یک شنبه فروزانی است .تهران باد می آید و کثافت آدمها را با خود میبرد . در دیباچه ی یک نوشته نمیتوانم آرزو کنم که کاش آدمها را هم با خودش ببرد . مدتی است که به شهابسنگی فکر میکنم که کره زمین را یک دفعه منفجر کند. فکر میکنم این از عواض ورود بنده به پنجاه سالگی باشد. از آن حسها که میگوید دیگی که برای من نجوشد سر سگ بجوشد.
بله بهمن ماه شد و من یک شبه پنچاه ساله شدم یک شب به طول پنجاه سال . آنها که این تجربه را داشته اند میدانند چقدر کوتاه و چقدر بلند است.میشود چشمها را بست و به یاد آورد که دریافت یک بسته پول نوی عیدی چقدر شیرین بود یا با بو کشیدن یک دسته گل فرو رفت به هپروت عاشقی و یا هر خاطره عجیبی که انگار دیروز رخ داده است . از طرفییک وقت فکر میکنی اوووه یک گذشت از روزی که اولین دیدار دست داد. عمر زود میگذرد خیلی زود و پنجاه سالگی آدم میفهمد که چه یخی را به دست گرفته که خواهی نخواهی در حال آب شدن است.
پنجاه سالگی نقطه عطفی است . اصلا تولد ها از چهل سالگی به بعد عجیب میشوند. بین شادی و غمگینی بین بی معنایی و تظاهر به شادی یک گام معلق لک لک است. . پنجاه سالگی مثل یک زنگ در گوش آدم صدا میکند. بیش از نیمی از عمر سپری شده و فقط باید آب گلپایگان را خورده باشیم تا 100 سال به بالا عمر کنیم . بنابراین فرض مسلمی است که بیست سی سال بیشتر باقی نمانده تازه اگر همه این مدت را به هوش و گوش و دانش باشیم . سی سالی که میتواند ماجراهای خاص خودش را داشته باشد و منطقا دیگر ماجراهای هیجان آور لرزاننده ای نیست . عشق نیست شور نیست شاید شعف نیست . نمیدانم چیست امیدوارم باشد. حتما متوجه میشوید که چقدر دارم روحم را سانسور میکنم . نمیگویم که چه چیزهای مزخرفی ممکن است باشد.
حس بدیست . یک دل به آدم میگوید بی خیال همه چیز بشو دنیایی که باید رها کرد و رفت هیچ ندارد که آدم خودش را بابت آن عذاب دهد . دیگر اینقدر چشمم باز شده که بدانم رنج از پس رنج و طمع از پس طمع برای رنج بیشتر یعنی زندگی بشر.آه فورچونا پشت سر من راه نیا بگذار خموش و بی صدا از کنارت عبور کنم.
ولی نمیشود . روابط انسانی با تمام قوت و قدرت در پنجاه سالگی آدم را به سر جایش میخکوب میکنند. روزهای باقیمانده زندگی صرف سرو سامان دادن به دنیایی میشود که باید ترکش کرد . غم انگیز نیست ؟
راستی چطوری میشود اینقدر تلخ نبود . الان که در دهه زیبای فجر هستیم و هوا دلپذیر شده و برجام در شرف تثبیت است؟ چطور میشه سقوط مذبوحانه ارزش دلار را از 28 هزار تومان به 26 هزار تومان ندید و شاد نبود؟چطور میشه صحبتهای سخیف و چرندیات سیاسیون این مملکت را شنید و حظ نبرد؟ چطور میشه گرداندن سر دختر هفده ساله را در اهواز شنید و نمرد؟تلخی با ما در این خاک زاده میشود در خود ضرب میشود و ادامه میدهد.
چند سال بود که فکر میکردم آرزوی اول و آخرم داشتن یکی از آن خانه های آجر بهمنی دهه 40تهران است . جایی در شمیران با تراسی نیم دایره یا بهار خوابی دل انگیز و حیاطی نقلی و بته ای گل یخ برای زمستان و گلدانی محبوب شب برای صفای روح در تابستان. حوضی نقلی و دنیایی که دیگر نیست و نابود شده . فکر میکردم اگر مثل جانوری زخم خورده در چنین آسایشی فرو بروم دیگر دردی ندارم . زمان گذشت آرزو برآورده نشد و من دانستم که آن مامن سکوت و آن خانه ها با دیوارهای ستبر و صفای درون نه فقط از جغرافیا است بلکه از نفوذ زمانه خود آنطور امن و شیرین به نظر میرسد. در زمانی که کوچه های شمیران خلوت و ساکت و همسایه ها در خواب نیمروزی به نوای رادیو گوش میدادند. مال وقتی است که امواج اینترنت به کسی خبر نمیداد که دنیا هر لحظه آبستن کدام حیرت و رنج غریب است. یا شاید این منم که به امواج اجازه ورود دادم و به جای دنبال کردن صفحات گل آرایی یا آشپزی یا طبیعت گردی یا خود شناسی یا .... اخبار را مثل یک جونده دنبال میکنم ؟اما ایراد از دنیای اطلاعات نیست نباید به دام متحجرین افتاد که دانش و گردش اطلاعات را دلیل بدی اخبار میدانند . این دنیا یک اینه به نام فضای مجازی پیدا کرده یا باید به این آینه نگاه نکرد یا قبول کرد زشتی از ماست و بر ما منعکس میشود.
