بیست و یک بهمن است . بعضی تاریخها هزار هزار نکته و حرف و درد دل و حسرت و شادی و غم در خود نهفته دارد . از بیست و یکم بهمن میشه صدها کتاب نوشت و ده ها فیلم ساخت. تهران در نوعی نابسامانی بی همتا بود . یک بهمن ماه کم برف و سرد . کوچه ها و خیابانهای دستخوش بی نظمی و هیجان. دیوار نویسی بی سابقه با خطهای بد با حرفهای زشت با عبارات عجیب و گاهی گرافیتی هایی که آن روز اصلا اسم نداشت ولی چهره مردی ناشناس بود . یا معممی بود با چشمانی خیره و مصمم یا مردی بود که وجه مشخصه اش سبیل بود. سبیل پت و پهن استالینی . یک جور نوشته نامفهوم هم زیرش بود. کلیشه میگفتند یا شابلون. عکسهای رادیوگرافی کهنه یا ورق فلزی بر میداشتند و تصاویر و نوشته ها را رویش در می آوردند و بعد با اسپری روی دیوار نقش میانداختند. شعارهای ضد امپریالیستی میدادند.
امپریالیسم کی بود؟ مردم ساده و معمولی نمیدانستند.مردم دلشان میخواست شبیه مردم در کشورهای امپریالیستی زندگی کنند. مرفه و شاد ولی یک دسته بودند که میگفتند آنها بد هستند. خودشان از آن کشورها می آمدند. کلمه های بزرگ میگفتند لبخندهای حق به جانب میزدند. در چشمهاشون فروغ یک اعتقاد مجهول بود که اگر دو تا سوال هوامانه ساده ازشون میکردی در هم میریختند. انگار شعری را از بر باشی که تهش را ندانی
دسته دیگری هم بودند: عوام . آنهایی که بخشی از جامعه دیگه در شرف حذفشان بود. تند رویهای آدمهای بی بند و بار ،نفس آن دسته که در درون حس نزدیکی به دین و ایمان و اعتقاد و اذان و مسجد و حجاب داشتند تنگ کرده بود. مردهای غیرتی ،زنان معتقد. انگار کوچینی و سورنتو و شکوفه نو و پاستیس و قصر یخ و دنیای ژیگولوها داشت عرصه را به معمولی ها تنگ میکرد. همه مجبور بودند بپرند در قطار ترقی . قطار ترقی با ظاهری آراسته با سرعتی سرگیجه آور با چرخهایی بر روی ریلهای تق و لق.
بیست و یکم دلگیر بود. بی بی سی زر زر میکرد. برق میرفت. صدای الله اکبر بود. شایعه بود . کسی نمیدانست فردا یا پس فردا چه میشود ولی همه میدانستند یک چیزی فرو افتاده و شکسته شده است.
من یک دختر بچه هفت ساله بودم با دو لاق موی بافته طلایی با صورتی گرد و با چشمانی به طور بی مفهوم دایره شکل. هیجان و ترس را در بزرگترها میدیدم ولی الان خنده ام میگیرد که یادم می آید در همان ایام هم مهمانی بازیها و رفتن و آمدن ها و حتی عروسی ها بر قرار بود.
یک شب مادرم مهمان داشت که اعلام کردند حکومت نظامی زودتر شده. همکاران پدرم بودند. اغلبشان اقلیت بودند. کلی تدارک شام شده بود. مادرم زنگ زد بهشون زود بیاید زود برید به حکومت نظامی نخورید. آمدند فشرده و خنده کنان در مدت کوتاهی چای و شیرین یو شام و دسر را خوردند و رفتند. فکر میکردیم هر چی بشود کسی به درون ما سرک نمیکشد . خام بودیم . بیست و یک بهمن تاریخ عجیبی است. فراموشش نمیکنم .
امروز اما هوای تهران سرد است ولی نه چندان . قرار است فردا برف ببارد. تهران باد دارد و مردم مشغول زندگی هستند. سالها پیش خواب میدیدم که با قطاری در تاریخ سفر میکنم و بر گشتم به پاییز 57 . به قابلمه خورش در حال پخت خانه ای که واردش شده بودم نگاه کردم . گفتم اووه اووه ببین چقدر گوشت ریخته . معلومه هنوز تغییری رخ نداده . هنوز نمیدونه دنیا چطور میشه ؟
به خانم صاحبخانه که دامن تنگ سیاه و یک تی شرت سفید پوشیده بود با ابروهای به مد زمانه باریک و موهای سیاه مجعد شده گفتم : نمیدونی آینده چیه ! تصور هم نمیکنی؟
نگاه دزدکی کرد و گفت از ساواک میترسم . خیلی
از آنجا رفتم به قاجاریه . آن سکوت آن کوچه های خلوت آن پادشاه نشین مسخره ، اندازه دهات با همه بدی آرامش بخش بود. با خودم گفتم اگر یک ترمه یا یک چراغ از اینجا با خودم ببرم چه عتیقه ای خواهد بود!
کاش قطار من را با خود میبرد. کاش همیشه در قطار نشسته و عازم مقصد دور دستی بودم . نه به آینده بلکه فقط به گذشته میرفتم و نه چون گذشته بی نقص بود فقط به این سبب که در آینده زیسته ام .
شک ندارم که رنج با تن و روح انسان زاده شده است و ایمان دارم هیچ زمانه ای بر زمانه دیگری برتری ندارد.زندگی یک چرخه تکرار شونده است و رنج همان آبی است که بر این چرخ آسیاب میریزد و آن را میچرخاند ولی هیچ کس نمیتواند بر این وسوسه غلبه کند که جهان گذشته را با نقش و نگارآب نبات های رنگی نبیند. خاصیت غیر قابل برگشت بودن زندگیست که گذشته را مقدس میسازد و نا معلومی آینده که برای ما جهان سومی ها همیشه با انواع تهدید ها و آشوبها ترسیم شده است ما را به قولی در کشاکش نوستالژیک شدن قرار میدهد.
بگذریم . آمدم سلامی بکنم و بگویم هستم و بگویم پاراریت فیلم اسکاری امسال را دوست نداشتم که طبقه فرو دست را تهی شده از اخلاق نمایش داد و یا شاید ترسیدم از عمق واقعیتی که میدیدم . ما هنوز باور داری دنیا بالاخره در یک جاهایی قشنگ است . این یک طور کوری ارادی است
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی