تابستان نفسهای آخر را میکشد . همین که وقتی صبح زود از خانه بیرون میزنی لرزش روزهای مدرسه به تن ات میافتد یعنی تابستان تمام شده است. شهریور همیشه به سرعت و ناجوانمردانه میگذرد و بوی عجیب میدهد.
مدتها بود در تراس خانه یک زنگوله داشتم که آویزان کرده بودم به گوشه ای و با باد تکان میخورد . بالکن خانه طوری است که باد زیاد دارد . هنوز دلیلش را نمیدانم شاید چون خانه های دست راست و چپمان هنوز بالا نرفته که البته در حال تخریبند. در هر حال صدای زنگوله به شدت در حیاط و کوچه میپیچید. از همسایگان پرسیدم اگر مزاحم است بردارم ولی دوست داشتند. در اتاق که مینشستم صدای زنگوله به من میگوید باد می آید و من به طرز حسرت باری به باد غبطه میخورم. به آزادی اش . بهار و پاییز زنگوله یک نفس میزد ولی وسط تابستان وقتهایی میرسد که عبوس و نزار می ایستد. چندی پیش در غفلت تابستانی دیدم زنگوله نیست! حدس زدم که به هر دلیلی پوسیده و از طبقه سوم در حیاط افتاده . نگاه کردم چیزی ندیدم ولی حس فقدانش دلم را سوازند. مثل وقتی که بعد از مدتی یاد آشنایی میکندی و خب ردار میشوید که مدتهاست رفته از دست و جز حسرت چیزی در دست ندارید. وقتی به حیاط رفتم دیدم تکه هایش ار با میله های زنگ کناری اندخته اند.خواستم بردارم ولی دیدم از هم گسیخته شده .
روز بعد اتفاقی در یک مغازه خنزر پنزری یک زنگوله دیگر دیدم و خریدم. آوردم و نصب کردم. اتفاقا باد هم در آمد ولی این زنگوله تنبل است. جایش را عوض کردم دیدم نمیزند.حالا یک محله نمیفهمند که بیرون باد می آید یا نه و این خیلی مهم است چون باد تنها عنصری است که آزادانه میوزد.
بچه که بودم کتاب روانشناسی مان را در کتابخانه داشتیم . در حقیقت همه چیزیهای جهان در آن بود از تصاویر تست کور رنگی تا تصویر بیماران کاتاتونیک و شیزوفرن. کتاب از کتابهای زمان دانشجویی مادرم بود . مادرم علوم اجتماعی خوانده بود در دانشگاه تهران .
سالها کتاب را میخواندم . عکسهایش را میدیدم . کلفت بود و جلد آبی استخری داشت. یکی از آشنایان دور شیزوفرنی داشت یا به قولی میگفتند جنون ادواری دارد. تنها پسر یک خانواده خوب بود و به بلوغ که رسید مشکلات شروع شد. هر چند وقت داد و فریاد میشد در خانه شان.
در واقع پسر همسایه خاله ام بود. مادرم میگفت کسانی که جنون ادواری دارند پاییز و بهار حالشان عوض میشود. بعدها در جوانی بالاخره زنی برایش گرفتند. مدتها قبل از آن پیوستنش به یکی از نحله های دراویش کمکش کرد کمی آرام گرفت و البته دارو درمانی و گذر از بلوغ. هرگز درک نکردم چرا باید یک بیماری ارثی را گسترش داد و چرا یک زن باید وارد این قضیه دردناک شود . سال گذشته خبر دار شدم روح خسته و فرسوده و داغونش بالاخره رفت. خلاصه پاییز و بهارهر سال بحران بود. بچه بودم به نظرم خنده دار بود ولی حالا خوب درکش میکنم . با وزیدن باد پاییز یک چیزی در درون من تکان میخورد . یک طور غصه یا غم رقیق ولی عمیق . حس لانه گزینی پیدا میکنم .
خاله ای دارم که از میانه شهریور با خانه تکانی و جمع و جور کردن و خریدن سبزی و گوجه و حبوبات و . . . . میافتد. من البته خوراکی جمع نمیکنم ولی حس موش کوری را دارم که دوست دارم بروم زیر لحاف و ول کنم دنیای بیرون را.