این تشنه خبر بودن مریضی است حتما . باید به خودم یاد آوری کنم که کتابها و رویای بی پایانشان هنوز بهترین مامن هستند و تنها خانه مطمئنی هستند که هنوز شگفت انگیز و دست نخورده آدم را در خود پنهان میکنند . میتوانند آدم را سوار اسبی بالدار کنند و ببرند به جاهایی که هیچ موجی دستش به آدمیزاد نرسد.
کتاب و هنر و شاید واقعا تنها دست آویزهایی باشند که هنوز هستند. موسیقی نوایی است که شبها از پیانوی همسایه بلند میشود از دیوارها عبور میکند و با فیلتر گچ و آجر و سیم به گوش من میرسد . کسی تمرین میکند . اغلب ملودیهای قدیمی است . آنچه با آن خاطره دارم . توجه کردید صدای موسیقی از دورتر که می آید غماز تر است؟ مثل نمای زنی که در دور دست و در نور ملایم نشسته باشد و موهای خود را شانه بزند. میتواند حال آدمیزاد را دگرگون کند. چه زشت باشد چه زیبا نمیوشد تشخیص داد ولی از دور دلبر است.
موسیقی از دور هم چنین خلسه ای دارد. هر شب که همسایه تمرین میکند من کوچک و کوچک تر میشوم و میروم به سن هفت سالگی وقتی صدای پیانو پدرم را میشنیدم . وقتی مهمان داشتیم یا مهمان بودیم و از میان بزرگترها و از سالن خانه و لای دست و بال و نگاه بزرگترها میزدیم بیرون و در گوشه ای پشت دیوارها یا حیاط یا طبقات بالا یا پستوی رختخوابها به بازی خودمان مشغول میشدیم غافل از اینکه نوایی که از انگشتان پدرم تراوش میکرد به روحم فرو میرود و در چنین روزهایی با شنیدن نوای پیانو از راه گوش در هزار توی مغزم میگردد و من را به شیرینی کودکی میبرد در حالیکه یک زن پنجاه ساله ام که به تلخی در خلسه ای دلتنگ فرو رفته ام و در دنیای امروزینم یا مشغول رتق و فتق امور پیش پا افتاده خانه هستم یا در صندلی خودم خیره به تلویزیون نشسته ام. شنیدن این صدا بزرگترین حسرتم را بیدار میکند اینکه پدر باشد و در کنار پیانو بایستم و گوش بدهم . او بنوازد و با دستهایی زیادی درشت برای پیانو روی کلاویه ها بلغزد و دنیایی را برایم بسازد که تا مرگ با من خواهد بود.
گاهی فراوش میکنم که من نواختن نمیدانم دلم میخواهد همچون او که در پیانو را باز میکرد و در سادگی مطلق بدون ادعا روی صندلی مینشست و مشغول میشد من هم بنشینم و موسیقی نه بلکه زندگی را بنوازم ولی در برابر کلیدهای سیاه و سفید یک لال علیلم و پیانو آ« موجود رام نیست که زیر دستان پدر بود . در حقیقت این ساز یا آن نوا نیست که دلم را داغ میکند بلکه سفر به زمانی است که من میتوانستم با صدای خراب و نتهای غلط ترانه دو تا دستا مرکبی ستار را با پدر همخوانی کنم و هیچ چیز از دنیا ندانم . هیچ چیز . هیچ چیز.
عمر آدمی همان شش سال اول است باقی همه دانستن و دانستن و خبر داشتن و فهمیدن و درک کردن است . مشاور میگوید خوب است که درک میکنی ولی آدم باید برای خودش هم فضایی باز کند . من اما انگار خیلی وقت پیش و خیلی دور تر خودم را گم کرده ام و جا گذاشته ام . جایی در میان این پنجاه سال که بلند بود مثل یک انقلاب جنگ اصلاحات تحریم و . . . . و کوتاه بود مثل خاطره تولد پنج سالگی که یک ملودیکا از خاله ام کادو گرفتم .
ادامه دارد .....
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحیمی