خرید بک لینک

بیرون از پنجره ی خانه، بهار دلبری میکند. حتی در کوچه نوای دهل می آید. باران ریز، سبزی بی نظیردرختان بهاری را جلوه گر کرده و گهگاه که ابر پاره میشود پرندگان مستانه آواز میخوانند. دنیای بیرون انگار با اطیمنان از روند میلیونها سال تکاملش به سیر حیاتی اش ادامه میدهد.

دنیای بیرون نه برای انقراض دایناسور از حرکت ایستاد و نه برای زجر انسان متوقف میشود. این یک نقطه عطف بزرگ برای تاریخ نیست زیرا تاریخ نگارشهای موجود بیمقداری چون انسان است که احمقانه میپنداشت که اشرف مخلوقات است. اما همه این حذف عجیب و غریب که به جان بشر افتاده و معلوم نیست تا کی و تا چه حد بشر را محدود و داغون میکند یک معنی بیشتر ندارد اینکه حذف ما از سراسر کره ارض نه تنها کائینات را تکان نمیدهد بلکه به هیچ اندر هیچ این کهکشانها و سیاهچاله ها و جهان است.

نکته عجیبی است. انگار بعد از چهل سال عزیز دردانگی یک دفعه سر در بیاوریم که نه تنها فرزند مادر و پدر خودمان نیستیم بلکه نسب پست و گم و گوری هم داریم . سالها پیش مردی را میشناختم که وقتی فهمید فرزند زنی صیغه ای از شهری مذهبی است و حاصل یک سفر زیارتی باباجانش به زیارت بوده به کلی نابود شد. مرد موفق بیزنس و خانواده و زن و بچه را رها کرد و در افسردگی غوطه ور شد. هیچ چیز عوض نشده بود . بابا هنوز ارث میداد و کارخانه ها سر جا بودند ولی مرد دیگر همانی نشد که بود.

این ویروس هم همان زن صیغه ای دور میدان بود که یک دفعه پرید در ماشین بشریت و انسانها را به این فکر بازگرداند که بابا شماها نه اشرف هستید و نه عزتی دارید و نه کسی برای مردنتان تره ای در این دنیا تکه میکند.

برای من که گویا ننر تر از بقیه آدمها بودم همیشه تصور اینکه چرا زجر انسانها مورد عنایت روزگار نبوده باعث گله مندی بوده حالا هم که تئوری های عجیب و غریب میبافند که همه اینها اتفاق افتاده تا ما یک چیزهای فراتر و برتری بفهمیم باز هم متعجب میشوم .

یکی میگوید گازهای گلخانه ای کم شده یکی میگه حیوانات رها شدند یکی میگه گونه های در حال انقراض نجات یافتند یکی میگه باید مراقبه کنیم یکی میگه ستاره ها قمر در عقربند یکی میگه کاراز گناه دگر باشان است یکی میگه حجاب عایت نشده و من معتقدم هیچ کدام نیست یک سیستم طبیعی با قوانین طبیعی در حال انتخاب هوشمند است مثل قرنها و هزاره ها و میلوینها سال پیش.

همه گازهای گلخانه ای با سه هفته بکوب کار کردن صنایع باز میگردند . زباله بیمارساتنی غیر قابل بازیافت و نایلونی میلیون برابر شده . انسانها زجر میکشند و با تجربه مرگ در آب استخر با نفسهای به شماره افتاده میمیرند. کادر درمان با ترس با لرز کار میکنند. مردم نگران گرسنگی هستند. کیف قاپی و تیزی کشی بیشتر شده ومردم امریکا رکور خرید اسلحه را شکستند. این چه درسی بوده ؟

دنیای ما از گشت و سفر و خوردن و دیدن تبدیل شده به فاصله و وحشت و دیگر بیمار پنداری و نشستن در خانه و رصد تعداد آدمهایی که تلف میشوند.

درسی در کار نیست بهتر است نکبت را بپذیریم و باور کنیم تغییرات نا مطلوبی در زندگی بشریت رخ خواهد داد. دست از ایده های خود محور پنداری برداریم و تسلیم شویم . نه به کرونا نه به مرگ بلکه به این حقیقت ساده که این دنیا رمز و راز ماورائی ندارد. قوانین بینظیر و هوشمندانه ای بر این جهان حاکم شده است که همه معیار من برای اتفاقی نبودنش است ولی ایده های آبدوغ خیاری که ما بشریت را به قدرو منزلتی ویژه برساند وجود ندارد. نه آخر الزمانی رسیده و نه معجزه ای رخ خواهد داد. ما اگر هوشمند باشیم میمانیم و با همین خفت ماسک و دستکش و ترس و بشورو بساب به زندگی ادامه میدهیم. شاید این ویروس اولین از سر دسته بیمارهای مهلک باشد شاید آخرین ولی دنیای بیرون برای بشر پپسی کولا نمیگشاید.