یکی از رویایهای زندگی ام این است که بتواند برم در اتاق رو به دریای فیلم نویسنده شبح ( ghost writer) و به دریای خاکستری خیره شوم. یا بروم در خانه ویلایی عجیب غریبی که مورا کامی در کتاب شکار گوسفند وحشی وصف کرده و برای کل زمستان مدفون شوم و البته یک راه دیگر هم دارد که سوار جیپ حامی و کامی شوم و بزنم به جاده برای ابد بروم.
دردناک این است که نه تنها هیچ کدام از این کارها را به لحاظ وقت و برنامه و توان و فرصت نمیتوانم انجام دهم بلکه در درون خودم هم تبدیل به یک فسیل شده ام .
اتفاقا با وزیدن باد پاییزی فعالیتهای چرندی شروع میشود . فرستادن بچه ها به مدرسه و کل کل کردن با آنها . یکی از استرس کنکور داغون و زرد رو و دیگری در هپروت پرتگاه بلوغ . تدارک رفتن و از همه بدتر صبح به صبح برخاستن و انجام کارهای تکراری بی اجر و مواجبی که هیچ وقت پایان ندارد. جلسه های مدرسه و دغدغه های بچه ها که هر روز با گله و غرغری به خانه می آیند و هر مادری میداند که انرژی درونی اش گاهی برای تسلی همه این غرغرها کم می آید و باید از فتیله بسوزاند و از این ها مزخرفتر وقتی است که بچه آدم در هم و برهم می آید و حرفی نمیزند و تازه باید بیافتی به جانش که بگو چه دردت است.
همه اینها در حالی است که جاده ها در همه دنیا سرمست و پر از پیچ و خم بر روی زمین لمیده اند و وسوسه گرانه با خطهای سفید ممتد و منقطع چشمک میزنند ولی رهروی چون من نمیتواند دل به آنها بسپارد.
حالا که فکرمیکنم شاید بهتر باشد زنگوله اصلا زنگ نزند و به یادم نیاورد که باد آزاد است . حالا که هنوز فرصتی برای وزیدن ندارم.
در خانواده ام هر سال که بچه کوچکی به کلاس اول میرود کلی هیجان به پا میشود. قبل از اول مهر میرویم سراغش از کیف و کفشش میپرسیم. مادرم همیشه میگوید . بچه از دستمون رفت تا ابد . دیگه تا عمر داره باید صبح بره .
حالا میفهمم. وقتی بچه بودم از حرف مادرم درد میکشدیم . اصولا یک جور توان دراماتیکی در روضه خواندن دارد . ولی به راستی وقتی فکر میکنم خودم از صبح روزی که در چها رسالگی مادرم من را در مهد کودک گذاشت و به توصیه مدیر مهد به صدای عربده های گریه ام توجهی نکرد و رفت تا امروز بی وقته صبح به صبح از خانه بیرون زده ام . مهم نیست که کارمند نباشی مهم نیست که سه روز یا چها ر روز در هفته کار کنی یا هفت روز مهم است که مسئولتی به عهده داشته باشی و هر روز که چشم باز میکنی در حال خواب و بیدار از خودت بپرسی : امروز چند شنبه است؟ چی کار دارم؟
مدتهاست دارم سعی میکنم به حالی باز گردم که در کودکی داشتم. بر گردم به زمانی که التماس میکردم به من چهار تا تخم مرغ و یک مشت شکر و آرد بدهند تا بدون همزن برقی بتوانم کیکی درست کنم. از این فعالیت لذت میبردم. تخم مرغ نبود . کره نبود . روغن نبود. جنگ بود کوفت بود. زهر مار بود . همیشه هست.
مادرم غر میزد. آشپزخانه را به هم نریزی ها ؟ میریختم. کیک هم مالی در نمیآید ولی من لذت میبردم. حالا کره و تخم مرغ و آرد و همزن و بیکینگ پودر مال خودم است . فر و دستک و دمبک هم مال من است ولی نگاهی به آشپزخانه میاندازم . به خودم میگویم خودت که نباید بخوری . بچه ها هم که نمیخورند یا میخورند و غر میزنند. حوصله بیرون آوردن وسایل از توی فر را هم ندارم و بعلاوه من هیچ وقت کیک پز حسابی نشدم . باقلوا پز شدم ولی کیک نه . یا سوزاندم یا خمیر کردم. ولی مهم این است که دیگر غرق لذت نمیشوم.
حس مشق، حس مسئولیت ،حس برنامه های فردا و پس فردا، فکر بچه ها و دنیای چرند اطراف دیگر نمیگذارد باور کنم که باد هم آزاد باشد.
