خرید بک لینک

تصمیم گرفتم سال آینده بیست و هفتم اسفند به غاری پناه ببرم و آخر فروردین به زندگی باز گردم. واقعا اگر باید برگشت.امسال نه تنها حوصله نوشتن نداشتم بلکه حوصله هیچ کاری را با آن شوق بی حد که همیشه داشتم نداشتم . مادرم از ترس اینکه کم کم بزنم زیر کاسه و کوزه عید دائم میگوید ولی من دوست دارم عید را !ذوق و شوق مردم را دوست دارم. خانمهای بند و ابرو انداخته و براق و تمیزو خسته از کار شب عید را .

ولی دیگر این قدر فکر کنم سن و سال داشته باشم که کم کم بتوانم برای خودم آدم گندی شوم که مثل گرینچ حوصله نداشته باشم. سالها پیش کارتون کریسمس والت دیسنی (میکی ماوس و کریسمس یا داستانهای کریسمس)را با بچه ها میدیدم و هنوز یکی از بهترنیهای دیدنی است . جایی بود که دانلد داک خسته از همه سرود دخوانهای شادمان خیابان در شبهای برفی فقط یک لیوان شیر شکلات داغ میخواست و یک گوشه دنج که از او دریغ میشد. امسال حس او را درک میکردم و البته شهر هم نشاط همیشگی را نداشت.

امسال پیش از عید حس بی حوصلگی را فقط برای بچه هایم کنا رمیزدم وگرنه چرا باید تن داد به این هیجان مزخرف بی معنی. در چهل دهه ای که انقلاب شده سالها ملت برای نگه داشتن هویتهای فرهنگیشون تلاش کردند و من الان حس میکنم همون هویتهای فرهنگی کم کم هیولایی شده که در نبود نظام ایدئولوژیک ممکنه آزار دهنده شود. مثل یک جور اجبار همگانی .

به هر حال نه دلم برای بهاریه نوشتن ذوقی داشت و نه این بهار از آن بهارهایی مطلوب بود. که البته نحسی روزگار خودش را نشان داد. نمیگویم حس ششم داشتم ولی بی جهت نبود که دلیلی برای شادی نمیدیدم.

آب از سر ملک و ملت گذشت و دو سوم ایران را شست و برد . از شمال تا جنوب و هنوز که مینویسم تهدید سیل خوزستان را میلرزاند. نظام از هم گسیخته و زیادی خود باور که دنیا را تهدید میکند از زیر پای خود غافل ماند و مال و جان و کشت و زرع مردم مفلوک را آب برد. اگرچه نمیتوانم اینقدر خودم را در کینه پنهان کنم و بگویم سیل تقصیر کسی است اما بعد از سیل هر چه هست بدبختی حاصل از بی توانی ماست.

دوستی کسی را معرفی کرد که برای کمک به منطقه رفته است . وقتی شرح داستان را شنیدم از ناامنی راه ها از هجوم و زد و خورد از کمین راهزنان آذوقه و پتو و هنوز گل و لای از در خانه مردم زدوده نشده آگهی فروش چادرهای هلال احمر در سایت دیوار ، روانم را مخدوش کرد. مگر چقدر میشود ملت را به پاکدستی و انسانیت تشویق کرد وقتی همه دشت و دمن را لجن دزدی و منفعت طلبی زیر خود فرو برده است. چقدر میشود مثل احسان علیخانی با اون چهره خوشگل و خوش خنده دلبرانه لبخند زد و فکرکرد دنیا را ازآب نبات رنگی ساخته اند د رحالیکه در چشمان زیرکش هم ما و هم او میدانیم چه لجنزاری پیرامون همه ما هست.

وقتی کشاورز زار و نزاری که راه میرود و میگوید هیچ چیز برایم نماند جز پیراهن تنم چطور میشود به این زلم و زیمبوی های شادمانه شهری آویزان ماند.

اما همه جوالدوزها سهم دیگران نیست. خودم هم از خودم خسته هستم. از یک دهان حرف و توقع از دنیا . اگر میانسالی دوره افسردگی است عبور از آن دوران غریب و سکوتی است که نمیشود وصف کرد. همه هیاهوهای سر آدمی ساکت میشود و فقط یک سوال میماند چرا باید بروم؟ چطور ی میشود بعد از رفتنم.؟ مردنم ؟ این همه تزیینات عالم هستی به چه کار می آید؟ آنکه من را آفریده و تو را و همه را برای چی آفریده است ؟

ناتوانی و بی حاصلی و برهوت عمر آدم در آستانه 50 سالگی واقعا خوفناک است . دیگر نه نوشتن در من جوش میزند و نه حاصلی از تلاش کوشش میبینم و واقعا نمیدانم این دلمردگی و سکون و سکوت نتیجه جامعه است و آیا واقعا جامعه سوئدی ،امریکایی ،آلمانی یا ژاپنی هم آدمها را در میان زندگی این قدر تهی و فلج میکند؟

گاهی فکر میکنم میکند. از نمادهای شنگولی دنیای مدرن بگذریم از امریکائی طورهایی که کفش ورزشی به پا دارند و لباس سبک میپوشند و حتما با بطری آّب معدنی این سو و آن سو میروند بگذریم. گول آن حس سبکبار عشق به زندگی را نخوریم من فکر میکنم مصرف گرایی و احترام به فردیت و نوعی سطحی نگری امریکایی یا غربی جلوه ظاهر آنها را اینطور میکند ولی متفکرین و فیلمسازها و نویسنده ها که درون را عیان میکنند همین درد را منعکس میکنند. سایه مرگ که نزدیک میشود . پوچی و تنهاییبی داد میکند.

بگذریم هیچ حس خوبی نیست که بخواهم آن را شرح و بسط دهم.

بگذارید بروم سراغ میکرو و ماکرو . ماکرو تابستان سال 99 کنکور دارد. ماکرو که وقتی به او میگفتم میخورمت با تمام توان فرار میکرد و میگفت نبگولمیا. یعنی من را نخور . حالا برای من از بعد ششم و هفتم میگوید و نقاشی پیکاسو را شرح میدهد و فلسفه میخواند و عاشق ریاضی است و فیزیک و وقتی میفهمد من فلان کتاب با فلان فیلم را بیست سال پیش دیدم ، ابروهای هشتی اش را بالا میاندازد و با شک و شبه نگاهم میکند که یعنی مگر تو هم آدمی ! چه بگویم گاهی خودم هم نمیدانم من آدم هستم یا نه . رشته اش ریاضی است و من دخالتی در امورش ندارم هرچند او سایه من را سنگین میبیند ولی به واقع هیچ دلیل نمیبینم که بخواهم برای کنکور یا هر کوفتی در دنیای بیورن عذابش دهم. البته این رازی بین من و شماست . به او و توانها و کارهایش اطمینان دارم و دلیلی نمیبینم دماغم در کارش باشد.

اما میکرو در آستانه شکوفا شدن و پریدن به دره بلوغ . دیروز دو تا از دندانهای شیری اش با هم افتاد فقط چهار تا مانده تا بیافتد. گفتم دندونهای باقیمانده را با چسب میچسبونم وگرنه گربه ملوسکم دیگر در آغوشم جا نمیگیرد. میکرو با زبان دراز با میل شدید به جهیدن و پریدن و ورزش حرفهایش را به صراحت و روشنی میگوید. نصیحتم میکند و وقتی با ماکرو به کل کل میافتیم چشمهایش را گرد میکند و میگوید تو مادرشی باید الان حمایتش کنی .ناراحته.

همین مدل شفافش باعث میشه به خنده بیافتم و بعد عصبانی و کولی میشود و داد و فریاد میکند.

بناپارت غرق در کار شده و میشود و حس میکنم بعد از بیست سال زندگی که امسال سالگرد بیستمین آن است هر کدام پوسته خود را شکستیم . دیگر نه هیچ کداممان تغییر میکنیم و نه میخواهیم تغییر کنیم. احتمالا امیدی هم به تغییر یکدیگر نداریم . ازدواج یک مقوله عجیبی است که تا ابد نمیتوانم قضاوتش کنم. شاید بهترین روش عهد عتیق برای تولید مثل و رفع حوایج جنسی انسان باشد اما نمی دانم آیا برای همه تاریخ بشر دیگر معنی داشته باشد. شاید قرنهای آینده یک طوری برچیده شود هرچند یکی از ایده آلترین و ساده ترین روشهای مدنیت به حساب بیاید البته به شرطی که آدمها در توهم یک تفاهم و عشق و نیمه گمشده باقی بمانند.

این ماههای اخیر به لطف سیستمهای آنلاین برای تلویزیون موفق شدم یک مستند آشپزی یا غذایی را ببینم ساخته مجری سی ان ان آنتونی بوردن . برنامه قسمتهای ناشناخته که بوردن طی آن به بسیاری نقاط سفر کرده از جمله ایران و علاوه برخوردن و گشتن فضای کلی کشورها را هم نشان میدهد. غرق در برنامه اش میشوم هر بار . غرق یک جور ماجراجویی بی خیالی و حالت اپیکوری شخصیتش . یا به نوعی غرق در زندگی که داشتم خودم میداشتم و تجربیاتی که آرزو داشتم خودم میکردم .قسمت ایرانش البته برایم خیلی جالب بود و آنچنان شیفته این بشر شده ام که نگو ولی ماکرو یک بار درست وسط یکی از اپیزودهای برنامه گفت مامان میدونی این خودکشی کرده ؟ همین بهار گذشته

یخ زدم. این همه زندگی، این همه تجربه، این همه دنیا که زیر پای بوردن بوده است من را فلج کرد. یک آدمی که هم شف بوده هم مشهور بوده هم زن و بچه داشته و حالا با همه زیر و زبرها ولی زندگی که میخواستم داشته باشم را او دور انداخته است! حالا هر بار بوردن مشغول نوشیدن یا خوردن روی صفحه تلویزیون است مبهوت حضورش ، از خودم میپرسم چرا ؟ چرا باید در 61 سالگی و در میانه ضبط برنامه، شب برود اتاقش در هتل و خودش را حلق آویز کند.؟؟؟ جستجو کردم نه الکلیک بوده نه معتاد و نه هیچ کوفت دیگری فقط افسرده شده است. این همان حسی نیست که بالاتر نوشته ام ؟

بوردن مخم را ترکاند . هم زمان کتاب مردی به نام اووه را میخواندم که دیدم فیلمش هم هست. من اغلب آدم خواندنم ولی وسوسه شدم و دیدم . هر دو خوب بودند.هم فیلم هم کتاب

بعد از اووه مشغول کتاب دو سال آخر از خاطرات سر جان کمپبل شدم که نیمه کاره رها کردم . شرح پفیوزی و بی در و بالونی حکام قاجاری و مکاری و بی پدر مادری بریتانیای کبیر با همه نوکرهای روباهش در ایران . ولی تحملم تمام شد . یک رقمش را بگویم

دولت انگلیس در مقطعی از ترس خطری که هند را تهدید کرده به ایران وعده 200 هزار تومان پول داده 100 تا داده 100 تا مانده . از فتحعلی شاه تا عباس میرزا در تبریز آویزان نماینده انگلیس برای باقی پول . شاه برای عیاشی و ولیعهد برای ارتشش.

با رفع خطر از مستعمره هند بریتانیا بی خیال 100 تومان میشود و پول را نمیدهد. کار به جایی میرسد که شاه وقتی با یکی از شازده ها قمار میکند و سه هزار تومان میبرد یا میبازد گرفتن پول را حواله میکنند به دولت بریتانیا بلکه به این مصداق پول را زنده کنند . نماینده به دستور دولت مرکزی پول را نمیدهد. شاه میگه میکشمت. نماینده قهر میکند و بر میگردد انگلیس با گلایه و تمام دربار ایران دستمال به دست آویزان این نماینده که نرود و آبرو ما را نبرد که شاه آدم فرستاده بود سرش را ببرد. فردی را خودشان میفرستند که زودتر برود بگوید ما این نماینده شما را نمیخواهیم ولی وزیر خارجه انگلیس خودکشی میکند و میمیرد و همه نقشه ها بر آب میشود و یعنی یک چیزی در مایه های امروزه ما.

کمپبل را رها کردم و کتاب بهار زندگی در زمستان تهران از احمد زید آبادی را شروع کردم . او را نشناخته دوست داشتم وبا خواندن کتابش تصمیم گرفتم بر اساس فضای های رسانه ای در مورد کسی قضاوت نکنم. گرچه هنوز برایش احترام زیادی قایلم و او را شرف اهل قلم میدانم و خبرنگاری توانا ولی به این نتیجه رسیدم که موجودی لج باز خود باور و شدیدا اسلام گرا است که همون افکار اسلامگرایی عمیق و جیگر سوختگی برای فلسطین و ..... امروز با این جا رسیده که در هر کشوری اسلام ظهور میکنه پشت سرش قتل و غارت و ترور میزنه بیرون.خلاصه پدر اتحاد اسلامی و بهار عربی و ملل مسلمان و نهضتهای فلسطینی و اخوانی و . . . . است اما خواندن کتابش جالب است و کمتراز 50 صفحه بخوانم تمام میشود . متن ساده اما د رنهایت حق به جانبی دارد و نکات سیاسی کمی داردولی روابطی را میشود درک کرد که برایم روشن نبود از جمله اینکه همه آنهایی که در میانه این 40 سال خود را نخودی کرده و به سیاست چسبانده شدند به وقتش از نظام زدوده شدند مگر پسر خاله های خوش ژن . بنابراین باید عبرت گرفت و بی خود با شیر ژیان پسر خاله نشد چون پسر خاله نخواهیم ماند. تقریبا بیشتر اسمهای کتاب که در ده های بعدی حذف شدند از بدنه متوسط و ضعیف جامعه بودند که باور کرده بودند نظام منزل خاله است و مستضعفین صاحب آن هستند بعد در دوره جناب هاشمی و ادامه همه را آنچنان ادب کردند که نگو و نپرس. خلاصه عبرتی است .

اما در عالم سینما هم رحمان 1400 را دیدم و هم متری شش و نیم .

رحمان 1400 اگرچه خیلی خنده دار بود و پس از مدتها چهره ای غیر از عطاران و جواد عزتی داشت اما در نهایت دنباله نوعی ولنگاری هزار پا بود. اشارات جنسی و بعضی لات بازیهای رایج کوچه و بازار که در نهایت اشکالی ندارد ولی متاسفانه در خلا تولید آثار ارزشمند میتواند بر رودخانه فرهنگ عامه سوار شود و ما را غرق در فضای لمپنی خود کند.

اما متری شش و نیم علی رغم خوبی و بسیار خوبی من را یاد خاطراتم از فیملهای مخملباف انداخت. وقتی عروسی خوبان را دیدم حس کردم از پرده نقره ای سینما یک چکش بزرگ بیرون آمده و مدام با تمام قوا بر روی همه قوه ادراکم میکوبد. خسته و کوفته از سینما بیرون آمدم . بابت چیزهایی ملامت شده بودم که اصلا مقصرش من نبودم . فیلم روستائی با وجود همه تازگی و به روزی ولی من را یاد آن تجربه انداخت . از سینما داغون آمدم بیرون و با خودم گفتم نمیشد یک جاهایی را حذف کرد ؟ نمیشد ملاقات آخر خانواده را فقط به صحنه چرخ و فلک یک پسر بچه در پارکی تقلیل داد؟ نمیشد اعدام و گریه و .... را نشان نداد؟ نه چون فقط دردناک بود و یا غیر قابل تحمل . خیر فقط به این دلیل ساده که فیلم آسیب نبیند و دچار پر گویی آماتوری نشود. بیننده این نوع فیلم که روز تعطیل عیدش را خود آزارانه رفته فیلم این طوری ببیند احیانا دارای این درک هست که بقیه داستان چی شده و میشود اره را تا بیخ استخوان فرو نبرد.

از طرف دیگر فیلم با تمام تلاشش برای حفظ نوعی بی طرفی به سوی توجیه خلاف کارغش کرده است . در زمانی که پاکدستی یک چیزی همچون وجود اسب تک شاخ صورتی رنگ در بین گله اسبهای آزاد رویا شده است توجیه بی شرفی تا حدودی عواقب دارد. جامعه با تحمل همه فشارها خواسته و نخواسته به سوی پرتگاهی اخلاقی پیش میرود. در این راه سراشیبی دیگر نه دین و نه اخلاق و نه عرف نتوانسته دستش را بگیرد همه سرعت گیرها از جلوه افتاده و کچل شده و بی مصرف شده اند و فیلم گرچه آینه چنین فضایی است اما شاید باید کمی و فقط کمی دست از حمایت بچه فقیر که دلش میخواهد حتما پنت هاوس داشته باشد بردارد چون با این توجیه سالهاست همه در حال همه کار هستند و حالا با دیدن چشمهای براق نوید محمد زاده آدم غرق در این فکر میشود که راست میگه ها من هم دلم پنت هاوس میخواهد.

شاید هم این نوع تفکر پیرانه سری باشد اما در هر حال حتما فیلم را ببینید. فیلم خوبی است و من خیلی از بودن و ساختن روستایی خوشحالم و فقط امیدوارم در سیر جوانی به میانسالی و آینده او چرخشهای بالانس گونه مخملبافی پیش نیاید هر چند هر کسی مهلت عوض شدن دارد و خود مخملباف هم به گردن ما حق دارد بابت فیلمهای خوبش و البته جوانی ما که بااو و بقیه دوستان گذشت.

بگذریم حتی نمیدانم به چه امیدواری نوشته را ببندم . بخواهم سیل کم بیاید ؟ یا سالی که با سیل شروع شده به طوفان ختم شود؟!

هر چه میشود بشود به طریقه افکار امروزم میخواهم بگویم فقط آرزو میکنم خوش دل باشید و هر چه شد و میشود در درونتان میوه دلتان زنده و شکوفا باشد فعلا یکدیگر و ایران خانم را دریابیم

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 0:21

صفحه بندی