خرید بک لینک

یک روزگاری بود که عاشق بودم و معشوق لاکردار دل به من نمیداد. گذاشته بود شش ماه خوب عشقش در تمام بند بند ساختمان خشتی دلم نفوذ کند و بعد از شش ماه با دو کلام حرف ساده در یک پیاده روی آخر اسفند ماه در راستای مسیلی مهجور در محله اختیاریه کل پرونده را بسته بود. درختها همچون زنان باردار جوان جوانه بسته بودند و صدای آب زلال در مسیل سازی لطیف مینواخت. نسیم خنک میوزید ولی مادر بزرگم میگفت از باد بهار حتی گل سرما نخواهد خورد. اما با همه اسباب عیش و عشرت من دلم خون بود.همانطور که حرف میزد من تکه تکه هایم را میدیدم که بر روی زمین میافتاد. اولین عشق است و یک ترا بایت احساس خریت. با اینکه اطلاق خریت به عشق ناشکری نسبت به یک حس بی نظیر است اما اینقدر باید دل و روح و روان آدم سیر و بی خیال باشد که عاشقی یقه روح آدم را بگیرد. من آنموقع این طوری بودم .

آن دم غروب را هیچ وقت فراموش نکردم و خیلی از همان جور روزهای به یاد ماندنی را . از همان لحظه خدا حافظی بود که سقوط چیزی به نام افسردگی بر روی جسم جانم رخ داد. گریه شبانه تبدیل شد به اشکهای بی اختیاری که هر صبح با گشودن چشمهایم آغاز میشد. هیچ اراده ای برای نگه داشتن آنها نداشتم و انگار شیر آب به چشمهایم وصل باشد.

مادر و پدرم از ترس اینکهخودم را نیست و نابود کنم با تعطیل شدن عید من را با خود بردند به شاهرود. پسر خاله ام دانشجوی پزشکی بود و با دوستانش خانه ای دربست داشتند. حیاطی نقلی با یک درخت هلوی زیبا.

خانه پر بود از تکه تکه استخوانهای مرده های بدبختی که بهتر است نگویم دانشجوها از کجا فراهم کرده بودند.

روزهای سفر شاهرود برای من عمیق تر شدن رنجم از سطح به عمق همراه بود. به بسطام و خرقان رفتیم و من به همه سودایی که در سرم بود به خودم جسارت نمیدادم از بایزید بسطامی یا شیخ خرقانی معشوق طلب کنم.

آن داستان پر از آب چشم یکسال پس از آن هم ادامه یافت و من زنده ماندم . نه خودم را کشتم نه دیگری را ولی جای زخمش روی روحم حک شد. معشوق فراموش شد ولی رنج فراموش نشد. گریه ها از یادم نرفت و از آن بدتر تلخکامی صبحگاهی بود که صبح را با شوری طعم اشک شروع میکردم.

امروز بعد بیست و پنج سال تنها نشسته بودم صبحانه میخوردم و شوری طعم اشک با عسل و قهوه د رهم آمیخت.

بناپارت سر کار بود. میکرو در خواب و ماکرو پای درس کلاس آنلاین برای کنکور فرضی در آینده فرضی.های های میگریستم. به این فکر میکردم که در همه تنگه های زندگی چنین تجربه ای نداشتم که تا این حد ناتوان و در هم شکسته شویم. درست پنج شنبه اول ماه اسفند بود که برای داستان خوانی رفته بودم به انجمن دندانپزشکان. از بین آنچه داشتم دیدم داستانهای کتابم به حدی تلخ هستند که شاید برای جمع خوب نباشند. تازه صحبت از همه گیری کرونا بود و . . . برای همین روایت باغ پرتقال تامسون را پیدا کردم و خواندم . امروز وقتی میگریستم به باد باغ پرتقال بودم. به دوران عجیبی که گرچه پر از خون و خطر و نیستی و نداری بود؛ ولی میشد در یک کلبه روستایی هشت نفری چپید و بهانه های ساده خوشبختی را مزه مزه کرد.یکی از شبهای دراز باغ پرتقال بدون تلویزیون بدون کتاب و بدون هیچ فضای خصوصی و با وزوز رادیو امریکا که بزرگترها به زحمت از لابه لای پارازیتها استخراج میکردند پسر صاحب اتاق با ضبط صوتی آمد و گفت برای شماها کاست جوک آوردم. درست یادم نمی آید اسم جوکر چی بود؟ اوستا کریم. کریم ؟ نمیدانم . روایتی داشت از عسلی که مورچه به آن افتاده بود و خانواده ای از نوه تا پدر بزرگ و مادر بزرگ از آن خورده بودند. مورچه نفخ ایجاد کرده بود و قصه صدای باد شکم افراد خانواده بود . صدای خنده همه ما باغ را پر کرده بود و سگهای نگهبان پشت پنجره عو عو میکردند. ما میخندیدم بارها و بارها به روایتهای پیش پا افتاده بازاری گوش میکردیم و استخوان و جانمان از این خنده سبک میشد. امروز که در تنهایی های های میگریستم فکر میکردم ما را از ما دریغ کرد روزگار . روزانه به مادرم زنگ میزنم صبح عصر شب . سعی میکنم با پیام رسانهای مجازی شادش کنم. دیشب دیدم مجسمه گلی مرغی را روی جای نمک قدیمی کوچک بلوری گذاشته و عکس فرستاده . پرسیدم این خروس مادر مرده کیست؟ گفت این را میکرو سال 91 در مهد ساخته است. آن موقع بود که حس کردم تنهاست. حس کردم خودم تنها هستم و تلفن یا تصویر کمکی به حالم نخواهد کرد. میکرو و ماکرو را مدتهاست به آغوش نچسبانده ام و از آدمها هراسناک شده ام .

به واقعیت نزدیک شدن آن ترسهای مجازی که در سالنهای سینما با دیدن فیلمهای تخیلی حس میکردیم حالا نفسمان را تنگ کرده است . آدمها تنها دور از هم با ترس و زیر ماسک از کنار هم میگذرند . سلامت را نمیخواهد پاسخ گفت / سرها در گریبان است

یک وقتی به یاددارم از همان پسر خاله که دیگر دکتر شده بود و درسش را تمام کرده بود پرسیدم چرا عصر ها مضطرب و غمگینم ؟ گفت افسردگی مینور یا کم علامتش نا آرامی بعد از غروب آفتاب است. این یکی را بیشتر بشریت دارند زیرا ترس از تاریکی و درندگان و تنهایی و سرما و بی کسی قرنهای بی آتش و بی چراغ در دل بشر حک شده است. هنوز وقتی آفتاب میرود دلشوره داریم که آیا باز میگردد؟ وقتی افسردگی ماژور یا اساسی میشود دردمان و دلشوره مان به صبح هم کشیده میشود زیرا علی رغم اینکه خورشید به ما میتابد ولی میدانیم که درندگان و خطر وجود دارد. این طوری میشود که آدمیزاد داغون میشود.

روزهای خوب بهار فرا رسیده . پرندگان با همه حنجره میخوانند. دانه بر میچینند. لانه میسازند. درختها بارور شده اند . آفتاب میدرخشد و ما انسانها در حال تجربه یک زخم عمیق هستیم . زخمی برای همیشه

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 9:34

صفحه بندی