بگذریم
کتاب موراکامی تمام شد . نمیشود منکر توان موراکامی در ساخت فضاهای عجیب شد اما نمیتوانم بفهمم منظور از همه این فضاسازی های چیست؟ کل داستان را درک نمیکنم . این همه سردی این همه خشکی و این همه در عین حال حس غیر ژاپنی در نوشته هایش را نمیفهمم.
کتاب دیگری شروع کردم از نشر نی نوشته ابراهامیان و کاتوزیان و یک نویسنده دیگر در مورد تئوری توطئه در ایران . کتاب توضیح میدهد که چطور چنین فرهنگی در کل جامعه ایران در طی تاریخ تسری یافته و چه کارکردی دارد و توضیح داده حتی چرا چنین اتفاقی افتاده است . مثالهای فراوانی زده که بگوید این توطئه که اینطور تصور شده اصلا توطئه نبوده اما در همان توضیحات چیزیهایی را بیان کرده که نشان میدهد بازیهای جهانی تا چه حد عمیقتر از تصور ما است. انگار بدتر نقض غرض شده است.
مثلا عنوان شده که اصلا وصیت نامه پطر کبیر مبنی بر لزوم دستیابی به آبهای گرم خلیج فارس کلا دروغی بیش نیست که آن را هم سفیر آلمان طی نامه ای جعلی در فرانسه ساخته است و روشنفکران یا تجار یا دولتمردانی از ایران که در فرانسه بوده اند به این وصیت جعلی دست یافتند! یعنی یک عمری همه ما در کتابهای تاریخ خواندیم پطر کبیر چه چرندی وصیت کرده و مزخرف بوده است ولی یک توطئه یک درجه عمیقر پشتش بوده .
یا کتابی که در دوره مصدق از نویسنده ای چپگرا و از حزب توده( لاهوتی ) چاپ شده در مورد وضعیت شوروی کلا نوشته یک مامور سیا و به قلم یک ایرانی صاحب قلم در امریکا بوده است ! یعن مثالها درست من را یاد کتاب دائی جان ناپلئون میاندازد که آخرش مشخص میشود از همه جاسوسهایی که دائی جان به آنها مشکوک بود فقط سردار مهارت خان بود که اتفاقا جاسوس آلمانا بود بر علیه انگلیسها . یعنی بالاخره یک چیزی وجود داشت.
با این همه کتاب بی نظیر است و میشود چند بار خواند.
بگذریم
فردا برای سه روز با میکرو عازم ساری هستم. میکرو هم به مرض ولگردی من مبتلاست و جاده ها وسوسه اش میکنند. شاید حتی مهم نیست کجا برویم بلکه بی دغدغه راه رفتن هم کمک میکند. مثلا هفته پیش برای کرای رفتیم خیابان انقلاب و بی دلیل و هدف راه افتادیم تا میدان فردوسی. سرک کشیدن در هر سوارخی خوب است . این طور وقتها غر هم نمی زند همراه میشود. د رپارک دانشجو گهگاه با چهره های عجیبی روبرو میشدیم زیر گوشش گفتم اینها دگر باش یا شاید ترانس باشند. نگاهی کرد. گفتم مادر کمیگویم تا بدانی در ایران هم هست و بعلاوه تعجب نکنی. میدانم که میداند ولی به روی خودش نمی آورد.
امسال به دلیل درس های ماکرو امکان هیچ سفری نبود و البته به دلیل گرانی بیش از حد هر چیزی که بشود تصور کرد. بنابراین در آخرین روزها میکرو را به سالار دره میبرم . خودش هتل پیدا کرده و مشتاق است. به او سپرده ام امروز که من تا آخر ساعت سر کار هستم خودش لیست بنویسد و وسایل جمع کند و ساک ببندند. سه روز سفر ساک نمیخواهد ولی از این کار لذت بی حدی میبریم با هم . حداقل بهتر از خیره شدنش به صفحه گوشی و دنیای بی در و بالون اینترنت است .
هنوز نمیدانم از فیروزکوه میرویم یا از جاده هزار ولی پر میزنم تا بوی شالیزارهای نرسیده به آمل را بشنوم. بیست سال میشود آمل را ندیده ام و هزار سال است ساری نرفته ام . امیدوارم این قدر ساخت و ساز نشده باشد که از غصه سکته کنم. اگر به چششم چیزی خورد که ارزش دیدن داشت حتما عکس میگیرم و ارسال میکنم برای کانل تلگرام .
خوش باشید.
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی