کرد کانال تلگرامی بزنم برای وبلاگ که هم به روز شدنش را اطلاع دهم و هم راهی جدید باشد. من هم گوش دادم لینکش را میگذارم و البته عکس هم اگر موردی بود.

HTTPS://T.ME/FIROUGOLESSORKH

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1396 ساعت: 4:27

صفحه بندی