متاسفم از این همه ناامیدی از این همه تلخی ولی نمیشود نادیده بگیرمش . در این ایام قرنطینه یک ماهه تقریبا کمتر از شش بار بیرون رفته ام مگر به جبر . دوبارش صرف رفتن به بیمارستان شد. همراه کسی رفتم تا آزمایش خون بدهد. من هم فضولتا آزمایش دادم. نتیجه که آمد من را از خانه مجددا خواستند که بیا بیمارستان سی تی بده .گلبولهای سفید کم شده اند. برگشتم و با ترس و لرز بسیاراز خزیدن در اتاق سی تی و خوابیدن بر روی تختی که قبل از من بیمار مسجل بیچاره ای رویش بود .

پرسنل خدمات به معنای واقعی 45 دقیقه پنهان شده بود تا نیاید و اتاق را ضد عفونی نکند. هم درکش میکردم هم نمیفهمیدم . آخر سر هد نرس بیمارستان ، بناپارت و مسئول رادیولوژی وقتی دیدنش که از ته راهرو سرک میکشد دنبالش کردند.

چند با رسرک کشیده بود ببیند هنوز منتظریم یا نه . بالاخره سی تی شدم . گفتند پاکه ولی تنگی نفس بود و نبود.

پزشک متخصص عفونی گفت معیار کمی شدن گلبولهای سفید است . دارو بگیر قرنطینه شو و برو تست حلقی بده.

منظره قرنطینه شدن مادر در هر خانه ای چرند ترین تصویر ممکن است. آشپزی، خانه داری ، قرنطینه ؟! اگر خسته بودم ومیخوابیدم هر دو بچه با نگرانی رصدم میکردند. بلند میدشم داد میدزند برو استراحت کن. استراحت میکردم تا نزدیک در ورودی لیوان کثیف چیده میشد.

دارو را گرفتم و تست دادم. تست منفی شد ولی پزشکم گفت دارو را تا ته بخور.

از قرنطینه درآمدم. هم نگران بودم و هم از تنفس متوالی از صبح تا شب در ماسک فیلتر دار خفه شده بودم ولی میگفتم اگر قرار باشد با این حد از بیماری بگذرد، گرفته باشم بهتر از نگرفتن است اما میلیونها سیناپس در مغزم برای آینده جرقه میزد. بچه ها آلودگی کمون و البته نیستی و نابودی .و در صدر اینها نصایح متعدد از منابع متعدد بود . از نصیحت به کسی نگو این مثل ایدز است ! تا اینکه نه بابا ترسیده بودی . در حالیکه من نترسیده بودم و اتفاقی رفتم آزمایش خون آن هم متعاقب سه شب تب کردن بناپارت و اینکه تا 18 اسفند مجبور به کار در مطب بودم.حتی صبح روز آزمایش خواب وبدم بناپارت بیدارم کرد که بیا بریم تو هم یک تست بده.

در هر حال گذشت ولی سیر و سلوکی بود.

حالا مطب من هنوز تعطیل است. دولت و وزارتخانه گویا در مورد دندانپزشکی هیچ ایده ای ندارند ما را به امان خدا رها کردند. نه سهمیه جدی وسایل حفاظیتی دادند نه میدانند برای هر بیمار 150 هزار تومان هزینه وسایل یکبار مصرف کردن از کجا تامین میشود؟ و نه درکی دارند که گسترش اورژانسهای دندانپزشکی از دید مریض ها از پریدگی یک لبه از دندان پیشین آغاز میشود تا آبسه خفه کننده . همکاران تک تک سر کار برگشته اند . بناپارات هم علی رغم همه کج خلقی ها و ترساندنهای من بازگشت.

من دیگر تسلیم شدم. گله ای میگیریم و بعدش را نمیگویم. فقط خدا میداند. همان خدایی که قوانین هوشمندانه را وضع کرده است.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: دوشنبه 1 ارديبهشت 1399 ساعت: 18:22

صفحه بندی